می نویسم تا آروم شم.فقط همین..!!

نمی نویسم برای درد و دل.نمی نویسم برای دلسوزی.نمی نویسم برای همراهی.فقط فقط می نویسم تا خالی شم.تا آروم شم.تا بتونم این جمله رو تکرار کنم:

این نیز بگذرد.

ممنون که بازم اومدی پیشم. تا دوباره تنها نباشم. خیلی وقت پیش از خودم رونده بودمت.جلوی ریختنتو گرفته بودم.چند وقته که بهت احتیاج داشتم ولی باهام نبودی.خیلی وقت بود که تو تنهایی هام همراهیم نمی کردی. آرومم.خیلی.با این که سرم داره از درد می ترکه و چشمام دیگه از سوزش گذشته و درد می کنه. با این که تازه این شروع یه جنگ اعصابه ولی آرومم.نمی دونم باید تشکر کنم یا شکایت. ولی الانم رو، حس خوبم رو ، واقعآ دوست دارم. امروز حس می کردم از همه چیز بدم میاد از همه چیز. حتی بوی خوب چای هم حالمو به هم زد.از همه متنفر شدم.با یه تلنگر اشکم سرازیر شد. در اتاقمو قفل کردم و فقط زار زدم. همین.بدون هیچ دلیلی. شاید به قول خانوادم بچه بازی ولی اینش مهم نبود.مهم این بود که عقده های چند ماهم آروم شد. یادته آخرین بار کی این طوری شدم و کی همراهیم کردی.چقدر سختم بود اون موقع و چقدر لذت بخش بود امروزم.چند سالی بود حتی ١ لحظه هم تنهام نذاشته بودی.از کجا اومد این همه بی معرفتی که ١ ماه سنگم کرده بودی؟؟ کاش ...

 

چقدر خوبه الان.آرامشم.خیلی وقته حرف های ته ته دلمو فقطه فقط به تو می گم.چرا نمی تونستم تو این چند وقته بگم.داشتم دق می کردم.الان حتی نمی تونم ١ ساعت رو انقدر شاد باشم که فراموش کنم .فقط تو می تونی مثل یه کوه بی صدا و آروم، آرومم کنی.ولی این بار با گذشته یه فرق بزرگ داشت که وقتی یادش می افتادم بیشتر درد می کشیدم و بیشتر زار می زدم. نبودی چطور تحمل می کردم.

 

دیگه تنهام نذار. هیچ وقت. قول می دم قدرتو بدونم.

غزل

/ 34 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

دلت گرفته عجب![متفکر]

لیلی

سلام غزلی. نمیدونم از کجا شروع کنم برای همین خیلی ساده میرم سر اصل مطلب.خانمی من خیلی اتفاقی با وبلاگت اشنا شدم.اپت درباره ی پسر دایی خوشگلت بود که تازه به دنیا امده بود.از همون روز هر دو سه روز یکبار میام دست نوشتهای قشنگتو میخونم.نظری نمیذارم چون عادت به این کار ندارم نه تنها تو وب تو ,تو وبلاگهای دیگه هم عادت به گذاشتن نظر ندارم.دست نوشتهات خیلی برام جالب بودن و هستن.یه جورای همه چیزو خیلی ساده میگیریو از کنارش میگذری ولی در عین حال نگاه جالبی به حوادث اطرافت (به قوله خودت روزمرگی هات) داری.یه جورای بر عکس همه عوض اینکه دنیا تورو بازی بده تو دنیارو به بازی گرفتی و من دقیقا از همینت خوشم می یاد. حالا برای چی بعد این همه مدت بلاخره دلم به حرف امده ودستام به حرکت و دارم سر تو رو درد می یارم؟؟!!!!! دلیلش حال الان تو عزیزم. من نمیدونم چی شده که غزل متفاوت من شده مثل بقیه ادمای اطرافم.اصلا نمی دونم میتونم به پاس تمام اون شبهای خوب وشادی که با خوندن دست نوشتهات داشتم (یه وقت دوباره فکر نکنی دارم بهت میگم دلقکا), کاری برات بکنم یا نه؟؟!! غزل جونم تمام این حرفارو زدم تا بدونی که تو دوستای واقعی توی این دنیای م

لیلی

(ادامه نظر) مجازی داری. دوستای که فقط فقط به خاطره تو اینجا هستن. یه چیزه دیگه بگم بعد شرم و کم می کنم. غزل جونم من خودم وقتی مثل حال الان تو بی قرار میشم و خسته, همیشه اول یه دورکعت نماز میخونم بعدش کلی با خدا دردودل می کنم.پیشنهاد میکنم این کارو انجام بدی حتی اگه به اصل کار اعتقاد نداری. نمی دونی بعدش چه حال خوبی داره. این یک پیشنهاد دوستانست نه یک نصیحت. خب دیگه به اندازه ی تمام روزای بی نظرم ,نظر دادم.امیدوارم دفعه ی بعد که می یام همون غزل خودمو ببینم.(به قول خودت غزل شمر ولی با یه قلب مهربون) خیلی مواظب خودت باش. خدانگهدار.

م . ح . م . د

تو هم که شدی مثه ما ... اما حتما برای خودت دلیل داری ، من بی دلیل باید هرچند وقت یبار دلم بگیره !

نسكافه

خانوم مهندس؟ مگه چی می خونی؟ راستی حاجی واشنگتن آخر رو وبه ها منتظر نظر های خوشکل مشکلتم خوب شو زودتر[گل]

زمستان

[متفکر]چه خبرا؟؟؟!!!؟؟؟؟!!!! بی معرفت چی کار میکنی که سر نمیزنی[گریه][گریه][گریه] [قهر] استیضاح شدی[نیشخند] زود بیا جواب پس بده[منتظر]

وروجک

این نیز بگذرد خیلی زود[ماچ]