.....؟؟

چشمان من به دیده ی او خیره مانده بود

جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما

آه ، از آن صفای خدایی زبان دل

اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما

ناگاه عشق مرده سر از سینه بر کشید

آویخت همچو طفل فقیری به دامنم

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

آهی کشید از حسرت که این منم

باز آن لهیب شوق همان شور و التهاب

باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود؟

ما هر کدام رفته به دنبال سر نوشت

من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود...!!

غزل

/ 30 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آوا

خیلی بچه ای که مجتبی و ماهان و با میلاد یکی میدونی. من باز با آرش بهم زدم.و به روح پدربرگم قسم خوردیم که دیگه با هم کاری نداشته باشیم.و هنوزم رابطه‌م با میلاد جدیه.حواستو جمع کن. مجتبی میخواست توو مسنجر ادم کنه.منم اکسپتش نکردم.

نیما

ها سلام ! چطوری ؟ آپ نمودیم !

مجتبی موسویان

کسی غزله مارو نـــــــــــــــــــــــدیـــــــــــــــــــــــــــــده[ناراحت]

شمیم

سلام غزل جووووووون[ماچ] من تازه از مسافرت اومدم آدرس قبلیتو یادم نیست،بگو تا به جای اون آدرس جدیدتو لینک کنم[قلب] شعر زیبایی بود... موفق باشی[ماچ][خداحافظ]

محمدرضا

سلام خانم با معرفت حالا بگیم من جند روز بیمارستان بستری بودم تو چرا نیومدی یه سر بهم بزنی . خیلی با معرفتی بابا[عصبانی]

آوا

کامنتایی که گفتی نیست.تایید نکردی.

شمیم

به افـــــتخار برگشت من و آپدیت وب بیا و بــــــــترکون زووووود...1 2 3....1 2 3 !!!