غزل و نوشته هایش

سلام دوباره...

امروز می خوام از تجربیات آشپزیم بگم...

وای.. هر کی ندونه فکر می کنه چی می خوام بگم..

اول یه سوال: کی تا حالا تخم مرغ آپزو سوزونده؟؟

جواب من: منه منه گل..

حالا ماجراش: ما تو خونمون ۲ تا قناری داریم که از بچه گیای من بودن. حالا دقیقآ نمی دونم چند سالشونه ولی چیزی که می دونم اینه که هممون باید مثل اعضای خانوادمون بهشون توجه کنیم.البته اینا عادی نیستن.وحشتناک می فهمن.همیشه هم تو خونمون آزادن و در قفسشون بازه.خلاصه خوشبخت ترین جوجوهای دنیان. خلاصه یه روز که مامی خونه نبود( تقریبآ ۱ ماه پیش، یه وفت فکر نکنید چند سال پیشه) خیلی گرسنم بود. وقتی از کنار جوجو رد شدم چنان دادی زد سرم که سریع رفتم براش یه تخم مرغ گذاشتم تو یه ضرف ۳۰ برابر خودش و تا سرش پر آبش کردم.بعدم اومدم پای تلفن. نمی دونم چقدر گذشت که حس کردم یه بوی بد پیچیده توی خونه. فکر کردم شاید از بیرونه. ولی نیم ساعت گذشت دیدم قطع نشد. پاشدم رفتم تو آشپزخونه دیدم تخم مرغ آپز با پوستش سیاه سیاه شده. منم با مشورت و امید های یکی برای اینکه آبروم نره سریع انداختم تو سطل و ظرفشو شستم و دوباره گذاشتم. ولی وقتی ماما اومد بهش گفتم. اونم بد نکرد و به همه گفت.حتی قریبه ها. این اولین تجربه غذام دست کردنم بود...

اماالان باور کن نیمرو و املت و کتلت و ماکارونیم عالیه هااا..

حالا بریم سر اولین تجربه ی کیک پزیم..

ماجرا های من و کیک: اولین بار 3روز بعد کنکورم بود. از یه وبلاگ روش تهیه ی کیک موز رو گرفتم و به مامی گفتم می خوام کیک بپزم. مامی من استاد کیکه. واقعآ بدون پیمانه کیک های عالی در میاره. منم که همیشه ور دستش بودم فکر کردم دیگه خیلی واردم. تخم مرغشو هم زدم. گفته بود کره.منم کره یخ رو انداختم توش. هر چی هم زدم آب نشد. گریم گرفته بود. از مامیم می پرسیدم جوابمو نمی داد. میگفت به من ربطی نداره. تا اینکه داداشم اومد گفت خنگه باید میزاشتی آب شه.منم از تخم مرغ درش آ وردمو گذاشتمش رو حرارت. خلاصه پخت. از فر در آوردم.قطرش به 1سانتی متر هم نمی رسید.ولی خوبیش این بود که نسوخته بود.گذاشتمش تو ظرف و روشو تزیین کردم. همون موقع زد و مهمون اومد. داشتم می مردم از خجالت.تیکه اش کردم و با چای آوردمش. کلی همه مسخره ام کردن. منم فرداش کیک نارگیلی درست کردم. بر عکس اون انقدر توپ شد که حد نداره. از اونجا بود که مامانم به فکر شوهر دادنم کرد. منم که تا اون موقع با آوا رفیق بودم گفتم فقط اونو می خوام. این شد که ما این زوج خوش بخت رو(به کوری چشم خواستگارامونو فضولای حسود) تشکیل دادیم و من از همسرقبلیم جدا شدم.( اینو آوا نخونه)...

از اولین تجربه هاتون بنویسید و جواب سوال اولم از قلم نیوفته و طبق معمول نظر یادتون نره...

غزل

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط غزل نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس