غزل و نوشته هایش

یعنی تو این شرایطم می شه بازی کرد؟؟

١- همه چیز اول با یه سوال شروع می شه و من عاشق شروع با سوالم.

بازی چیه؟؟ یه سرگرمی؟؟ در چه حد؟؟ در چه مورد؟؟در چه زمینه ای؟؟ نوعش مهمه؟؟ نوعش چی هست؟؟ چقدر فرق داره؟؟ جا داره؟؟

اشتباه نکنید.من نمی خوام در مورد بازی هایی مثل فوتبال و والیبال و .. حرف بزنم. پس بهتره این طوری بپرسم.

تا حالا چند نفر رو بازی دادی؟؟ چند نفر بازیت دادن؟؟ واقعآ بازیت دادن هاتو حس می کنی؟؟ با این بازی دادن ها آدم به چی میرسه؟؟ ته بازی دادن چیه؟؟ از قصده؟؟لذت بخشه؟؟ پر کردن اوقات بیکاریته یا تنها تنوع روز های زندگیه؟؟

تا حالا چقدر به این ها فکر کردید؟؟ جواب هر کس با بقیه متفاوته. ولی بهتره اول یکم منصفانه بهش فکر کنیم. منصفانه یعنی بدون مظلوم نمایی و خوب جلوه دادن خودمون. اول من می گم:

خیلی بازی دادم.خیلی ها رو بازی دادم. ولی از خیلی ها هم بازی دیدم. خیلی ها عین عروسک خیمه شب بازی بازیم دادن. اولش نا خواسته بود.نمی فهمیدم که با این کارم دارم یکی رو بازی می دم. ولی بعدش که به کارام فکر کردم دیدم برام جالبه.هیجان انگیزه. خنده داره. شاد کنندست . همه جا می تونم بازی بدم.تو هر شرایطی اما این که دارم یکی رو بازی می دم رو به روی خودم نمی آوردم حتی به خودمم دروغ می گفتم که از قصد نیست در صورتی که بود. ولی بعد که موقع پس دادن نتیجه ی کارام بود و نفهمیدم الان این منم که دارم بازی می کنم حسی نداشتم.حس زرنگی می کردم که نمی تونه کسی بازیم بده. ولی وقتی فهمیدم دلم گرفت. گریه کردم. وقتی منصفانه نگاه کردم دیدم حالا دیگه می تونم حس کسایی رو که بازیشون دادم درک کنم.چقدر لبخند تلخی بود. دیدم نمی ارزه به خاطر ١ لبخند کوتاه مجبور باشم لبخند تلخی بزنم. پشیمون بودم. ولی فایده نداشت. دیگه گذشته بود.مثل تمام چیزایی که می گذره. ولی من یکی نتیجه ی همه بازی هامو کشیدم.سخت بود ولی لبخند تلخش هنوز روی لب هام مونده و فکرش هنوز آزارم می ده. در کل این حرف همیشه یادم مونده:

هیچ وقت کسی رو تو زندگیت بازی نده.چون تو سکانس بعد این تویی که بازی می کنی.

٢- چه هواییه. امروز حسابی پاییز خودشو نشون داد. من که از سرما از دیشب دارم می لرزم.کی حال داره فردا تو این سرما بره بیرون.

بارون. یکی از چیزاییه که اصولآ همه دوسش دارن.چه وقت شادی و چه غم.یه جورایی مثل اشکه یا همون گریه. وقتی که بارون تازه شروع شده بود من لب پنجره بودم. هوا هنوز روشن بود. ولی بیرون خلوت و سوت و کور.یکم بعد انقدر شلوغ شد که کاملآ می شد به مردم لقب عاشق بارون محترمانه و بارون ندیده ی خودمونی رو داد. وای که چقدر قشنگه بارون و چقدر سرده خود هوا. می ترسم از سرما بمیرم. زمستون که می شه دست و پاهای من هیچ وقت گرم نمی شه مگر مواقعی که تب داشته باشم. ولی با وجود سرمایی بودنم به نظرم قشنگ ترین فصل زمستونه چون بیشتر از همه برف و بارون میاد. یه چیز جالب هم اینه که امسال گفتن برف زیادی میاد. خیلی عالیه. البته هنوز نمی دونم باید امیدوار باشم درست باشه یا نه.اول باید بررسی کنم آیا تآثیری روی تعطیلیه یونی داره یا نه.بعد اعلام می کنم که امیدوارم اینطوری که می گن باشه یا نه.

 

٣- تا حالا آدم دقیقه ٩٠ دیدید؟؟ تا حالا دیدید یکی که برای مهم ترین روز هاش درس نخونده درس بخونه؟؟ نه.اینطوری نه.بذار این طوری بگم. تا حالا دیدید غزل درس بخونه؟؟ وقتی غزل درس می خونه یعنی یا تو رو در واسی افتاده یا یه شمر روش کلیک کرده.

الان من در وضعیت اولم. وای که چقدر سخته درس خوندن. الان ٣ روزه دارم جون می دم بشینم ٢٠ صفحه رو خلاصه کنم. ۵ شنبه کنفرانس دارم. باید چند مرحله رو بگذرونم تا اون روز:

١) خوندن کتاب کوفتی و مراجعه کردن به آدرس هایی که کتاب داده برای خلاصه و از اونجایی که من حوصله ی این مسخره بازی ها رو ندارم نصف تعریف های تیتر ها رو هم زدم. فقط خدا کنه استاد گیر نده اینو تعریف کن.

٢) خلاصه ی مفید و حجم کم از هر تیتر. از اونجایی که بنده استاد خلاصه کردنم تا الان که ۶ صفحه خودم ۴ برگ پشت رو و ریز خلاصه در آوردم.یه جورایی از خود متن بیشتره نمی دونم چرا.نگران

٣) تایپ خلاصه ها. وای که اگه بگن بشین ١٠ ساعت چرت و پرت تایپ کن انقدر جونم بالا نمیاد که بهم بگن بشین ١ خط چیزی که تو ذهنت نیست و هیچی ازش نمی فهمی رو تایپ کن. البته تا الان که هنوز شروع نکردم.ولی خدا می دونه چقدر می خوام طولش بدم.

۴) درست کردن خلاصه ها به صورت پاور پوینت. ١٠٠ بار تو مدرسه.١٠٠٠ بار با ور رفتن.١٠٠٠٠٠ بار برادران گرامی این پاور کوفتی رو یادم دادن و من یاد گرفتم ولی بازم بلد نیستم یه پاور درست کنم.

۵) ارسال ورد و پاور به استاد جون گل و گلاب.همان مستر با شخصیت.

۶) سخت ترین مرحله.حفظ این همه چرت و پرت و ارائه ی این ها به یه عده آدمی که عمرآ نه حواسشون به توه و نه چیزی از حرف هات می فهمن.فقط عین گنگ ها نگات می کنن.چون چند وقته خودم بین بچه ها بودم این ها رو می دونم. من که تو کل مدت کنفرانس ها در حال حرف زدن یا بازی با گیم گوشی و یا احیانآ اس دادن هستم.

حالا به نظرتون من می رسم به این همه کار؟؟؟ عمرآ..نیشخند

۴- این زندگی داره می پیچونم.می چرخونم. در کل سرویس کرده دهنمونو. من که ازش گذشتم.از کاراش.از مسخره بازی هاش.از بالا و پایین هاش. می خوام ببینم تهش چی میشه.به کجا می رسه.به کجا می رسونم. چی بهش می رسه؟؟

لبه ی پرت گاه ولم می کنه یا با خودش می کشونم پایین. الان که فعلآ افتادیم تو دور قلطکش.بدبختی ول کنمونم نیست. همه که یه دور بازیم دادن.تو هم بازیم بده.بذار لذتش بمونه با تو و تموم شدن زندگی و سر نوشتم بمونه با من. بچرخونم. بپیچونم تا دلت خنک شه. الان وقت پادشاهیه توه. هیچی بهت نمی گم تا خودت پشیمون شی و بذاری اون طور که می خوام بگذره.

می دونم بازم طولانی شد.هیچ انتظاری نیست بخونیدش. زندگی سخت و طولانیه. دلت خواست این جا خرجش کن نخواستی هم فدای سرت. برو خوش باش.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٠ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس