غزل و نوشته هایش

هی.. عجب دوره زمونه ای شده.این شخصیت رو نگاه کنید:

آخرین بار کی و کجا مشاهده اش کردید؟؟

دقت کردید آیا چقدر ایشون در طبیعت کم پیدا شدن؟؟

دقت کردید چقدر چهره ی مظلومی داره؟؟ الهییییییی.

چشمای خوشگلشو ببین. ای جان.

کاکول فشن شدشو ببین. نازیییییی.

 نگاه چقدر چهرش خنگه؟؟ آخییییییی.

در زمان های نه چندان دور در طول مسافرت هامون به شمال چقدر سر راه ایشون و فامیل هاشونو ملاقات می کردیم ولی الان دریق از ١ دونه تو طبیعت. بعد از بررسی های خیلی سخت و طولانی مشخص شد میزان پراکندگیه ایشون در طبیعت بستگیه مستقیم به تغییر زائقه ی مردم و علاقه شون به کباب داره. راحت بگم هر چقدر من بیشتر کباب می خوردم مزه ی گوشتشونو بیشتر حس می کردم تا جایی که زده شدم از کباب. و از طرفی هم دلم می سوخت این موجودات زیبا رو به انقراض هستند. نسل سوخته ای که می گن این ها اند.ببین بچه چقدرم تو آفتاب سوخته.پوستش تیره شده.. این موضوع فراموشم شده بود تا دیروز.

حالا بریم سر دیروز.

دیروز ظهر بود که ننه جون فرمان داد حاضر شید.میریم پارک نهار. منم گفتم شک ندارم که می ریم پارک جنگلیه چیتگر یا یه جا خارج از شهر سر ظهری.چون داداش کوچیکم نبود و ما ۴ نفر بودیم مامی گفت به مامان بابام هم زنگ می زنم تا اون ها هم بیان. خوب مگه ما می تونیم اظهار نظر کنیم. خلاصه قرار شد اول بریم دنبال اون ها بعد سر راه وسایل نهار رو هم جور کنیم.مامانم ظرف و این ها هم برداشت برای اطمینان. نیست که ۶ نفر آدم بزرگ بودیم مجبور شدیم منو داداشم بشینیم جلو.بابام هم که راننده. خلاصه منو انداختن وسط.منم رو فرشی رو تا کردم گذاشتم زیرم.جام خوب بود ولی داشتم له می شدم. انقدر دنبال سوپر مارکت باز گشتیم که سر از جاده ی بهشت زهرا در آوردیم. آفتاب هم که بود.منم کلافه داشتم دیوونه می شدم.تصمیم گرفتم سر خودمو گرم کنم. اول آهنگ گذاشتم.قرم گرفت.هی وول می خوردم که داداشم گفت آروم بشین جام بده کمرم درد می کنه. گفتم خوب.اونم هی غر می زد در گوش من که جام بده.منم گفتم جای من بد تر از توه.بعد یه دسمال کاغذی برداشتم و هی می کردمش تو گوش بابام و داداشم.اونا هم چپ چپ نگام می کردن.انقدر اذیتشون کردم که داداشم دستمال رو از دستم گرفت.داداشم گفت غزل بیا برات شالتو درست کنم. گفتم خودم دست دارم.گفت نه من درست کنم.گفتم خوب باشه.شالمو باز کرد.از یه طرف کوتاهش کرد و گفت این طرفشو می کنم تو دهنت با دندونت بگیر تا تنظیمش به هم نخوره.گفتم دهاتی تا حالا شال سرت نکردی.این چه طرزشه؟؟ گفت بگیر حرف نزن.گرفتم.بهد دو تا دستامو با ١ دستش محکم گرفت و اون سر شالمو از زیر پام رد کرد و باهاش دو تا دستامو بست.گفت اونو با دندونات ول کنی شالت می افته. اونوقت خیلی زشته. مخصوصآ تو این جاده و تو که جلو نشستی. من هنگ کرده بودم.به بابام نگاه کردم.دیدم داره می خنده.حرصم گرفته بود.پاموگذاشتم رو اون یکی پام تا کشیده نشه.خیلی جام باز بود منم بسه.یکم گذشت حس کردم دماغم داره میریزه.هی سر و صدا کردم تا اونو از دهنم درآورد.گفتم دماغمو بگیر.چه صحنه ای بود دماغ گرفتنم.کلی حالش بد شد.منم از قصد چندش بازی در آوردم حالش بگیره.خلاصه عینکم هم گذاشت رو چشمم گفت بذار کسی نشناست.

رسیدیم دستمو باز کرد. رفتیم اجاق رو روشن کنیم دیدیم هم خودش خالیه و هم اسپری همراش. منم دیدم اگه وایسم باید برم چوب جمع کنم کلاه و ام.پی.تریم  رو برداشتم و چون سوتم بلد نبودم بی سر و صدا رفتم اونور که داد زد اومدنی چوب هم بیار وگرنه از نهار خبری نیست .اه .این چرا چشمش دنبال منه. اون جا یه جوب آب تمیز بود. منم از کنار اون انقدر رفتم تا رسیدم به یه موتور آب. ناکس موتور آب داشته. اونجا یکم آب بازی کردم که یهو یکی گفت : خانوم میشه اون دستی رو بکشی تا آب قطع شه؟؟ منم گفتم نه برق میگیرم.  گفت نترس گفتم خودت بیا این ور.گفت نمی تونم از این جا رد شم. گفتم به من ربطی نداره. گفت سر این چوب رو بگیر کمک کن من بیام اونور. گفتم نه دستم کثیف می شه. گفت خوب می شوری. گفتم خوب بده. داشتم کمک می کردم تعادلشو حفظ کنه از روی جند تا سنگ کوچیک رد شه. یهو پرو گفت چه ملیح می کشی. منم لج کردم یهو کشیدمش و تعادلش به هم خورد و افتاد تو آب. منم در رفتم. داد زد خیلی نامردی. خیس شدم. منم فقط دوییدم تا نرسه بهم.شیطان ولی به کسی نگفتم چون دعوام می کردن.چون سرم به شدت درد می کرد نمی تونستم نزدیک دود برم و توی آفتاب بشینم. ولی انقدر وسط هی اونو بردم و اینو آوردم کلآ شدم یا پا دود. حالا این ها چه ربطی به شخصیت اصلیه پستمون داشت؟؟آهان. همینجور که داشتم چوب جمع می کردم حس کردم صدای خوش عر عر میاد.دورمو نگاه کردم دیدم در دور دست یه گله داره رد می شه با چند تا سگ خوشگل. خوب که دقت کردم دیدم اون ها سگ نیستن بلکه شخصیت هستند.چشام شد ۴ تا. انقدر سفید بودن که دلم می خواست یه عکس ٢ نفره با هم بگیریم.از اون جایی که تا اون ها ١٠ مین جاده ی سنگلاخ بود و منم می ترسیدم توش مار باشه بی خیال شدم.راستی یه چیزی.مو قع برگشت من نشستم کنار پنجره.از اونجایی که همه رو صدای باد حساسن و منم دیوونه ی خوردن باد تو صورتم ام به زور شیشه رو کشیدم پایین. و به محض زبون درازی کردن با داداش گرامی و برگردوندن سرم نگاهم خورد به یک جفت چرخ دلربا.تا اومدم تحلیلش کنم تو مخم کامیونه یه گاز داد و حجم بسیار زیادی دود رو وارد صورت و حلق بنده کرد.نفسم بالا نمی اومد. داداشی که خودشم دوده خالص شده بود فقط داشت می خندید.این شد که من هنوزم سر درد دارم و وقتی اومدم خونه حتی مو هام هم بوی دود می داد..

حالا سریع خودتو تو آینه ای که این پایین گذاشتم ببین:

نخند الکی.به خودت بخند. نیششو. با اون لبخند ملیحش. دوست داری بگم لبخندتو قربون؟؟؟

عمرآ بگم.زهی خیال باطل..

خوب دیگه. خوشحال باشید که کم کم دارم آدم می شم.اینم به توصیه ی اکید دوستان بود.

بازم میام.

قربون همتون نرم.

غزل

غزل نوشت: آهنگ وبلاگ عوض شد. خوبه یا نه؟؟البته اگه بد هم بود عوض نمی شه.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۸ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس