غزل و نوشته هایش

در مورد دیروز نمی خواستم بنویسم چون هم حسش نبود و هم خیلی اتفاق خاصی نیوفتاد ولی خوب امروز نظرم عوض شد.ولی روز ٣وم رو نمی نویسم.

دیروز ساعت ٨ به وقت محلی از خواب جستم.دیدم بقیه خوابن.گفتم خوب تا ١٠حدود ٢ ساعت وقت دارم.برنامم رو از تو کیفم در آوردم ببینم دقیقآ تا کی کلاس دارم.دیدم وای ٢ تا از کلاسام با هم تداخل دارن.کوبیدم تو سرم.آخ انقدر گرخیدم که مامانم اومد گفت چی شده.گفتم کلاسام.گفت چی ؟؟؟گفتم پرید.گفت چرا؟؟؟ تو برنامم از ساعت ١٠ تا ١٢ ریاضی بود.از ١٢ تا ۴ کامی بود. از ٣ تا ۵ هم آی تی بود.گفتم چی کار کنم. گریه گفت نگران نباش برو با مدیر گروهتون حرف بزن.آخه موقع انتخاب واحدم استادشون هنوز معلوم نبود. من فقط طبق روز های امتحانشون برداشتمشون.هیچی دیگه مامانم رفت دوباره بخوابه.منم صبحونه خوردم و حاضر شدم.رفتم دیدیم بابام هنوز خوابه.یه جیغ زدم بیدار شد. شیطان سریع حاضر شد.گفتم با اتوبوس بریم که راه رو یاد بگیرم. هیچی دیگه کلی پیاده روی کردیم.٢ تا اتوبوس سوار شدیم.کنار یونی یه پارکه بزرگه.توش معتاد موج می زنه. مواد فروششم فول.از کنارمون عین مردم عادی رو می شدن.منم کلی گرخیدم.  استرسبابام هی می گفت نترس.من الان باهاتم ولی از تنهایی اومدنت بترس.منم گفتم عمرآ.از یه راه دیگه میام.خلاصه تا رسیدیم دم یونی انقدر خسته بودم که دلم می خواست از همونجا برگردم بیام خونه. خمیازه رفتم تو دیدیم همه جلوی بردن.گفتم حتمآ یه خبراییه. منم خودمو چپوندم دیدم برنامه ی کلاس هاست. دیدم کلاس اولم رو زده کنسل. آخ لجم گرفت. گفتم مرده شورتونو ببرن.یکی کنارم گفت جوون مرگ شن که انقدر الافمون کردن.یکی دیگه گفت ..(فحش بد داد که نمی گم) خلاصه دیدم فحش هاشون چیز دار شد و برام بد آموزی داشت اومدم بیرون از جمعیت. رفتم بالا طبقه ی سوم تا در مورد کلاسام بپرسم. خانوم نظری گفت به من ربطی نداره برو با خود استاد حرف بزن.گفتم ایول فعالیت. خلاصه اون جا بود که با یکی دوست شدم به اسم نیلوفر.هم رشته بودیم و مثل هم کلاس داشتیم.ر فتیم تو حیات نشستیم.یه دختره اومد که ترم ۵ بود.ازش در مورد کلاسام پرسیدم.اونم کلی راهنماییم کرد. مثلآ بچه درس خون ها ی یونی رو معرفی کرد و گفت برای پروژه ها چتر شید سرشون.کمکتون می کنن .شمارشم داد گفت اگه کتاب خواستی می تونی ازم بگیری. بعد همینجوری پلاس بودیم که ٢ تا دختر اومدن کنار ما.اسم یکیشون مهرنوش بود و یکیشون زهرا.خیلی باحال بودن.کلاسای اونام با ما بود.خلاصه ٢ ساعت فک زدیم و بلند شدیم رفتیم بالا نشستیم تو راهرو. کلاس ها که تموم شد پاشدیم رفتیم تو کلاس. من که اومدم از در برم تو که یکی عین چی سرشو انداخته بود پایین داشت می رفت تو کلاس.برگشتم دیدم یارو زیراکسه پسر داییمه.کلی تعجب کردم.اول فکر کردم خودشه ولی مدل موهاش یکم فرق داشت. نیست که ما دو تا خیلی باهم خوبیم و خیلی چشم دیدن هم دیگه رو داریم یاد آخرین دیدارمون که یه زیر پا بهم زد رفتم تو کابینت منم از پشت بلیزشو کشیدم اول خودم رفتم تو. شیطان اونم مرده بود از خنده.منم برگشتم زبون درازی کنم که رفتم تو شکم استاد. حالا یکی بیاد جلوی قهقه های بقیه رو بگیره.انقدر خجالت کشیدم که رو اولین صندلی ولو شدم. خجالت استاده همینجوری ماتش برده بود. گفت بچه ها من برم نماز بخونم بیام.تازه فهمیدم استاد خودمون بوده. خلاصه رفتم با اعتماد به نفس کامل ردیف دوم نشستم.خلاصه استاد اومد و شروع کرد درس دادن.درس هاش تکراری بود و من قبلآ تو کلاس کامی مدرسه خونده بودمش. تمریناش رو زود حل می کردم و چون دقیقآ روبروی در بودم می رفتم تو کف راهرو.استاد دید و در رو بست.منم زل زدم به تخته تا درس گوش کنم که یکی اومد تو و در رو باز گذاشت.منم خوشحال شروع کردم به نگاه کردن.روبروی کلاسمون اون ور سالن یه در بود که من با چشمای بینام نمی تونستم بخونمش.به نیلو گفتم گفت  w.c خانوماست.خیلی جالب بود.دختر ها ساده می رفتن تو و رنگی می اومدن بیرون.انگار آرایشگاه بود. داشتم به زهرا نشون می دادم که زیراکس پروند استاد میشه در رو ببندید؟حواس بچه ها پرت می شه.به زهرا گفتم برگرد فحشش بده. پسره ی فضول. برگشتم دیدم نیشش بازه.زهرا گفت ببند گاراژو. عصبانیبعدش استاد یه زنگ تفریح داد.منو زهرا بدو بدو رفتیم دنبال اون یکی استاده بالا.به هرکی اسمشو می گفتیم نمی شناختش.رفتیم پیش خانوم نظری گفتیم آقای .. چه شکلیه؟؟ گفت بذار سرم خلوت شه می گم.ما هم که عجله داشتیم.خلاصه گفت یه آقای با شخصیت.خوش تیپ و.. که ریش پروفسوری داره.ما هم رفتیم دم در اتاق استاد ها دیدیم ٣ تا نشستن دارن حرف می زنن که ١ کیشون مشخصات مورد نظر رو داشت.بهش گفتیم شما اقای .. هستید؟؟ گفت نه.زهرا یهو از دهنش پرید دروغ می گه.اون ها هم شروع کردن به خندیدن و یارو بلند شد بره سر کلاسش.زهرا گفت جون غزل خودشه.بیا بریم ببینیم کجا می ره. دیدیم رفت سر یه کلاس دیکه.گفتیم بریم دم کلاس خودمون با درس جدیدش. استاد تو کلاس بود. صداش کردیم بیاد بیرون.گفت شما بیاید تو گفتیم بیا کارت داریم. خلاصه یکم اول ازش تعریف کردیم و گفتیم مشکلمونو.گفت عیب نداره.١ ساعت دیر تر بیاید. از اون ور یکی اومد خوش تیپ و رفت تو کلاس . زهرا گفت غزل بیا بریم سر همین کلاس.همه با شخصیتن توش.منم دستشو کشیدم بردم سر کلاس اولمون .خلاصه سر کلاس استاد گفت کی این هایی که گفتم فهمیده.زیراکس دستشو برد بالا گفت من خیلی فهمیدم.استاد گفت بار اولته این درس رو می گیری؟ گفت بار اولمه که افتادم.استاد گفت بیا پای برد. یارو اومد.استاد یه مثال گفت که فوق العاده آسون بود.اونم اول یکم التماس کرد به بچه ها بگید من بنویسم. استاد گفت برگرد خودت حل کن. شروع کرد با کلی افه حل کردن.که تا استاد حواسش نبود گفتم خاک تور خنگت.غلطه.گفت اگه گیر نبودم حالتو می گرفتم. حالا بگو درستش چیه؟گفتم چون بیتربیتی نمی گم. اومد از رو دفترم نگاه کنه که بستمش. شیطان استاد اومد گفت بلد نیستی و انقدر بلبل زبونی؟ دلم سوخت براش.کاغذ دفترم رو در آوردم گذاشتم رو میز جلویی که بعد کلاس تشکر کرد.ساعت ۴ رفتیم سر اون یکی کلاس.خیلی کوچیک بود ولی تا نصف بیشتر کلاس پر بود.مجبور شدیم بریم آخر بشینیم. تا رفیم یکی گفت ای بابا زیاد شدیم که.استاد با شخصیته گفت خوش آمدید . رفتیم بشینیم که فقط پشت پسر ها خالب بود.اون هام قدشون بلند بود هیچی نمی دیدیم. تا اومدیم بشینیم یکیشون بلند شد گفت یا الله یا الله.زهرام گفت بشین ترو خدا.خودتو اذیت نکن.بشین. نشستیم دیدیم نه برد رو می بینیم نه با صدای حرف زدن این ها چیزی می شنویم.زهرا گفت یکم به فکتون استراحت بدید بشنویم چی می گه یارو.اون هام فکر کردن شوخی بود و گوش نکردن که یهو زهرا با پا زد به پشت ساق پای یارو که یه آخ گفت کلاس برگشت.دیگه تا آخر کلاس لال شدن منم که با قد جلوییم مشکل داشتم هی گفتم یکم ارتفاعتو کم کن.ولی بازم زیاد بود.انقدر گفتم که یارو گفت بابا رفتم زیر صندلی.خوب تو کیفتو بذار زیرت بشین. منم بی خیال دیدن استاد و تخته شدم.استادم کلی اراجیف گفت و یه پروژه داد بهمون خفن. تیترشو نمی تونستیم بخونیم چه برسه به این که در موردش تحقیق کنیم. بعدم شوتمون کردن بیرون. بعدم رفیم اتاق تکثیر سوال امتحانیه درسامونو بگیریم. کلی ازمون چاپیدن و یکم برگه گذاشتن کف دستمون. بعدم با بچه ها بای دادیم و با پدر گرام اومدیم خونه.قراره شنبه برم کتاب بگیرم.راستی یه چیز دیگه کلاس ریاضیم افتاد ٣ شنبه.کل هفتم داره نابود می شه.۴ روز در هفته یونی ام.

خوب حالا دلیل اصلیه نوشتن این پستمو می گم:

اگه گفتین فردا چه روزیه؟؟؟ ای جان. اگه گفتین؟؟ فردا روز چاپیدنه. نه نه.اشتباه شد فردا روز دختره. قلب  قلب ای جان.چه روز مقدسیه. من این روز رو اول از همه به دوستای گلم ، دختر های جیگر زمونه تبریک می گم به خاطر این که با  وجود پاک و با برکتشون جهان رو گلستون کردن هورا تشویق و  بعدم به پسر های این زمونه تبریک می گم  به خاطر این که چون ما دختر ها رو دارن.واقعآ باید به خودتون افتخار کنید به خاطر وجود ما دختر ها و ممنونم از پسر ها که باعث سرگرمیه ما دختر ها هستن تا ما از زندگی لذت ببریم و همیشه شاد باشیم. دختر ایرونی جماعت تکه. گله. دوستای جیگرم اگه بدونید خانوادمون چقدر بهمون افتخار می کنن؟؟مامان بابای من همیشه می گن. دختر چراغ خونست. فرشتهاگه ما و داداشات تو رو نداشتیم خونمون عین خونه ی (شخصی از فامیل) می شد.خیلی بده تو خونه ای دختر نباشه.مامان بزرگم می گه دختر برکت خونست خالم همیشه می گه هر چقدرم پسر داشته باشی به پای دختر برات شیرین نیست( بر نخوره به کسی هااا.دارم مزایامونو می گم). تازه به خاطر روی گلمون بعضی ها تو عمرشون یه کار درست کردن.اسم ١ هفته رو به خاطر ما گذاشتن هفته ی کرامت.از خود راضی

خوب دیگه از الان تا فردا بقیه کادو هاشونو حاضر می کنن تا ما شنبه ازشون دریافت کنیم.قلب من که شنبه از روز تولدم بیشتر کادو می گیرم. حتمآ روز دختر به خونه ی مامان بزرگم یه سر می زنیم تا من هم از مامان بزرگم و هم از بابابزرگم کادو بگیرم.خیلی خوش می گذره.شیطان

من هنوز کامی نگرفتم.امیدوارم کادو هاشون نقدی باشه.خیال باطل

خوب دیگه.قدر خودتونو بدونید. بازم روزم مبارک.

تا بعد..

غزل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٦ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس