غزل و نوشته هایش

سلام به دانشجویان گرامی و منه دانشجوی جدید..

امروز روز اول دانشگاه من بود.یعنی همون اول مهرم که تو تقویم من افتاده ١۴/٧/١٣٨٩ .البته نه این که فکر کنید برای من غلطه ها.برای شما غلطه.نگران. خلاصه این که من امروز اولین کلاسم رو با اعمال شاغه گذروندم.حالا از اول تعریف می کنم تا الان که آخره.

تاریخ: ١۴/٧/١٣٨٩

زمان: امروز ۴ شنبه .ساعت ٨:۵۵ دقیقه به وقت ساعت خونمون.

مکان: خونمون

مکان جغرافیایی: اتاق من.درون تختخواب به صورت رو به دیوار

شخص مورد بررسی: غزل با چهره ای کاملآ خواب و در حال خواب دیدن. خمیازه

شروع بررسی از صحنه ی جرم:

این جانب غزل جون می گوید: امروز ساعت ٨:۵۵ دقیقه بود که بر اثر خواب دیدن از خواب ناز پریدم.١٨٠  درجه در جهت غرب چرخیدم تا ساعت رو ببینم.یهو دیدم ٩:۵۵ دقیقه رو نشون می ده. عین برق ٣ فاز پریدم. آخگفتم خاک تو سرم.دانشگام دیر شد.اومدم بیام پایین که یادم افتاد ساعتم ١ ساعت جلوه.انقدر حرص خوردم که خوابم به هم خورد.که به خودم فحش خوب خوب می دادم.بهدم با یه حرکت پریدم تا ادامه ی خوابم رو پیش بگیرم. خمیازهدوباره چشم باز کردم دیدم ساعت شده ٩:٣٠.دیگه مطمئن شدم واقعآ دیرم شده.با صدای داد که چرا هیشکی منو اول مهری بیدار نکرد مامان بابام که تنها عضو خونه بودن بیدار شدن.مامانم شروع کرد مغنعه اتو زدن. بابامم صبحانه حاضر کردن.منم که داشتم دست و صورت می شستم دوییدم تو اتاق و کار نیم ساعت رو در رویدادی تکرار نشدنی ۵ مینی تمومش کردم و دویدم تو آشپزخونه و فقط ٣ لقمه صبحونه خوردم و با بابام رفتم پارکینگ.دانشگاه من با خونمون ٢٠ دقیقه با ماشین راهه ولی مسافتش نزدیکه.چون اتوبانه ماشین جماعت باید بپیچه.خلاصه از شانس بسیار خوب من ترافیکی بود وحشتناک.منم هی غر می زدم بابا تقصیر توه.اونم می گفت بچه روتو کم کن.خجالت.

خلاصه بعد ساعت ١٠ :١٠ مین رسیدیم یونی.تا پیاده شدم یه عده ای علاف داشتن می گفتن دیر رسیدی؟؟؟هر هر هر هر.منم گفتم یخ کنید.اونم جلوی بابا اونم روز اول مهر اونم من که اولین بارمه میام.عجب استقبالی.راستش قرار بود از ساعت ١٠ تا ١٢ جلسه توجیهی دانشجویان جدیدالورود باشه(چقدر نوشتنش سخت بود).از ١٣ تا ١۵ هم کلاس فیزیک داشتم.گفتم ١ ساعت وسطشم می رم فضولی.بعدشم تو جلسه هه قرار بود در مورد امتحان ها و .. حرف بزنن که مهم بود چون من همینجوریش نمی فهمم کی هست . چه جوریه چه برسه به این که نباشم.خلاصه رفتم از گشت جلوی در پرسیدم جلسه کجاست؟گفت الان نیست.انداختنش از ١۴ تا ١۶.منو می گی قاتی کردم. لوسشو در آوردن خوب.این همه حول و ولا آخرشم این. کلافه اومدم تو ماشین گفتم من دیگه امروز نمی ام.بابام گفت بریم من یکم کار بانکی دارم.انجام بدم بعد بریم خونه.گفتم باشه.جاتون خالی یه آفتابی بود که سوختم.انقدر داغ بود که به غلط کردن افتادم. خلاصه ساعت١١ رسیدیم خونه. خوش به حال مامانم که خواب بود.یه دور براش همه رو تعریف کردم و ولو شدم رو کاناپه.گفتم نمی رم دیگه.گند زدن به اول مهرم.گفتم گرسنمه.مامانم گفت من الان از مامان بودن انصراف می دم.پاشو برو خودت یه چیز بخور.من صبحونه نخوردم.خلاصه ۴۵ مین ولو بودم دیدم هیشکی حسابمم نمی کنه.پاشدم چایی دم کردم. تا دم کردم جفتشون اومدن وسط.منم حرصم گرفت گفتم مامان بابا نیاوردم که تنبل خونه وا کردم.اونام به روی مبارک نیاوردن که چترن.خلاصه ساعت ١٢ بود که ٣ تا چایی ریختم آوردم بخوریم.که مامانم زرنگ بازی در آورد برام ساندویچ درست کرد.منم که جونم ساندویچه بی خیال چاییم شدم.خوشمزه خوردم شد ١٢:٣٠.آخرشم چایی نخوردم.بدو بدو رفتم حاضر شدم دیدم به قیاف رو.خوابیدم داغون شده.سریع درست شدم و اومدم بیرون.ساعت ١٣:٠۵ مین بود رسیدم یونی.۵ مینم دیر رسیدم.رفتم سر کلاس یکی پروند صبحت بخیر.منم گفتم اه اینجام که فضول داره ولی خداییش نفهمیدم کی بود.نشتم فیس تو فیسه استاده. خلاصه تموم شد کلاس جذابش.منم رفتم پایین ببینم جلسه هه حالش چطوره.از یه دختره پرسیدم جشن شکوفه ها کجاست؟؟؟خندید و یه در روبروم رو نشون داد.منم رفتم تو سالن دیدم به پر پره. مجبور شدم سر پا پیش بقیه وایسم.راستی قبلش بهم ٢ تا بروشور و یه شاخه گل رز و یه پوشه دادن که توش کلی برگه و یه کتاب و یه خودکار بود دادن.رفتم تو دیدم پره گفتم اینجا که جا نیست.کجا بچپم؟؟؟ که یکی حرفمو شنید گفت باید وایسی تا یکی حوصلش سر بره و بره بیرون بعد تو بشینی سر جاش.منم گفتم اوکی. رفتمو با بچه ها یکم خندیدیم و چرت و پرت گفتیم و به بقیه خندیدیم و بدون فهمیدن حتی ١ کلمه اومدیم بیرون.گفتن برید پذیرایی شید.از در اومدم بیرون دیدم یه جا خیلی شلوغه.گفتم لابد اونجا نهار می دن.رفتم دیدم بلیط تئاتر می دن برای شنبه.منم گفتم خوب بیکارم دیگه.میام.گرفتم که یکی گفت بیا این گله برای تو.گفتم دارم.گفت عیب نداره بگیر.منم خوب مفت باشه کوفت باشه گرفتم . فکر کردم پذیراییشون همینه.داشتم از در میومدم بیرون که دیدم یه میز پشتت ٢ تا پسر وایسادن که یکیشون کپه حامد بهداد بود.رو میزم کیک و ساندیس بود.به یاد حرف آوا و هدف اصلیه شرکت تو جلسه رفتم بردارم.اومدم خودم بردارم  چون اون ها حواسشون نبود.تا برداشتم پسره گفت ای وای ببخشید.حواسم نبود.منم گذاشتم سر جاش گفتم باشه خودت تقدیم کن.همینجوری موند.دوستش برداشت داد بهم گفت بفرما.منم تشکر کردم اومدم بیرون.سوار ماشین بابا شدم و اومدیم خونه.مامانم گفت چطور بود؟گفتم جشنش عالی بود.گفت خوب تعریف کن.منم با هیجان شروع کردم:نبودی مامان.اول بهمون گل دادن بعد رفتیم تو حیاط عمو زنجیر باف بازی کردیم. بعد بهمون خوراکی دادن و بعدشم گرگم به هوا بازی کردیم.بهدم به نفرات اول بلیط تئاتر دادن.ایناهاش.گفت شوخی نکن.گفتم جدی می گم. گفت مگه میشه؟؟گفتم نه گاومیش بود.گفت لوس.باور کردم دیوونه.خلاصه منم پریم پای کامی تا سریع این ها رو بنویسم تا یادم نرفته چون آوا گفته بودبنویس منم کامل با جزئیات کامل نوستم.هیچی جا ننداختم ها.زیاد شد ولی به من ربطی نداره. فردا هم باید برم.گریه

از الان تو فکر تابسونه وسط زمستونم.می ترسم از امتحانای پایان ترمم. گریه.یه چیز دیگه حراست اینجا کویته. تو حیات همه راحت بودن.مثل یونی داداشم نبوده.اینم خوبه آخه اونجا میگه خیلی گیر می دادن. چند بارم بردنش تعهد بده.ایول یونی پیام نور.

دیگه چی جا موند؟؟؟؟ متفکر یادم نمیاد.خوب اینم گزارش لحظه به لحظه ی اول مهر و جشن شکوفه های من.

تا بعد...بای بای

.._.. غزلی .._..

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٤ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس