غزل و نوشته هایش

دیروز مامان جان از خواب بیدار شد و اومد بالا سر من هی صدا زد غزل پا شو.من گفتم الان چی کارم داره.پا شدم گفتم جانم مامی( با قیافه ای که شب تا ۵ تو رخت خواب بیدار بوده و چشمایی که کاملآ باز بود از فضولی). مامی گفت دختر گلم( این جا بود که فهمیدم ازم یه چیز می خواد) بلند شو صبحانه بخور بریم بیرون( این جا بود که فهمیدم قراره روزم مورد سوء استفاده قرار بگیره).منم که چاپلوس.گفتم کجا مامی؟؟؟گفت خرید مواد غذایی.و من با غلظت گفتم اه . به من چه.گریه

خلاصه وقتی فکر کردم دیدم از این به بعد باید هوای مامی رو برای مواردی داشته باشم تا کارام پیش بره گفتم چشم.رفتیم میدان میوه و تره بار.عجب جاییه.حال به هم زن. یه ورش بوی گند مرغ می داد.یه ورش بوی ماهی.یه ورش بوی شترمرغ.یه ورش بوقلمون.یه ورش گوشت قرمز و دامداری.یه ورش سبزی. یه طرف میوه.خلاصه همه جاش بو می داد سبز

منم که دنبال راه فرار از اون بو گندو خونه هی یکی یکی کیسه ها رو بر می داشتم می بردم تو ماشین.هر کدومو ١٠ مین طول می دادم.حاضر بودم پاهام درد بگیره ولی بیرون باشم.بعدشم رفتم تو کنار بابام وایسادم.یکی یه حرکت بد کرد.منم حالم به هم خورد و تا شب کلی ناز کردم و مامی که خودشو مقصر می دونست کلی خریدششیطان .قهقهه

بعدشم رفتم یه حساب باز کردم به خاطر چاپیدن بابا . چون اگه بابا نبود حسابی که باز می کردم خالی می موند.١٠٠ تا ریخت توش.منم فقط لبخند ژکند زدم و گفتم مرسی بابای خوبم شیطان

بعدشم قرار بود بریم خرید لباس که بابا گفت من حال ندارم بیام دنبالتون.ما هم سر خورده اومدیم خونه.

امروز صبح طبق دیروز مامی اومد بالا سرم گفت غزل پاشو با خاله داریم می ریم خرید.منم که دیروز خیلی بهم خوش گذشته بود دروغگو بدون قیافه گرفتن بلند شدم.منم که بیکار.برنامه هم که تعطیل مامانم هی برنامه می ذاره. خلاصه با هم رفتیم مولوی بازار پارچه ی تهران.در هنگام خرید کردن من فهمیدم بچه ی مامانم نیستم چون هیچ سلیقمو قبول نداشت.منم همین طور.به جاش با خالم نگفته هم سلیقه بودیم.خلاصه به وسوسه های من با کیف خالی برگشتیم.البته خودشون بدشون نمی اومد ها.به چند دلیل:

١. خودشون من رو به زور بردن

٢. هی مامانم و خالم می گفتن ما چیزی نمی خرم ها.غزل گیر ندی.من نمی دونم اگه قرار نبود چیزی بخرن اون جا چیکار می کردیم و اگه نمی خواستن گیر ندم چرا منو برده بودن؟؟

٣. هرچیزی که می خواستن بخرن هی به من می گفتن بخرمش؟؟خوبه یعنی؟؟این یعنی تو اوکی بده که اگه بعدآ دلمونو زد بگیم غزل اصرار کرد و رفع عذاب وجدان کنن.

۴. هی مامانم می گفت غزل پولام تموم شه چیکار کنم.یعنی آبرات را رو کن.

۵. مامانم با حالت تعارف می گفت نه.من دیگه رو تختی نمی خوام.یکی نبود بگه جون من؟؟؟اگه نمی خوای پس چرا این همه بار کردیم؟؟

۶. برای من هر ١ ساعت یه چیز می خریدن تا غر نزنم بگم بریم خونه.

خلاصه.کلی راه رفتیم.پاهام داره در میاد( بی سواد اون چشمه که در میاد). من صاحب یه بالش خوبم شدم.

چند وقته وقتی می خوابم خیلی حساسیت دارم.بعد از تحقیقات فهمیدم از بالش پرمه.مامانم رفت برام یه بالش الیاف گرفت که من به خاطر نرم بودنش دوسش ندارم.آخه من دوست دارم بالشم همیشه یکم بلند و سخت باشه.منم هر شب بالشمو پرت می کردم وسط اتاق و ملافه یا پتومو مجاله می کردم می ذاشتم زیر سرم.تا این که خاله جانم به دادم رسید و امروز برام یه بالش خرید که از پشم ساخته شده ولی توش پره کرکه.خیلی باحاله.از اونجا رفتیم خونه ی مامان بزرگم و من حسابی امتحانش کردم.خیلی کیف داد.راستی یادم رفت بگم شام خونه ی مامان بزرگم چتر شدیم.. شیطان

 راستی یادم رفت بگم یه خبر نه چندان جدید..

پسرخاله ی مامانم ٣ روز دیگه می ره کانادا.اقامت گرفته.از ١٢ ماه سال ٩ ماهش رو باید اونجا باشه(مردم شانس دارن به خدا).ایشون فوق لیسانس کامپیوتر شریف دارن و به واسطه ی کارشون پارتی دارن.اون جا ماهی ٣ میلیون حقوق شهروندی دریافت می کنن و از کارشم خدا میلیون می گیره.و تازه اینا همش صرف غذا می شه چون مجرده و چون همه ی رفاهیات و نظافت چی و حتی سلمونیشون تو خونه ی هر کس و رایگان انجام می شه.( بازم خدا شانس بده).خواهر ایشونم بعد از گرفتن دکتری همراه خوانواده بعد ۵ سال دارن از چین میان.(خدا بیشتر شانس بده).منم کانادا می خوامگریه.منم ببرید.منم شانس می خوام..

 نتیجه ی گفتار پربارم:

١- منم یه شخصی هستم که کاملآ دارای برنامه هستم و کسی نمی تونه تو برنامهی من تآثیر بذاره دروغگو

٢ - منم کانادا می خوام گریه

٣- به خدا من کلاس ندارم.انقدر الکی نگران کلاسام نشیدنگران

۴- ترو خدا یه دعایی.نذری دخیلی چیزی انجام بدید بلکه این کلاسای منم شروع شه تا منم از علافی در بیام. فقط خیلی شدت ندید که سرم شلوغ شه.به خدا ثواب داره.خدا از دوستی کمتون نکنه.. نگران

۵- من اصلآ هم موضوع آپی که قرار بود دیروز بنویسم یادم نرفته و کاملآ اتفاقی امروز اینجوری نوشتم دروغگو

۶- من بیصبرانه منتظر کمک های نقدیتون جهت خرید یه کامی نو هستم.به خدا دیوونم کرد این. کلافه هرچی خودمو می تکونم ٢٠٠ تا کم دارم.مامانم نمی ده بهم.میگه این که خرابه زندگیتو ازت گرفته.وای به حال روزی که یه نوش رو بگیری.دیگه واویلا میشه. من پیر شدم سر این کامی.ثواب داره به خدا.من عرضه ی جمع کردنشو ندارم.نمی تونم خرج نکنم. ابرو

با شعار هم اکنون نیازمند یاری بنفشتان هستیم.( رنگ مورد علاقمو نمی شه گفت).بنیاد امور خرید کامی نو برای غزله خاص. به منه کامی خراب کمک کنید. منتظر حضور بنفشتان هستم..نیشخند

به امید کامی جدید دار شدن غزل...افسوس

بدرود.. بای بای

 غ => ز =>ل متفکر

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط غزل نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس