غزل و نوشته هایش

سلامی چو بوی خوش دود و ترافیک..

5

تحقیقات محققان سعی کرده تا ثابت کنه نیمی از عمر ما انسان ها در ترافیک خلاصه میشه.چه برای چراغ قرمز باشه و چه برای تصادف و علت های گوناگون دیگه..

1

همه ی ما سعی داریم از تمام لحظات زندگانی مفیدمون نهایت استفاده رو کنیم.هر کس یه جور وقت می گذرونه.تو شهر خوشگل ما خوشبختانه سبز تو همه ی خیابوناش(حتی کوچه هاش و فرعی هاش) ترافیک وجود داره. به همین دلیل همه امادگیشو دارن و به محض دیدن ترافیک یه جور وقت خودشونو می گذرونن تا حرص نخورن.بعضیا هم مثل من یه بارشونو (از ١٠٠٠ بار) به این می گذرونن که ببینن بقیه چیکار می کنن..

١. بعضیا مدام بوق می زنن و حرص می خورن در صورتی که می دونن ماشینا حالا حالا ها تکون نمی خورن..

٢. بعضیا شیشه هاشونو بالا می کشن و صدای موزیکشونو بالا می برنن تا حال کنن..

٣. بعضیا نوشیدنی شونو در میارن تا قهوه ای یا چایی یا خوراکی بخورن تا وقت بگذره.البته این کارو باید انقدر اروم انجام بدن تا ٢ ساعت طول بکشه..

۴. بعضی ها چشمشون دنبال مغازه می گرده تا یه چیزه جدید برای وقت کشی پیدا کنن..

۵. بعضی ها که قرار ملاقات مهمی دارن خجالت هی با مبایل رادار می زنن که میام.وایسا ترو خداااا..

۶. بعضیا شروع می کنن اس بازی تا هم سر گرم شن و هم طرف رو اسکل کنن تا شاد شن.( خدا دلتونو شاد کنه قهقهه )..

٧. بعضیا هم شروع به بازی با گیم های مبایلشون می کنن.البته این بیشتر مخصوص بزرگ تراست تا بچه ها..

٨. بعضیا که کنار دستی خوبی دارن( قسمت شه الهی) شروع به صحبت می کنن یا بحث جدید می ندازن..

٩. بعضی هام ....اوه.... زشته نمی گم چی دیدم..

١٠. بعضی ها با ماشین کناریشون در مورد علل احتمالی ایجاد ترافیک صحبت می کنن..

١١. بعضی هام مثل بعضی اوقات خودم در یه عملیات سریع  mp3 ها رو از کیف خارج کرده و با نهایت صدا یه اهنگ شاد گذاشته و باهاش زیر لب هم خونی می کنن و گاهی ادایی مبتنی بر قر های ته مانده ی آهنگ در میارن تا تخلیه اعصاب شن..

١٢.بعضیام مثل من حرفای بقیه ماشینا رو لب خونی می کنن.این یه کار علمیه در جهت افزایش استعداد و توانایی در امور تقلب و گرنه جنبه ی فضولی نداره

١٣. حالا می رسیم به کاری که من تو ترافیکا انجام می دم تا ملت شاد شن..

اگه یه روز تو ترافیک کسی رو دیدین که در حال شکلک در اوردن و مچل کردنه ملته شک نکنید که خودمم.

4

یه خاطره میگم مربوط به اخرین ترافیک طولانی که نزدیک به ۴ ساعت طول کشیده.

تقریبآ ١ ماه پیش که ما به اتفاق کل فامیل مامی به دماوند ویلای دایی جون رفته بودیم(جمعیتی در حدود ۴ ماشین) یه روز دایی میگه هرکی میاد جمع کنه بریم باغ پدر زن گرام پاتک زنی.٢ تا ماشینه راه می افتیم که نصفیمون نمیان.

ترتیب نشستن در ماشین.(خیلی مهمه..)

..........................................................

زن دایی کوچیکه.دایی کوچیکه

دختر دایی جان.من. زن دایی بزرگه

..........................................................

بابا. دایی وسطیه

زن دایی وسطی.پسر دایی کوچیکه.پسر دایی بزرگه

..........................................................

خلاصه راه رفت همش با تیکه های من و دایی گذشت و کلی خندیدیم و روی همو کم کردیم.

برگشت ترافیک بود. من نگاه به دختر دایی کردم دیدم مشغول اس بازیه.زن دایی هم داشت صحبت می کرد.منم در و دیوارو سیر می کردم که یهو نگام افتاد به ماشین کناری که یه دختر ۵ ساله ی ناناز داشت نگاه می کرد.منم نیشمو باز کردم تا ببینم عکس العمل اولیش چیه.لبخند زد.خوب این اماده ست. با زبون اشاره حالشو پرسیدم اونم جوابمو داد.بعد بازی شرو شد. من ادا در می اوردم و اون در می اورد که نا قافا مامیش برگشت منو دید.منم سریع رومو کردم اون ور که دیدم یه پسره ١۵ ساله تنها نشسته داره نگام می کنه. با اونم کارای گذشته رو تکرار کردم. سرگرم ادا در آوردن بودم  که یهو روشو کرد اون ور.گفتم وا چرا این جوریه این که یهو داداشش که روی صندلی ولو بود بلند شد نشست و اولش همین جوری نگاه می کرد ولی بعد شرو کرد خندیدن.منم بی خیال دوست جدیدم شدم.پرو به ادا هام خندید... نیم ساعت گذشت دو تا ماشینا رفتن جلو.یه ماشین سمت چپم بود که توش ٢ تا مرد بودن.یکیشون متوجه من شد.سلام کرد و هی با اشاره باهام حرف می زد.منم هیچی نمی فهمیدم و فقط لبخند می زدم.بعد کم کم داشت کار به جاهای تابلو میرسید که رومو کردم اون ور دیدم ماشین کناریم یه پسره داره با تعجب نگام می کنه. یهو تازه مخم کار کرد فهمیدم ای وای پسر داییمه.آبروم رفت.قاتی بود.فقط کلی التماس کردم به کسی نگه. بعد سری برگشتم دیدم اون مرده هی میگه شیشه رو بده پایین.داشتم سکته می کردم.این وسط دختر داییمم فهمید.فقط می گفت خاک تو سرت.اگه بابا ببینه داغ می کنه.داشتم برای دختر داییم ماله کشی می کردم که داییم گفت لو رفتی؟؟موندم.گفت از اول داشتم تو ایینه می دیدمت.خلاصه تا شب شدم کارگر این سه تا برای باج هاشون.آخرشم به همه گفتن.منم فقط حرص خورد م خجالت کشیدم.نه که درس عبرت شه هاا.نه.بازم تکرار شد..

خلاصه وقتی موقع ترافیک دنبال سرگرمی هستید فقط مراقب باشی تا مثل من ٣ نکنید و سرگرمی رو انتخاب کنید که بعدا کسی ازتون باج نگیره..

راستی نتایج کنکور اعلام شد ولی من هنوز تصمیمی نگرفتم.

بالاخره این کنکور ما هم تموم شد.بعد از مراحل مختلف پشت کنکور(=مرگ تدریجی) و روز کنکور (=مرگ) و و روز اعلام نتایج(= برزخ) و روز اعلام نتایج نهایی(= قیامت) مشخص شد این جانب در رشته فناوری اطلاعات (IT) در واحد پیام نور شهر ری پذیرفته شدم .انتخاب ۴۱مم بوده هااا.(تبریکات فراوان خدمتمون)

حالا در حال حاضر من برای ورود به دانشگاه ۲ راه دارم:

۱. انتخاب مهندسی نساجی-مهندسی پوشاک واحد شهرری - دانشگاه آزاد

۲. انتخاب مهندسی فناوری اطلاعات (IT)- واحد پیام نور شهرری - دانشگاه سراسری

حالا مونده انتخاب من و نظرات شما برای اگاهی بیشتر من..

فعلا در حال جمع آوری اطلاعات هستم..

تا خبر های بعد بدرودی دوباره..بای بای

..مهندس غزل خانوم جون..

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٩ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس