غزل و نوشته هایش

آرزوی هر کس در طول زندگیش خیلی عوض میشه.یه جوری که وقتی به گذشتت فکر می کنی بعضی وقتا خندت می گیره از فکرات...   قهقهه

 

 فکر، تخیل یا آرزو ...؟؟

 

من وقتی بچه بودم( الان چند وقته مثلآ بزرگ شدم) آرزو داشتم ملکه بودم. کلی خدمتکار داشتم. یا بعدآ آرزو داشتم یه کامیون یا همون تریلی داشتم. انقدر روز ها و ساعت ها بهش فکر می کردم که کلآ اخلاقم عوض می شد. باور داشتم یه روزی بهشون می رسم.ولی الان آرزو دارم یه کوه نورد حرفه ای باشم یا آرزو دارم یه آرایشگر ماهر بشم.یا یه ماشین شاسی بلند برای خودم داشته باشم(پولشو خودم در بیارم) یا یه مهندس معمار حرفه ای و البته واقعی باشم نه از اونا که واسه سر گرمی و پر کردن دیوار اتاقشون معماری می خونن. ولی وقتی به این فکر می کنم که اینا همش یه مشت آرزو بیشتر نیست ضد حالشم اساسی میشه.اینی که الان هستم یه واقعیته.نمیشه ازش فرار کرد.ولی همیشه دنبال آینده ای هستم که منو به آرزو هام برسونه.کلآ اکثر ادما این جورین.یادمه یکی از دوستای دبستانم به اسم نیلوفر می گفت آرزو دارم یه عروسک داشته باشم که ٢ برابر قدم باشه و باهام حرف بزنه. من از بچگی هیچ وقت با عروسک بازی نکردم یا آرزوی داشتن عروسک نداشتم. اسباب بازیام همیشه ماشین بود یا فوتبال تو کوچه یا کامپیوتر. ولی عوضش کلی هم بازی داشتم. از بازیای دخترونه مثل خاله خاله بازی متنفر بودم. چون داداشام یادم داده بودن پسر باشم. چون هم بازیم بودن. به خاطر همین منم یه پا پسر بار اومدم و مامانم از این تربیتم همیشه شاکی بود. ولی الان همونیم که مامانم می خواد. ولی هنوز آرزو هام مال خودمه. از بچه گی تخیل زیادی داشتم. تخیل نه توهم. من الان بیشتر از گذشته دوست دارم آیندم آرزو هام باشه به خاطر همین آرزوی دور از ذهن مثل داشتن هواپیما ندارم.راستی یه ارزوی مهمم جا افتاد.همیشه از بچگیم آرزو داشتم یه دوست واقعی داشتم. این دوست واقعی خیلی فلسفه داره.دوست واقعی یعنی دوغ نگه. رو راست باشه. تنهات نزاره حتی تو شرایطی که علیه خودش باشه. دل سور باشه. پشتتو خالی نکنه( به باد یکی). انقدر باهات یکی باشه که حرف نزده تا تهشو بخونه. همه ی داراییت باشه. قابل اعتماد باشه. تمام احساستون با هم باشه. تو ناراحتیات کمکت کنه و اگه نتونست همراهت باشه. تو براش مهم تر از خودش باشی. تو رو به منافعش نفروشه. به تو افتخار کنه نه حسادت.باعث پیشرفتت بشه نه حسرت و آهت.و خیلی خصوصیات دیگه..

 

آرزو

 

 زرت و پرت های آخر: من دیدم نمونه ی این دوست ها رو. شما تا حالا چنین دوستی رو تجربه کردید؟ سخته ولی ممکنه. یه سوال بهتر. تا حالا چنین دوستی برای کسی بودی؟ من این خصوصیاتو از دیده هام و شنیده هام یاد گرفتم. تو کل زندگیم دنبال چنین آدمی بودم ولی پیدا نکردم. به خاطر همینه دوست صمیمی ندارم. ولی در کل خیلی دوست دارم و عاشق روابط عمومی ام. و یکی از دلایل شروع رفاقتم با پسر ها این بود که توی دخترای دورم چنین دوستی پیدا نکردم. خواستم شانسمو تو جمع پسرا امتحان کنم. وقتی دیدم ادعاشون با کاراشون یکی نیست خواستم تا بیشتر به خودم و البته به خودشون ثابت کنم که چه موجوداتی هستن.منم تونستم ادای دوست بودنو در بیارم. عین خودشون.ولی هیچ وقت به خاطر رو کم کنی و پز دادن تعدادشون رفاقت نکردم. برعکس خودشون که اولین و مهم ترین هدفشون این بود.امیدوارم به کسی بر نخوره. شاید تمام آرزو هام رویاست ولی من هنوزم امید وارم..

نظر فراموش نشه

غزل( شعر نیست. اسمه)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس