غزل و نوشته هایش

چشمان من به دیده ی او خیره مانده بود

جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما

آه ، از آن صفای خدایی زبان دل

اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما

ناگاه عشق مرده سر از سینه بر کشید

آویخت همچو طفل فقیری به دامنم

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

آهی کشید از حسرت که این منم

باز آن لهیب شوق همان شور و التهاب

باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود؟

ما هر کدام رفته به دنبال سر نوشت

من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود...!!

غزل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٧ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط غزل نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس