غزل و نوشته هایش

اوج. اوج..

یاد چی افتادی؟؟؟

oj

اوج را نمی دوستیم. چون هر اوج گرفتن یه سقوط هم داره. حالا تو هرچی. چه روحی چه جسمی. معمولآ هرچی بیشتر از اوجت لذت ببری سقوطش بیشتر دردناکه. میگم تا حالا شده از اوح گرفتن یکی دیگه لذت ببری؟؟ من بیشتر تو زندگیم سعی کردم از اوج بقیه لذت ببرم.نه این که خودم اوج نگرفته باشم هاا ولی وقتی دیدم اون یه اوجیه که سقوطش دردناکه بی خیال حس تجربه شدم و  از اوج گرفتن دیگری لذت بردم. خیلی کیف میده. مخصوصا اگه اون شخص از نزدیکانت باشه و اوجش موفقیتی باشه. یادتونه گفتم من عاشق شاهینم یا عقاب. مهم ترین دلیلش به خاطر اوجشه و لذتی که از اوجش می بره و دست نیافتنی بودنش.. گفتم دست نیافتنی.وای که چقدر چیز های دست نیافتنی رو دوست دارم.مخصوصآ اگه آدم باشه. مخصوصآ اگه امیدت به رسیدنش تقریبآ صفر باشه و دقیقآ منفی. ( آخییییی. موکت..) . موکت اسم یه شخصه هااا. خودم اسم براش گذاشتم.کمبود اسم بود نگران ولی خیلی باحاله.عاجق حرف ها و کاراشم. ولی خودش نمی دونه. نمی خوامم بدونه. اصلآ مهم نیست فقط این مهمه که من ازش خوشم میاد.برداشت بد نکنید هاا . حالا بی خیال.. داشتم از اوج می گفتم. من هروقت اوج گرفتم کله پا شدم. بعضی هاش ارزششو داشت ولی خیلی هاشم نداشت.

اوج. اوج..

اوج دوست داشتن.

اوج پرواز.

اوج گرفتن توی کوه نوردی و رسیدن به قله.

اوج عشق ( با بالاییه فرق داره هاا)

اوج احساس.

اوج تنفر.

اوج خوشی.

اوج غم.

اوج بی حسی.

اوج حس و حال.

اوج نام.

اوج مقام.

اوج قدرت.( لذت بخش و وسوسه انگیزه)

اوج افتخار.

اوج درد.

اوج غرور.

اوج موفقیت.

اوج شکست (دردناکه)

اوج لذت.

اوج توجه.

اوج محبوبیت.

اوج فداکاری.

اوج زیبایی.

.

.

یادکدومش افتادی؟ بازم هست.می دونم. ولی با دیدن هر کدوم یاد یه چیز می افدی.درسته؟ کدومش قشنگ تره.اگه به تو بگن کدومو دوست داری بدون زحمت بهت بدن کدومو انتخاب میکردی؟ اگه غیر از این ها هم هست بگو. کدومش از همه بد تره . کدومش رو بین تمام اوج ها با شنیدن اولین کلمه ی اوج یادت اومد؟

من اول میگم:

اوج قشنگم: اوج قدرت

اوج بدم: اوج شکست

اوح اولم: یاد پرواز

اوج. اوج....

الان یهو یاد آهنگی افتادم که خیلی خوشم اومد ازش چون ریتمش باحاله. چند روزه فقط اونو گوش می دم.بازم جیغ همه در اومده .. البته فوق العاده بی رتبه به موضوع.لینک دانشم اینه:

غزل MP3

اوج..

چی بگم ازش. کاش می شد از اوج قشنگم بگم. ولی خوب نمیشه خجالت

آخه اینم موضوعه من انتخاب کردم؟ ولی خیلی دوست دارم اوج گرفتنو. البته اوج گرفتن بعضی اوقات خیلی بده. من عاشق غرورم. دارم ولی نه زیاد. انقدر که من باشم نه یه آدمی که بدون غروره.یه ذره اش برای احترام خودت به خودت لازمه ولی اوجش خیلی بده. اوجش توهم میاره. خلاصه یه جایی خوندم:

در چشم کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چقدر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

یا یه جا دیگه خوندم:

به اوج رسیدن دشوار است اما در اوج ماندن دشوارتر ، جرا که نهایت اوج ، نخستین مرحله سقوط است.

 اون وسط یه جمله ی دیگه هم خوندم که خیلی قشنگ بود:

اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند.. اگر روزی خیانت دیدی بدان که قیمتت بالاست.. اگر روزی ترکت کردند بدان که با تو بودن لیاقت می خواهد..

داداشم اومده میگه غزل میدونی خوشگل ترین فرشته ی خدا کیه؟ تو دلم میگم لابد میخواد بگه منم. مژه منم خودمومیگیرم میگم نه.تو بگو.از خود راضی میگه ازرائیل. منم تو اوج ضایعگی میگم خوب که چی؟ میگه ولی هرکی کار بد کنه زشت میبینش. میگم خوب. میگه ولی تو زشت میبینیش. میگم چرا؟ میگه چون تو از من پیروی نمی کنی. میگم ببخشید از کی تاحالا جنابالی مرجع شدی. میگه هنوز کتاب چاپ نکردم. بیا ازم تقلید کن. میگم در مورد نمازی رو که داداش میگه حکم کن.میگه حال خوندنشو داری.میگم نه. می گه خوب نخون به جاش بشین به خدا فکر کن.میگم این شد نماز؟؟ برو تو هم با این فتفاهات.

اینم از داداش ما. نگاه گیر کیا هم افتادیم..

اوج. اوج..

میگم امتحانمو در عرض 30 ثانیه تموم کردم.باورتون میشه؟؟ 10 تا سوال تستی بود. همه رو از سوالای ته کتاب بود.فقط صورت سوالا رو خوندم. کل مدت هم فقط داشتم اسممو می نوشتم. امیدوارم سوالی رو جا ننداخته باشم.وگرنه از 6 نمره 20 میشم.مژه

اوج..اوج..

وای..ترو خدا در رو باز کنید براش استرس. پیشته. پیشی نامرد..ولش کن..گریه گریه گریه

jojo

اوج.. اوج..

چی داشتم می گفتم اولش.اووه.این همه فکر از کجا اومد. اه.گند خورد تو پستم. بی خیالش. بعدآ دوباره می نویسم..

فعلآ برم تو اوج کارام تا بعد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳٠ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام.

اول از همه عیدمون و عیدتون و عیدشون مبارک. عید و خوشحالیه ما و عذا و سوگواری گوسفند ها..

بدبخت گوسفند ها به خدا. تو عذا هامون می کشیمشون تا عذای عذاداریه جور شه. تو جشن هامون می کشیمشون تا غذای جشنه جور شه. جلوی پای مسافر ها یا مریض های تازه از بیمارستان مرخص شده می کشیمشون تا رفع بلا شه.تو مراسم عروسی می کشیمشون تا عروس و داماد و زندگیشون چشم نخوره. خلاصه تو هر شرایطی باید این بدبخت ها بمیرن تا ما اموراتمون بگذره. حالا هم مناسبت کشتن کم اوردن عید قربان می کشنشون تا دور هم باشیم. بیچاره ها فقط تلفات میدن.

تا حالا به این فکر کردید که یه گوسفند چه ارزویی داره؟؟

به نظر من آرزوشه هیچ مناسبتی نباشه تا بدبخت یکم زندگی کنه..

تو تی وی خودمون گفتن که فردا یه جاهایی رو گذاشتن تا مردم برن از اونحا بَبَیی بخرن.اونجا دامپزشک ها معاینشون می کنن بعد می کشنشون. لنقدر دلم سوخت. خوب اگه معاینشون کنن که بیچاره ها به زندگی امیدوار می شن. چقدر ما بی رحمیم. حالا ته بی رحمی اینه که من به داییم زنگ زدم که می خوای بری منم ببر تا باهاشون اونجا یکم بازی کنم نه نه یعنی گفتمان و درد دل کنم. خوب بلاخره یه روانپزشکم لازم دارن که از نظر روحی برای مردن آماده شن دیگه. از خود راضی

ما هر سال عید قربان همه ی فامیل جمع میشیم خونه ی مامان بزرگم اینا و تا شب در حکم چتر به سر می بریم.امسالم مثل هر سال. امیدوارم خوش بگذره بهم..

خوب حالا از گوسفند می گذریم..

گفتم آدم بیکار چه کار هایی که نمی کنه..امروز داشتم ول می چرخیدم تو نت یه عکسی رو دیدم که من یه ج.ر دیگه شو داشتم.گشتم تا مدل های دیگه شونو پیدا کردم و گذاشتم کنار هم. داشتم به این فکر می کردم که این ها از کجا شروع شده. حالا عکس ها رو ببینید تا روش بهتون بگم:

قلی عاشق می شود:

همون طور که میبینید این یه بند رخت. شخص سمت چپ اسمش قلیه. اون راستیه هم قمبر داداششه.( اسم شخصیت ها واقعیه و من از خودشون شنیدم.. دروغگو).

خوب حالا ماجرا از این قراره که تو محل این قلی اینا یه دختره هست اسمش بلقیسه. این قلی خان بچه ی نا خلف مامان باباش یه کار بدی کرده و عاشق این دختره شده. ( شما به بزرگیه خودتون ببخشیدش.). این دختره هم امروز اومده تو حیاط خونشون لباس بشوره .لباس که چه عرض کنم.کیس بریده اومده دلبریه این قلی خانما. ( خدا بده از این حیاط ها.اگه داد ما لباس هم با دست می شوریم..). حالا این قلی عاشق بازیش گل کرده می خواد بره به اون یه شاخه گل رو که دله ی بیکار از باغچه ی خونه ی دختره کنده می خواد بده به اون. با داداش قمبرش هماهنگ کرده تا با هم کمک کنن قدش رو برسونن به دختره تا گله رو بده.این عکسم حرکات آکرباتشونه چون مامان دختره سر رسیده.اینا دارن این کارا رو می کنن تا مامانه فکر کنه دارن تمرین بند بازی می کنن. ( آخه فکر کردی همه مثل خودتن اینطوری گول بخورن؟؟؟ ). 

بعد از رفتن مامانه اومدن داداشای دیگه شونو صدا کردن به یاری تا بلکه این گله که داشت پژمرده می شد برسه به دست اون دختره.

اون چپیه که قلیه. کناریش قمبره. سومیه قندیه. سمت راستیه هم آرمینه.

حالا اگه گفتی اون آرمین چرا ریتم اسمش با این ها فرق داره؟؟ چون مامان بابای قلی بچه کم داشتن این آرمین رو از پرورشگاه آوردن. این عکسشون نشون دهنده ی تلاش برادرانشونه. اون پایینم بلقیس داره لپشو چنگ می زنه می گه : خاک تو سرت قلی .مرده شور قد کوتاهت رو ببرم. می مردی ١ متر بلند تر از این بودی؟؟ ١٠٠ بار گفتم من شوهر قد کوتاه دوست ندارم. ایششششش. افسوس

2

قلی که به غیرتش بر خورده بوده می ره بچه محلاشونم صدا می کنه تا همه دست به دست هم دهند به قد تا گله رو برسونن به عشقش. از پایین اولیه قلیه . دومیه قمبره. سومیه قندیه. چهارمیه آرمینه. پنجم ایه هومنه و ششم ایه جعفره.

بلاخره قدشون می رسه به بلقیس و قلی رو تو حیاط پیاده می کنن و می ره تو عکس بعد..

3

تو این عکس چپیه بلقیسه که جلوی بقیه اسمش رو کتی صدا می کنن..

راستیه هم قلیه خودمونه. این قلی داره گله رو تقدیم می کنه. بعد بلقیس می گه: قلی مرده شور ببردت.( عتسه) این چیه آوردی؟؟ از سر قبر کی برداشتیش؟؟ ( عتسه) .مگه نمی دونی من به این گل ها حساسیت دارم. الان آبریزش بینی گرفتم نگاه.( صدای فین بلد کتی).. تو نمی گی من تازه بینیمو عمل کردم و ممکنه بیوفته یا کج بشه؟؟

قلی: ای وای.ببخشید کتی جون. نمی دونستم.باور کن اینو از گل فروشی با کلاسه ی سر ۴ راه ، پشت چراغ قرمز خریدم. حالا اینا چیه گفتی بریم توش بشینیم.نمی شد همون سر باغچه می شستینم؟؟

کتی: تو روح ادم دروغ گو. نه خیر . بشین سر جات. گفتم این جا بشینیم چون تو منحرفی و تا میشینیم کنار هم خودتو می چسبونی به من. منم برای این که sلام جرقه نخوره گفتم اینطوری بشینیم.ایششششششششششش.

5

 اینم عکس قلی و کتیه.این جا کتی داشته از دانشگاهشون بر می گشته. این قلیه هنوز آدم نشه.بازم از این گل ها آورده.ولی چون خوش رنگ بود کتی لطف می کنه و ازش قبول می کنه..

4

 اینم عکس قمبر و دوست دخترش صغرا جونه. اون سمت راستیه هم قلیه که داره کشیک می ده. ناکس ها خانوادگی رفیق بازن.. قاچاقچی ها ..

6

 این ها عکس خواستگارای کتیه.منتظرن قلی بیاد رد شه با تربچه یزنن تو سرش. پسره ی پرو با دختره ی گیس بریده قرار می ذاره. خجالتم نمی کشه..

7

 اینم آخرین عکس این دو تاست. این جا پارکه. این دو تا بازم با هم قرار می ذارن. کور شده ها هی با هم قرار می ذارن.هی قرار می ذارن که چی بشه؟؟ قیافه ی ۶ در ۴ هم رو ببینن؟؟ آخه اون قلی دیدن داره؟؟

بی خیال. من چرا خون خودمو کثیف کنم. بذار خوش باشن جای ما..

8

خوب اینم از داستان ما که در وقت بیکاری با سرمون برخورد کرد.

شما هم به خوبی خودتون این ٢ تا رو ببخشید.جوونن و نادون. ( نه که خودم خیلی می دونم؟؟ )

بازم عیدتون مبارک باشه..

خوش باشید این چند روز تعطیلیتونو. من که ۵ شنبه باید تشریفمو ببرم یونی.گریه .. ۵ ساعت یه بند کلاس دارم.گریهگریه

به امید بهترین هاا.

غزل..

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام.

شکنجه آور ترین تابلویی که تو دنیا دیدی چیه؟؟؟؟؟

به نظر من عکس زیره:

.

.

میگم ، نقش چیه؟؟

خوردنیه؟

پوشیدنیه؟

تو جیب جا میشه؟ اگه آره ابعاد جیب چقدره؟

تو چه نقشی داری بازی می کنی؟ نقش چی؟کی؟چه طوری؟اصلا مگه نقش رو هم بازی می کنن؟

چند نوع نقش داریم:

١) نقش قالی:

دیگه خدایی اینو همه می دونن چیه..

٢) نقش اجتماعی:

نقش اجتماعی خیلی وسیعه. از سوپور محل گرفته تا آدم مهم ها نقش اجتماعی دارن. حتی بیکار ها و الاف های محل هم نقش اجتماعی دارن و مثلآ اگه ١ روز نباشن هم چهره ی شهر عوض می شه و هم ملتی تیکه نمی شنون.و این نشون دهنده ی نقش مهمشونه.

٣) نقش فرهنگی:

تو فرهنگ بی فرهنگی یه نقش در پیتم به شما دادن و کلی برای خودتون خوشحالید که نقش دارید و تو کار فرهنگید.

٣) نقش تأثیر گذاری داشتن:

مثلآ به فرض محال شما یه کار خوبی کردید و یکی از دور دیده و خدایی نکرده دور از جونش ازتون یاد گرفته. اونوقت شما برای اولین بار تو عمرتون نقش تآثیر گذار داشتین.

۴) نقش بازیگری:

مثلآ یارو بازی گره نقش کروکدیل رو بازی کرده.

۵) نقش سنگ قبر:

مثلآ میگن برای اون میته سنگ قبر انداختن. نقش سنگ قبرش رو قشنگ زده سنگ بره.( استاد مثال زدنم)

۶) نقش سفال.

٧) نقش نقاشی:

٨) یا اون نقش رو که سیاوش میگه نقش یه دریچه رو رو میله ی قفس بکش و اینا

٩) و..

خیلی زیادن.یکم دقت کنید میبینید. ولی چیزی که ما با شنیدن اسم نقش یادمون میاد فرق داره با این.

ما نقش رو مثل یه نقاب می دونیم.که همیشه و حتی تو خواب هم داریمش.

نقشی که با شحصیت درونیمون زمین تا آسمون فرق داره. برامونم عادیه.

مثلآ ما تو یه محیطی بزرگ شدیم که حرف زدنا لاتی و بیشترشون چرته.حالا وارد یه محیطی شدی که همه با شخصیتآ و تو هم باید اونطوری باشی. از این به بعد این میشه نقش زندگیت که تو صبح که می خوای وارد اون محیط بشی مرتب و درست لباس می پوشی.حرف زدنتو درست می کنی و خلاصه میشی یه آدم دیگه.شب که بر می گردی خونتون میشی همون آدم اول.این نقش بازی کردنه و یه نمونه ی بزرگش.

حالا به دور و برت و آدم های اطرافت توجه کن.

کیا دارن نقش بازی می کنن.چه نقشی؟ خودت هم جزء اونایی؟؟

شاید به راحتی می شه گفت از ١٠ نفر آدمای اطرافت ٩ تا و نیمشون دارن نقش بازی می کنن.اصلآ خود تو.چرا می خوای الکی جلوی مامان بابات نقش آدم خوبه رو بازی کنی در صورتی که انقدر ٧ خطی که خودتم بعضی موقع ها میمونی چقدر خالی بستیو فیلم اومدی براشون.یا چرا جلوی دوستات نقش پترس فداکار رو بازی می کنی در صورتی که پشتشون عین شمر میمونی؟

حالا این همه حرف زدیم و این همه مورد گفتیم.همه رو ول کن حواستو بیار این جا:

من می خوام از شخصیت عالم و برجسته ی خودم بگم..

١. تو زندگیه جاریم نقش غزل رو بازی می کنم

٢. تو دانشگاه نقش دختر درس خون و نیمه مثبت رو بین قریبه ها و نقش گند غزل رو بین دویتام بازی کی کنم.

٣. تو خونه نقش غزل بانوی مثبت.بچه ی خلف مامان بابامودارم

۴. پیش داداشام نقش خواهر حرف گوش کن و مهربونو اینا رو دارم.

۵. پیش فامیل نقش غزل جدی و مثبت و عالم فریخته ی رو دارم یه چیز در حد آویزون از بینیه فیل

۶. اون زمان که بچه ی بدی بودم ( نه که الان نیستم) جلوی x ها نقش یه آدمی که هیچی براش مهم نیست و فقط تو کار الاف کردن ملت و خندیدن بهشونه. که البته استثنا هم داشت.

7. الان که بچه ی خوبیم تو نقش آدم درست و جدی هستم.

این ها از نظر خودم بود. حالا از نظر بقیه:

1- از نظر مامانم: یه دختر تنبل و مشکوک که همیشه همچیو آماده می خواد و همه الافه اونن.( دروغه.من خیلی هم بچه ی صاف و ساده اییم.)

2- از نظر بابا: یه دختر تنبل که هر چی بهش میگی غر می زنه و انجام میده و 5 مترم زبون داره و با زبونش هرچی بهش میگی درسته تحویلت میده ( ع.چرا شایعه می کنی. من زبونم کجا بوده؟؟)

3- از نظر داداش کوچیکه: هر چقدرم خودتو بگیری و به خودت برسی بری بیرون فرقی به حالت نمی کنه.چون هرکی بیاد خاستگاریت و بفهمه ترو از نونه خشکی خریدیم در میره.نمی تونی با این فیلم بازی کردنا از واقعیت در بری. (گریه)

4- از نظر داداش بزرگه: به جای این چرت و پرت نوشتنا بشین درستو بخون.( خوب چرا می زنی؟)

5- از نظر زهرای شماره ی 1: نقش یه دختر ملوس رو بازی می کنی که هیشکی نشناستت فکر می کنه یه کاره ای هستی. از دور که شخصیت خبیثت معلوم نیست خیلی ادمو جذب می کنی ولی بعد فراریمون میدی.

6- از نظر زهرای شماره ی 3: گوله ی اعتماد به نفس که به کسی رو نمیدی ولی ارتباط اجتماعیت خیلی بالاست.خیلی هم چاپلوسی برای استاد ها( من فقط باهاشون محترمانه رفتار می کنم.)

7- از نظر زهرای شماره ی 2: خیلی سریع می تونی تغییر شخصیت بدی و کاملآ مطابق نطر یه نفر نقش بازی کنی طوری که جذبت بشه.( حالا پته هاموبریز رو آب). یا مثلآ استاد عوض کردن جو و موضوع حرف زدنی.طوری که خودمونم میمونیم این همه حرف جدید ر و موضوعشو از کجا آوردی.

8- موج : دروغ گوی ماهری هستی.طوری که حتی کسی هم که واقعیتو می دونه به دونسته هاش شک میکنه.خیلی هم راحت و تمیز روی کارات ماله کشی می کنی.در عین حال می تونی با چند نفر چند جور مختلف باشی و می تونی با 1 نفر هم در آن واحد چند شخصیت متفاوت باشی.جوری که بعضی اوقات اصلآ نمی شناسمت و کاملآ غیر قابل پیش بینی..( البته بودم.الان دیگه ترک کردم.خیلی وقته که دیگه دروغ نمی گم)

9- دختر خاله: الکی خوشی و با کوچیکترین چیز ها انقدر زوق می کنی که آدم فکر می کنه چقدر بزرگ بوده.ولی تو واقعیت چیزی رو بروز نمی دی.پس اینم یه جور نقشه.

10- آوا: وقتی کسی نگات می کنه فکر می کنه خیلی آروم و مظلوم و ملوسی ولی درواقع خیلی پرو و بی ادب و چشم white و دریده هستی. من بیشتره فحش هایی که من بلدم رو از تو یاد گرفتم.

11- نیما: به نظرم تویه آدم شاد باید باشی که تویه خونه خیلی هواشو دارن و در کل بچه ی باحالی هستی از اون دخترا نیستی که زود ناراحت بشی جنبت بالاست فقط یک مشکل داری یاد نداری با بزرگترت چجوری صحبت کنی.

 12- محمد: خب ببین من واقعیتو نمیدونم اما شخصیت مجازیت یک دختر فوق العاده پر انرژی و پر شور و گاهی اوقات خیلی احساسی. بعدش مثه همه ی دخترها  گاهی دنبال ناز کشیدن از این و اون . و یک دختر فوق العاده مهربون و گاهی اوقات لوس وننر. همیشه که نه اما بعضی موقع ها حرص آدمو در میاری یعنی یک کاری میکنی دوست دارم بیام خفت کنم.(این ها چیزیه که نشون می دم ولی شخصیت واقعیم خیلی هاشون این نیست.پس می شه نقش... البته حساب می شه هاا..)

13- زمستان: به نظرم تو خیلی بی ریا هستی این نشون دهنده ی صداقته. من این طور افراد را دوست دارم. من تفاوتی احساس نمی کنم. تو همونی هستی که هستی.من می گم تو یه آدم صاف و ساده و خاکی هستی( اینو از آوا بپرسید.تنها شاهدمه که می دونه من چنین آدمی نیستم.اینم یه نقشه.یه جور نقش زندگی)

از بقیه وقت نشد بپرسم.ولی دوست دارم ابعاد دیگه ی شخصیت غزل رو از دید بقیه هم بدونم.این چیز ها نیاز به شناخت زیاد نداره. اگه چیزی به ذهنت می رسه بگو. ( فقط اگه بد باشه بعدآ حساب میشه.) 

قبول دارم این زندگی همش نقش بازی کردن و بازیه. فقط این رو یادت نره که نقشی رو بازی نکن که هم زندگیتو نابود کنه و هم تو رو به یه عنوان یه آدم ٢ رو و دروغ گو بشناسنت.

 

خوب اینم عکس 2 تا از یچه هاست:

سمت چپیه محمده و سمت راستیه نیماست( گفتم درست جواب سوالامو بده وگرنه حساب میشه) شیطان

خوش باشید...

غزل «=

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام.

اول طبق معمول میریم سراغ عکس روز..

من عاشق این حیوونم.برام خیلی انرژی بخشه.بهترین حیوونیه که دیدم..اینم عکسیه که روی دست نقاشی شده:

من با حالتی له گونه برگشتم. ٨ روز نبودم. چون شدید درگیر بودم و چون موضوع آپی که می خواستم بنویسم یادم رفت تصمیم گرفتم در مورد این ٨ روز بنویسم.

۵ شنبه مورخ ١٣/٨/١٣٨٩ : به حالت له از یونی اومدم. کامی رو روشن کردم.دیدم ویندوز نداره. دلم می خواست بزنم تو سرش. با خونسردی در طی ٢ ساعت با نصب برنامه هاش کامی عین آدم اومد بالا. بعدش تصمیم گرفتم بشینم تایپ کنفرانسمو تموم کنم. به محض گذاشتن سی دیه آفیس کامی ری استارت کرد و بازم ویندوزش پرید. با خونسردی دوباره نصبش کردم. بازم ورد رو نصب کردم. داشتم تایپ کی کردم که تل زنگ زد. پاشدم و بعد ١ ساعت اومدم دیدم باز ری استارت کرده و پریده.نمی دونم چه مرگش شده بود.کلآ بی خیال تایپ شدم.برای بار سوم نصب کردم.اومد بالا اومدم یاهو مسنجر رو نصب کنم که بازم پرید. دیگه قاتی کردم و زدم زیر گریه. داداشم گفت پاشو خودم نصب می کنم. اومد بالا ولی این بار به نت وصل نمی شد.منم با گریه رفتم پیش بابام.گفتم بابا ١شنبه باید لب تابم رو میزم باشه . به من هیچ ربطی نداره که پولم کمه.

جمعه مورخ ١۴/٨/١٣٨٩: خالم اینا قرار بود از کربلا بیان.ما هم از ظهر کله سحر رفتیم خونشون تا ساعت ۵ که اومدن. بعدشم تا ٣ شب خونشون بودیم و در حالت اغما برگشتیم خونه.همه ی فامیل جمع بودن.ما هم در کمال بی فرهنگی کلی بقیه رو مسخره کردیم.کلی هم خوش گذشت و خندیدیم و اتفاقاتی افتاد که نمیشه گفت.

شنبه مورخ ١۵/٨/١٣٨٩: صبح کله سحر مامی بیدار باش زد پاشو.داریم میریم.من: کجا به سلامتی؟؟شما برید.من می خوابم تا برگردید. مامان: چیچی من می خوابم.تا شب نمیایم.پاشو.من: بهتر. برید.خوش بگذره. مامان با این حالتعصبانی: بهت میگم پاشو.داریم میریم فم. من: با حالت تعجب.کجا؟؟ مامان: داریم میریم دانشگاه داداش. ( توضیحات اضافه: داداش من تو یونی قم برق مخابرات می خوند.الان درسش تموم شده و می خواد بره سربازی.به خاطر همین باید می رفت اونجا.مامی هم گفت تنها نرو.همین)

خلاصه با شکنجه های روحی تا شب اونجا بودیم و ٩ شب رسیدیم خونه.

١ شنبه مورخ ١۶/٨/١٣٨٩: صبح کلاس داشتم.رفتم یونی.ظهر داداشم اومد دنبالم و با هم رفتیم علاءالدین لبتاب خریدیم. بعدشم داداشی رفت خونه ی دوستش تا ۵ شنبه اونجا موند( توضیحات اضافه: با دوستش هم یونی ایی اند.بعد لیسانسش هر دوتاشون رفتن سربازی.الانم دارن با هم برای فوق می خونن.). منم خوش حال خوش حال فایل های خصوصیمو از کامی قدیمیه برداشتم و ریختم تو این.توش یه آنتی ویروس داشتم در حد بمب. خیلی شیک نصبش کردم. بعدش آپدیتشم کردم.بعد ١ صفحه باز کردم ولی ۵ مین طول کشید.ترسیدم.داداش کوچیکمو صدا کردم.پاکش کرد ولی نمی شد.هر کاری کردیم نه ویندوز می پرید و نه پاک می شد.کلی برنامه ی توپ ریختیم تا باهاش پاکشون کنیم ولی لامصب انقدر قوی بود پاک نمی شد.خلاصه کله کامی رو فلج کرده بود.منم که کلی کار داشتم.شروع کردم به تایپ و پاور ساختن و برای امتحانم درس خوندن. چون نتمم فلج بود ٢ روز ١ بار داداشمو به زور از پای کامیش بلند می کردم و می اومدم بلاگم.اونم در حد ٢ مین.

۵ شنبه مورخ ٢٠/٨/١٣٨٩: ظهر رفتم یونی.امتحان داشتم.چون کلی درس خونده بودم انقدر گند امتحان دادم که حتی ١ سوالم درست ننوشتم.خیلی جالب بود. بعدشم ساعت ٣ پاشدم رفتم سر اون یکی کلاسم که کنفرانس داشتم.با کمال خونسردی با هم کنفرانسیم زهرا رفتیم ردیف اول جلوی استاد نشستیم و فقط می خندیدیم. تو اون روز ٢ تا گروه کنفرانس داشتیم. اون ها آماده نکرده بودن و تند تند داشتن می خوندن.استادم داشت مسخره شون می کرد.می گفت این دوتا رو چقدر خونسرد دارن می خندن و اونا سرشون تو کتابه.حالا منم حفظ نبودم هاا. گفتم زهرا استاد الان فکر می کنه چقدر بارمونه. اولین نفر من بودم. خیلی شیک رفتم کنفرانس دادم.استادم نمرمو کامل داد و کلی هم تحسین کرد.این استاده همون استاد با شخصیته است که خیلی باحاله.بعدشم کلی ضدحال خوردم چون یه چیزی دیدم.هی. روزگار. بی خیال . خلاصه ۵ شنبه داداش جونم اومد خونه. بیچاره هر روز از اونجا زنگ میزد و بهم می گفت غصه نخور.من بلدم چی کار کنم.سی دی نرم افزارشو دارم.میام درستش می کنم. خلاصه ساعت ٧ اومد و تا ١١ سرش بود. ویندوزو پاک کرد. دوباره نصب کرد و کلی برنامه های لبتابمو ریخت و کلی برنامه از خودش و همون آنتی ویروس کذایی رو دوباره ریخت.منم با ترس داشتم نگاش می کردم.گفت نترس.درست شد.بعدشم یه بک آپ گرفت و صحیح و سالم تحویلم داد.الانم سر کامی خودمم.

همین دیگه. کل زندگیه ما بدون جزئیاتش اینه.الان در وضعیت خوشحال به سر می برم. و حرف هام ته کشید . من هنوز اون موضوعه یادم نیومده. اینم بی خیال.

خوش و خرم باشید.

 تا بعد..

غزلی جون..

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۱ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

یعنی تو این شرایطم می شه بازی کرد؟؟

١- همه چیز اول با یه سوال شروع می شه و من عاشق شروع با سوالم.

بازی چیه؟؟ یه سرگرمی؟؟ در چه حد؟؟ در چه مورد؟؟در چه زمینه ای؟؟ نوعش مهمه؟؟ نوعش چی هست؟؟ چقدر فرق داره؟؟ جا داره؟؟

اشتباه نکنید.من نمی خوام در مورد بازی هایی مثل فوتبال و والیبال و .. حرف بزنم. پس بهتره این طوری بپرسم.

تا حالا چند نفر رو بازی دادی؟؟ چند نفر بازیت دادن؟؟ واقعآ بازیت دادن هاتو حس می کنی؟؟ با این بازی دادن ها آدم به چی میرسه؟؟ ته بازی دادن چیه؟؟ از قصده؟؟لذت بخشه؟؟ پر کردن اوقات بیکاریته یا تنها تنوع روز های زندگیه؟؟

تا حالا چقدر به این ها فکر کردید؟؟ جواب هر کس با بقیه متفاوته. ولی بهتره اول یکم منصفانه بهش فکر کنیم. منصفانه یعنی بدون مظلوم نمایی و خوب جلوه دادن خودمون. اول من می گم:

خیلی بازی دادم.خیلی ها رو بازی دادم. ولی از خیلی ها هم بازی دیدم. خیلی ها عین عروسک خیمه شب بازی بازیم دادن. اولش نا خواسته بود.نمی فهمیدم که با این کارم دارم یکی رو بازی می دم. ولی بعدش که به کارام فکر کردم دیدم برام جالبه.هیجان انگیزه. خنده داره. شاد کنندست . همه جا می تونم بازی بدم.تو هر شرایطی اما این که دارم یکی رو بازی می دم رو به روی خودم نمی آوردم حتی به خودمم دروغ می گفتم که از قصد نیست در صورتی که بود. ولی بعد که موقع پس دادن نتیجه ی کارام بود و نفهمیدم الان این منم که دارم بازی می کنم حسی نداشتم.حس زرنگی می کردم که نمی تونه کسی بازیم بده. ولی وقتی فهمیدم دلم گرفت. گریه کردم. وقتی منصفانه نگاه کردم دیدم حالا دیگه می تونم حس کسایی رو که بازیشون دادم درک کنم.چقدر لبخند تلخی بود. دیدم نمی ارزه به خاطر ١ لبخند کوتاه مجبور باشم لبخند تلخی بزنم. پشیمون بودم. ولی فایده نداشت. دیگه گذشته بود.مثل تمام چیزایی که می گذره. ولی من یکی نتیجه ی همه بازی هامو کشیدم.سخت بود ولی لبخند تلخش هنوز روی لب هام مونده و فکرش هنوز آزارم می ده. در کل این حرف همیشه یادم مونده:

هیچ وقت کسی رو تو زندگیت بازی نده.چون تو سکانس بعد این تویی که بازی می کنی.

٢- چه هواییه. امروز حسابی پاییز خودشو نشون داد. من که از سرما از دیشب دارم می لرزم.کی حال داره فردا تو این سرما بره بیرون.

بارون. یکی از چیزاییه که اصولآ همه دوسش دارن.چه وقت شادی و چه غم.یه جورایی مثل اشکه یا همون گریه. وقتی که بارون تازه شروع شده بود من لب پنجره بودم. هوا هنوز روشن بود. ولی بیرون خلوت و سوت و کور.یکم بعد انقدر شلوغ شد که کاملآ می شد به مردم لقب عاشق بارون محترمانه و بارون ندیده ی خودمونی رو داد. وای که چقدر قشنگه بارون و چقدر سرده خود هوا. می ترسم از سرما بمیرم. زمستون که می شه دست و پاهای من هیچ وقت گرم نمی شه مگر مواقعی که تب داشته باشم. ولی با وجود سرمایی بودنم به نظرم قشنگ ترین فصل زمستونه چون بیشتر از همه برف و بارون میاد. یه چیز جالب هم اینه که امسال گفتن برف زیادی میاد. خیلی عالیه. البته هنوز نمی دونم باید امیدوار باشم درست باشه یا نه.اول باید بررسی کنم آیا تآثیری روی تعطیلیه یونی داره یا نه.بعد اعلام می کنم که امیدوارم اینطوری که می گن باشه یا نه.

 

٣- تا حالا آدم دقیقه ٩٠ دیدید؟؟ تا حالا دیدید یکی که برای مهم ترین روز هاش درس نخونده درس بخونه؟؟ نه.اینطوری نه.بذار این طوری بگم. تا حالا دیدید غزل درس بخونه؟؟ وقتی غزل درس می خونه یعنی یا تو رو در واسی افتاده یا یه شمر روش کلیک کرده.

الان من در وضعیت اولم. وای که چقدر سخته درس خوندن. الان ٣ روزه دارم جون می دم بشینم ٢٠ صفحه رو خلاصه کنم. ۵ شنبه کنفرانس دارم. باید چند مرحله رو بگذرونم تا اون روز:

١) خوندن کتاب کوفتی و مراجعه کردن به آدرس هایی که کتاب داده برای خلاصه و از اونجایی که من حوصله ی این مسخره بازی ها رو ندارم نصف تعریف های تیتر ها رو هم زدم. فقط خدا کنه استاد گیر نده اینو تعریف کن.

٢) خلاصه ی مفید و حجم کم از هر تیتر. از اونجایی که بنده استاد خلاصه کردنم تا الان که ۶ صفحه خودم ۴ برگ پشت رو و ریز خلاصه در آوردم.یه جورایی از خود متن بیشتره نمی دونم چرا.نگران

٣) تایپ خلاصه ها. وای که اگه بگن بشین ١٠ ساعت چرت و پرت تایپ کن انقدر جونم بالا نمیاد که بهم بگن بشین ١ خط چیزی که تو ذهنت نیست و هیچی ازش نمی فهمی رو تایپ کن. البته تا الان که هنوز شروع نکردم.ولی خدا می دونه چقدر می خوام طولش بدم.

۴) درست کردن خلاصه ها به صورت پاور پوینت. ١٠٠ بار تو مدرسه.١٠٠٠ بار با ور رفتن.١٠٠٠٠٠ بار برادران گرامی این پاور کوفتی رو یادم دادن و من یاد گرفتم ولی بازم بلد نیستم یه پاور درست کنم.

۵) ارسال ورد و پاور به استاد جون گل و گلاب.همان مستر با شخصیت.

۶) سخت ترین مرحله.حفظ این همه چرت و پرت و ارائه ی این ها به یه عده آدمی که عمرآ نه حواسشون به توه و نه چیزی از حرف هات می فهمن.فقط عین گنگ ها نگات می کنن.چون چند وقته خودم بین بچه ها بودم این ها رو می دونم. من که تو کل مدت کنفرانس ها در حال حرف زدن یا بازی با گیم گوشی و یا احیانآ اس دادن هستم.

حالا به نظرتون من می رسم به این همه کار؟؟؟ عمرآ..نیشخند

۴- این زندگی داره می پیچونم.می چرخونم. در کل سرویس کرده دهنمونو. من که ازش گذشتم.از کاراش.از مسخره بازی هاش.از بالا و پایین هاش. می خوام ببینم تهش چی میشه.به کجا می رسه.به کجا می رسونم. چی بهش می رسه؟؟

لبه ی پرت گاه ولم می کنه یا با خودش می کشونم پایین. الان که فعلآ افتادیم تو دور قلطکش.بدبختی ول کنمونم نیست. همه که یه دور بازیم دادن.تو هم بازیم بده.بذار لذتش بمونه با تو و تموم شدن زندگی و سر نوشتم بمونه با من. بچرخونم. بپیچونم تا دلت خنک شه. الان وقت پادشاهیه توه. هیچی بهت نمی گم تا خودت پشیمون شی و بذاری اون طور که می خوام بگذره.

می دونم بازم طولانی شد.هیچ انتظاری نیست بخونیدش. زندگی سخت و طولانیه. دلت خواست این جا خرجش کن نخواستی هم فدای سرت. برو خوش باش.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٠ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

هی.. عجب دوره زمونه ای شده.این شخصیت رو نگاه کنید:

آخرین بار کی و کجا مشاهده اش کردید؟؟

دقت کردید آیا چقدر ایشون در طبیعت کم پیدا شدن؟؟

دقت کردید چقدر چهره ی مظلومی داره؟؟ الهییییییی.

چشمای خوشگلشو ببین. ای جان.

کاکول فشن شدشو ببین. نازیییییی.

 نگاه چقدر چهرش خنگه؟؟ آخییییییی.

در زمان های نه چندان دور در طول مسافرت هامون به شمال چقدر سر راه ایشون و فامیل هاشونو ملاقات می کردیم ولی الان دریق از ١ دونه تو طبیعت. بعد از بررسی های خیلی سخت و طولانی مشخص شد میزان پراکندگیه ایشون در طبیعت بستگیه مستقیم به تغییر زائقه ی مردم و علاقه شون به کباب داره. راحت بگم هر چقدر من بیشتر کباب می خوردم مزه ی گوشتشونو بیشتر حس می کردم تا جایی که زده شدم از کباب. و از طرفی هم دلم می سوخت این موجودات زیبا رو به انقراض هستند. نسل سوخته ای که می گن این ها اند.ببین بچه چقدرم تو آفتاب سوخته.پوستش تیره شده.. این موضوع فراموشم شده بود تا دیروز.

حالا بریم سر دیروز.

دیروز ظهر بود که ننه جون فرمان داد حاضر شید.میریم پارک نهار. منم گفتم شک ندارم که می ریم پارک جنگلیه چیتگر یا یه جا خارج از شهر سر ظهری.چون داداش کوچیکم نبود و ما ۴ نفر بودیم مامی گفت به مامان بابام هم زنگ می زنم تا اون ها هم بیان. خوب مگه ما می تونیم اظهار نظر کنیم. خلاصه قرار شد اول بریم دنبال اون ها بعد سر راه وسایل نهار رو هم جور کنیم.مامانم ظرف و این ها هم برداشت برای اطمینان. نیست که ۶ نفر آدم بزرگ بودیم مجبور شدیم منو داداشم بشینیم جلو.بابام هم که راننده. خلاصه منو انداختن وسط.منم رو فرشی رو تا کردم گذاشتم زیرم.جام خوب بود ولی داشتم له می شدم. انقدر دنبال سوپر مارکت باز گشتیم که سر از جاده ی بهشت زهرا در آوردیم. آفتاب هم که بود.منم کلافه داشتم دیوونه می شدم.تصمیم گرفتم سر خودمو گرم کنم. اول آهنگ گذاشتم.قرم گرفت.هی وول می خوردم که داداشم گفت آروم بشین جام بده کمرم درد می کنه. گفتم خوب.اونم هی غر می زد در گوش من که جام بده.منم گفتم جای من بد تر از توه.بعد یه دسمال کاغذی برداشتم و هی می کردمش تو گوش بابام و داداشم.اونا هم چپ چپ نگام می کردن.انقدر اذیتشون کردم که داداشم دستمال رو از دستم گرفت.داداشم گفت غزل بیا برات شالتو درست کنم. گفتم خودم دست دارم.گفت نه من درست کنم.گفتم خوب باشه.شالمو باز کرد.از یه طرف کوتاهش کرد و گفت این طرفشو می کنم تو دهنت با دندونت بگیر تا تنظیمش به هم نخوره.گفتم دهاتی تا حالا شال سرت نکردی.این چه طرزشه؟؟ گفت بگیر حرف نزن.گرفتم.بهد دو تا دستامو با ١ دستش محکم گرفت و اون سر شالمو از زیر پام رد کرد و باهاش دو تا دستامو بست.گفت اونو با دندونات ول کنی شالت می افته. اونوقت خیلی زشته. مخصوصآ تو این جاده و تو که جلو نشستی. من هنگ کرده بودم.به بابام نگاه کردم.دیدم داره می خنده.حرصم گرفته بود.پاموگذاشتم رو اون یکی پام تا کشیده نشه.خیلی جام باز بود منم بسه.یکم گذشت حس کردم دماغم داره میریزه.هی سر و صدا کردم تا اونو از دهنم درآورد.گفتم دماغمو بگیر.چه صحنه ای بود دماغ گرفتنم.کلی حالش بد شد.منم از قصد چندش بازی در آوردم حالش بگیره.خلاصه عینکم هم گذاشت رو چشمم گفت بذار کسی نشناست.

رسیدیم دستمو باز کرد. رفتیم اجاق رو روشن کنیم دیدیم هم خودش خالیه و هم اسپری همراش. منم دیدم اگه وایسم باید برم چوب جمع کنم کلاه و ام.پی.تریم  رو برداشتم و چون سوتم بلد نبودم بی سر و صدا رفتم اونور که داد زد اومدنی چوب هم بیار وگرنه از نهار خبری نیست .اه .این چرا چشمش دنبال منه. اون جا یه جوب آب تمیز بود. منم از کنار اون انقدر رفتم تا رسیدم به یه موتور آب. ناکس موتور آب داشته. اونجا یکم آب بازی کردم که یهو یکی گفت : خانوم میشه اون دستی رو بکشی تا آب قطع شه؟؟ منم گفتم نه برق میگیرم.  گفت نترس گفتم خودت بیا این ور.گفت نمی تونم از این جا رد شم. گفتم به من ربطی نداره. گفت سر این چوب رو بگیر کمک کن من بیام اونور. گفتم نه دستم کثیف می شه. گفت خوب می شوری. گفتم خوب بده. داشتم کمک می کردم تعادلشو حفظ کنه از روی جند تا سنگ کوچیک رد شه. یهو پرو گفت چه ملیح می کشی. منم لج کردم یهو کشیدمش و تعادلش به هم خورد و افتاد تو آب. منم در رفتم. داد زد خیلی نامردی. خیس شدم. منم فقط دوییدم تا نرسه بهم.شیطان ولی به کسی نگفتم چون دعوام می کردن.چون سرم به شدت درد می کرد نمی تونستم نزدیک دود برم و توی آفتاب بشینم. ولی انقدر وسط هی اونو بردم و اینو آوردم کلآ شدم یا پا دود. حالا این ها چه ربطی به شخصیت اصلیه پستمون داشت؟؟آهان. همینجور که داشتم چوب جمع می کردم حس کردم صدای خوش عر عر میاد.دورمو نگاه کردم دیدم در دور دست یه گله داره رد می شه با چند تا سگ خوشگل. خوب که دقت کردم دیدم اون ها سگ نیستن بلکه شخصیت هستند.چشام شد ۴ تا. انقدر سفید بودن که دلم می خواست یه عکس ٢ نفره با هم بگیریم.از اون جایی که تا اون ها ١٠ مین جاده ی سنگلاخ بود و منم می ترسیدم توش مار باشه بی خیال شدم.راستی یه چیزی.مو قع برگشت من نشستم کنار پنجره.از اونجایی که همه رو صدای باد حساسن و منم دیوونه ی خوردن باد تو صورتم ام به زور شیشه رو کشیدم پایین. و به محض زبون درازی کردن با داداش گرامی و برگردوندن سرم نگاهم خورد به یک جفت چرخ دلربا.تا اومدم تحلیلش کنم تو مخم کامیونه یه گاز داد و حجم بسیار زیادی دود رو وارد صورت و حلق بنده کرد.نفسم بالا نمی اومد. داداشی که خودشم دوده خالص شده بود فقط داشت می خندید.این شد که من هنوزم سر درد دارم و وقتی اومدم خونه حتی مو هام هم بوی دود می داد..

حالا سریع خودتو تو آینه ای که این پایین گذاشتم ببین:

نخند الکی.به خودت بخند. نیششو. با اون لبخند ملیحش. دوست داری بگم لبخندتو قربون؟؟؟

عمرآ بگم.زهی خیال باطل..

خوب دیگه. خوشحال باشید که کم کم دارم آدم می شم.اینم به توصیه ی اکید دوستان بود.

بازم میام.

قربون همتون نرم.

غزل

غزل نوشت: آهنگ وبلاگ عوض شد. خوبه یا نه؟؟البته اگه بد هم بود عوض نمی شه.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۸ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

نمی نویسم برای درد و دل.نمی نویسم برای دلسوزی.نمی نویسم برای همراهی.فقط فقط می نویسم تا خالی شم.تا آروم شم.تا بتونم این جمله رو تکرار کنم:

این نیز بگذرد.

ممنون که بازم اومدی پیشم. تا دوباره تنها نباشم. خیلی وقت پیش از خودم رونده بودمت.جلوی ریختنتو گرفته بودم.چند وقته که بهت احتیاج داشتم ولی باهام نبودی.خیلی وقت بود که تو تنهایی هام همراهیم نمی کردی. آرومم.خیلی.با این که سرم داره از درد می ترکه و چشمام دیگه از سوزش گذشته و درد می کنه. با این که تازه این شروع یه جنگ اعصابه ولی آرومم.نمی دونم باید تشکر کنم یا شکایت. ولی الانم رو، حس خوبم رو ، واقعآ دوست دارم. امروز حس می کردم از همه چیز بدم میاد از همه چیز. حتی بوی خوب چای هم حالمو به هم زد.از همه متنفر شدم.با یه تلنگر اشکم سرازیر شد. در اتاقمو قفل کردم و فقط زار زدم. همین.بدون هیچ دلیلی. شاید به قول خانوادم بچه بازی ولی اینش مهم نبود.مهم این بود که عقده های چند ماهم آروم شد. یادته آخرین بار کی این طوری شدم و کی همراهیم کردی.چقدر سختم بود اون موقع و چقدر لذت بخش بود امروزم.چند سالی بود حتی ١ لحظه هم تنهام نذاشته بودی.از کجا اومد این همه بی معرفتی که ١ ماه سنگم کرده بودی؟؟ کاش ...

 

چقدر خوبه الان.آرامشم.خیلی وقته حرف های ته ته دلمو فقطه فقط به تو می گم.چرا نمی تونستم تو این چند وقته بگم.داشتم دق می کردم.الان حتی نمی تونم ١ ساعت رو انقدر شاد باشم که فراموش کنم .فقط تو می تونی مثل یه کوه بی صدا و آروم، آرومم کنی.ولی این بار با گذشته یه فرق بزرگ داشت که وقتی یادش می افتادم بیشتر درد می کشیدم و بیشتر زار می زدم. نبودی چطور تحمل می کردم.

 

دیگه تنهام نذار. هیچ وقت. قول می دم قدرتو بدونم.

غزل

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٧ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط غزل نظرات ()

 

سلام.

خوبم و زنده ام.امیدوارم همتون خوب باشید.اینم عکس امروزم:

چه روزاییه. دوست دارم بگذره ولی می ترسم بعدآ پشیمون شم از گذشتنشون. فردا ٢ تا کلاس دارم. و تا ۶ باید بشینم زل بزنم به چهره ی استاد بلکه یه چیز بفهمم از حرف هاش.٢ هفته دیگه کنفرانس دارم. با یه دختره به اسم زهرا. دختر خوبیه. من این ترم ۵ تا دوست پیدا کردم که اسم ۴ تاشون زهراست و اسم یکیشون مهرنوش. مسخره است.من همشونو با هم قاتی می کنم.یکیشون امروز اس داد بهم.با یه شماره ی جدید ولی من هنوز نمی دونم این کدومشونه. یا ٣ روز پیش که داشتم با یکیشون حرف می زدم با یه زهرای دیگه اشتباهش گرفتم و تا ٢٠ مین داشت بهم می خندید.می گه اگه صدامو در نمی آوردم کل زندگیتو می تونستم ازت بکشم.ابرو. خوب این مگه خنده داشت؟؟ اصلآ مگه کسی ظایع می شه باید خندید.

اصلآ همه چیز مسخره شده. از هرکی بدت میاد سر راهت سبز می شه. شبه پسر داییم به زهرا اصلیه پیشنهاد داد و من فقط بهش خندیدم.همونی که مسخره اش می کرد بهش پیشنهاد داد.هنوزم یاد موهای بی ریختش می افتم خندم میگیره.من با ١۶٨ سانت قد نصف یارو هم نمی شم.چه برسه زهرا که از منم کوتاه تره.فیل و فنجون خنده

یا مثلآ من امروز تا ساعت ١ سر جام بیدار بودم ولی دلم نمی خواست پا شم.چقدر مسخره.

یا مسخره تر این که ناخن های ٢ سانتیم رو امروز از ته گرفتم چون نمی تونستم باهاشون دستمو مشت کنم و با گوشی اس ام اس بدم.

مسخره است که امروز کل برنامه هام به هم خورد و من انقدر قاتی کردم که فقط دلم می خواد یکی رو خفه کنم و دلم نمی خواد دیگه اسمشم بیارم چون مسخره ام کرد.

مسخره است وقتی من این همه درس دارم بازم میام تو نت ول می چرخم.

مسخره است وقتی برنامه ریزی کردم و ١ ساعتم طبقش پیش نرفتم.

خنده داره وقتی دلم تنگ شده برای داداشام که کوچیکه رو فقط ٩ شب تا ١١ شب می بینم اونم فقط پای کامی و بزرگه رو فقط روز های ۵ شنبه تا ١ شنبه.

مسخره است وقتی مامانم این چند روزه غر زدن و گیر دادناشو به نهایتش رسونده.

مسخره است وقتی همش بهم دستور می ده و میگه دختر باید این جوری باشه و اون جوری باشه ولی تو نیستی.

مسخره است وقتی دلم می خواد هوا سرد بشه و من از سرما همی شه دستام یخ بزنه چون دلم تنگ شده برای سرما و زمستون.فصل عشق.

چقدر کتابمون مسخره است چون همش لغت سخت انگلیسی داره و من به جز Hi . bye هیچی ازش سرم نمی شه. و من باید این کوفتی رو کنفرانس بدم و امتحان بدم.

چقدر مسخره است که دلم برای کسی که ازش متنفرم هم تنگ شده.

چقدر من بد شانسم که ( نمی گمش)..

چقدر حس مسخره و بدیه که وقتی الان نشستم سر کامی دلم شور می زنه و عذاب وجدان دارم که برم برای مامانم یه کاری کنم تا از دلش در بیاد غر هایی که سرم زده.چون فقط مامانمه و دوسش دارم.

چقدر دلم برای خنده های بلند و از ته دلم تنگ شده.چرا انقدر مسخره شدم که به مسخره ترین چیز ها هم نمی خندم.با این اخلاق چیزم. چرا این جوریم من؟؟

چقدر مسخره است که جوجویی هنوز مریضه و یه دامپزشکی نزدیک خونمون نیست که ببریمش.چون دوره می ترسیم خدایی نکرده بمیره تو راه.

چقدر مسخره است که من باید غصه ی همه چیز و همه کس رو بخورم و دل بسوزونم و دیگه غزل شمر نیستم.

چقدر مسخره است که حس رفتن خرید ندارم.یه ماهه می خوام برم برای دانشگاهم مقنعه بخرم و هنوز حس پیدا نکردم برم.

چقدر مسخره است هشت پا به این نازی هم عمرش تموم می شه و می میره.

چقدر من دلم هشت پا می خواد.من عاشق حیوونام.به جز سوسک و مورچه و حشرات و مار.

چقدر روزای تکراری ایی شده. خدا کنه فردا روز خوبی باشه.چرا انقدر حس می کنم همه جا گرد مرده پاشیدن و همه چیز بی روح شده؟؟ شاید خودم چیزیمه.نمی دونم.

به هر حال اینم مسخره است.

غزل

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٥ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام.

من اومدم.

راستش دیدم حجم فحش هاتون زیاد شده و کم کم دارید بی تربیت می شید و نه خدا رو خوش میاد و نه من حوصله ی تذکر دادن ندارم اومدم.منم که در مورد چیزی که می خواستم تصمیمم رو گرفتم و دلم تنگ شده بود و اهل خونه داشتن از خرید کامی جدید برای من منصرف می شدن و با خودشون می گفتن خوب غزلم که آدم شد و از خیر کامی گذشت و در صدده توطئه علیه غزل گل بانو بودن که من تصمیم گرفتم کار هامو بذارم برای بعد و هم چنان پایدار و بر قرار به وبلاگم بپردازم و بشم همون غزل قبل.شاید زد و درست شد همه چیز.خوب بی خیال این چیز ها.

یه سوال: ته تعطیلات شما چیه؟؟

 

 

به این می گن یه تعطیلات واقعی..!!!

 امروز روز جالبی بود.کلی گند زدم.دیگه تصمیم گرفتم بنویسم.

اول صبح ننه خانوم گفت غزل امروز بیا کیک درست کن.گفتم باشه. بعد صبحونه بر خلاف همیشه که اول کامی رو روشن می کردم کتابامو پخش زمین کردم و خودم ولو شدم و رفتم تو فکر که یهو حس کردم یکی داره بهم لگد می زنه. گفتم هان؟؟بابام گفت می گم تو اهل درس نیستی میگی نه من انیشتین ام.بگو می خوام فکر کنم.الکی کتاب پهن کردی عذاب وجدان نگیری؟؟جمشون کن.منم گفتم به چشم.همه رو جمع کردم.به کامی نگاه کردم گفتم هنوز وقتش نیست.رفتم جلوی آینه.یکم فعالیت مفید کردم. دیدم حوصلشو ندارم.رفتم صورتمو شستم. بعدم محلولم رو زدم به صورتم و رفتم کیک درست کنم. تموم که شد اومدم با دست تخم مرغی لیوانو بردارم که افتاد رو مزاییک و شکست. رفتم جارو برقی رو بردارم بیارم تمیزش کنم که مامانم گفت چون لیوان خوشگلمو شکوندی باید کل خونه رو بکشی.منم گفتم خوبابرو . گفتم اینطوری هم آهنگ گوش می دم و هم فکرم رو می کنم. پذیرایی که تموم شد داشتم می رفتم آشپزخونه رو بگشم که صدای جارو برقی عوض شد.منم از ترسم خاموشش کردم.بابام امد گفت سوزوندیش؟؟ گفتم نه بابا.گفت بذار ببینمش. دید گفت سوخته. گفتم خوب باشه.ببر بده درستش کنن بعدآ می کشم. مامی جارو شارژی رو داد گفت بقیش.گفتم خوب تا ٢ روز که طول می کشه.لبخند فرمودند.بله.خوب نکشم چی کار کنم.

خلاصه بعدش رفتم کولر رو روشن کنم و برم دراز بکشم که تا کلیدشو زدم فیوز پرید.همه جیغشون در اومد و یک صدا گفتند: غزل عصبانی.

بلهنیشخند. کولر هم سوخت. دیگه شرم رو کم کردم اومدم تو اتاقم. ام.پی.تریم رو برداشتم و شرع کردم کار کردن و تمیز کردن اتاقم که ام.پی.تریم از سیمش جدا شد و افتاد وسط اتاق.تصمیم گرفتم تا شب دست به چیزی نزنم. دوباره کتاب گذاییم رو گذاشتم جلوم.طی ٢ ساعت کامل ١ صفحه خوندم.این یعنی پر کاری.باید یکم به خودم استراحت میدادم.این جوری از پا در می اومدم.٢٠ شد ١٩ فدای سرم.

رفتم پیش داداشم.گفت برو بیرون الان اتاق میاد رو سرم. بغضم گرفت. گفت خوب بابا.بیا تو. فقط بشین اون ور اتاق بلایی سرم نیاد.امروز خیلی کار دارم.با کش موهام که قیطونی بود از دور یکم زدمش. بعد گفتم فیلم می خوام.گفت بیا یه ترسناک بذارم تا آدم شی.انقدر بی مزه بود که هیچی شو ندیدم و همش داشتم وسط فیلم به داداشم پخ می کردم بترسه.اونم حرصش گرفت از اتاق انداختم بیرون.

بعدش رفتم دیدم جوجو خماره.گفتم نکنه معتاد شده؟؟به چی؟؟ دوست ناباب؟؟وای وای وای.چشم ننم روشن. دیدم بچه ام حال نداره.یکم قرص مولتی ویتامین و سرما خوردگی و آهن براش حل کردم گذاشتم.بچم کلی ذوق کرد.ولی الان بازم داره چرت می زنه.شوهرش خیلی نگرانشه نگران. همش کنارش وایساده داره پر هاشو تمیز می کنه.نیشخندخوب چه انتظاریه از مرد جماعت.ابرو

الان دلم یه آهنگ شاد می خواد.آهنگ اشکین ٠٠٩٨.خودشه.گذاشتم و کلی کیف کردم. با خودم یه حسابی کردم که دقیقآ سر جمع حساب کنیم من امروز ١ مین هم یه اون قضیه فکر نکردم هاا. اه. من چقدر کم فکر می کنم.یعنی همیشه کارام بدون فکره؟؟نه بابا.توهم نزن. اگه فکر نمی کردی که پروفسور نمی شدی.

گفتم آدم باش.بشین همین الان یه خاکی تو سرت کن تا تموم شه قرنتینه ات.

نوشتمشون.در مورد:

١) این کارو می کنم.تموم

٢) این جوری و حق تغییر ندارم.

و ...

کاغذمو گذاشتم لای کتابم تا گم نشه.آخرشم آهنگ شاده کار خودشو کرد. بعدشم زنگ زدم به یکی از دوستای قدیمیم و ٢ ساعت باهاش حرف زدم و کلی خندیدم.  شام هم چتر پارک شدیم و کلی بازی کردم و کیف کردم.

همین دیگه.٢ روزه آدم شدم.فقط امیدوارم بازم یادم نیاد.الان من یه آدم جدید و پر انرژی ام که تصمیم گرفتم بشم همون غزل پرروی ۴ ماه پیش که می زد تو پر همه و براش زندگی فقط خنده بود نه احساسی بازی.این پایان دادم برام لازم بود. 

ایول (ببخشید تو آهنگ بود جو زده شدم.خجالت)

من دلم می خواد همون غزل آزاد بمونم.چرا نمی شه.بذارید لطفآ.

بازم می گم.اگه کسی جنبه ی کارای منو نداره نه بیاد وبم و نه باهام کاری داشته باشه.من همینم. عاشق همین اخلاقمم.برامم مهم نیست بقیه چه طوری می خوان و چه انتظاری دارن ازم.من هیچ قانونی ندارم. دلمم نمی خواد از قانون کسی پیروی کنم. من عاشق شاد بودنم.عاشق بی فکر کار کردن. عاشق اذیت کردنم. دوست ندارید نیاید طرفم تا بعد شاکی نشید و نگید نگفتی.شرایط خاص هم نداره.همین. (نمی خوام سرم رو بذارم زمین.).دعوتم نداریم تا مجبور نشید بیاید.

خلاصه ورژن جدید غزل اومد.حالمو نگیرید.ممنون دوست های عزیزم.

تا بعد..

.._.. غزل .._..

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام.

اول عکس بعد متن خودم..

خیلی وقته دیگه حرفی ندارم برای گفتن.خسته شدم از خودم.باید فکر کنم.تنها.. شاید ١ روز یا ١ هفته یا ١ ماه یا بیشتر.لازمه که خیلی چیز ها رو فراموش کنم و خیلی چیز ها رو تغییر بدم تا بتونم دووم بیارم و زندگیه قشنگمو ادامه بدم.خیلی وقته کلافه ام.می خوام از ته دلم لبخند بزنم نه این که نقش بازی کنم.بدم میاد از دو رویی آدم ها.حالم به هم می خوره از خودم و حرف های مسخره ایی که می شنوم.خسته ام. خیلی خسته.روحم له شده.نمی دونم طول می کشه یا نه.ولی من این نبودم.من خودمو می خوام.باید فکر کنم..

میام دوباره..

شاد باشید.

غزل

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس