غزل و نوشته هایش

سلام

پست امروزم خیلی طولانیه.می دونم. ولی ارزش خوندن داره چون خیلی جالبه . زیاد حرف نمی زنم تا تنبلیتون نیاد و بخونیدش. اصراری هم برای خوندنش ندارم ولی اگه بخونیش شاید یکم فکر کنی و برای شروع از خودت شروع کنی به جای متهم کردن بقیه. باشد که عبرت بگیریم و رستگار شویم 

اینم عکس روز غزل
==Life is like a box of chocolate. You never know what you're gonna get.

 

 

 

ما دوست داشتن همدیگر را فراموش کرده ایم


اولین روزهایی که در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح مرا با ماشینش از هتل برمی داشت و به محل کار می برد.

ماه سپتامبر بود و هوای سوئد در این ماه کمى سرد و گاهی هم برفى است. در آن زمان، 2000 کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می آمدند.

ما صبح ها زود به کارخانه می رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورترى نسبت به ورودى ساختمان پارک می کرد و ما کلی پیاده راه می پیمودیم تا وارد ساختمان محل کارمان شویم.


روز اوّل، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. تا اینکه بالاخره روز چهارم به همکارم گفتم:


"آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟"


او در جواب گفت: "چون ما زود می رسیم و وقت براى پیاده رفتن داریم." بعد ادامه داد:


" باید این جاهای نزدیک را براى کسانى خالی بگذاریم که دیرتر می رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند."
 
 

پی نوشت:

این ، خاطره ای بود که چندی پیش یکی از هموطنان مان برای من فرستاد و ان را مقدمه یادداشتی قرار داد که در سایتی منتشر شد.

وقتی برای اولین بار این خاطره را خواندم ،آنچه بیش از هر چیزی در آن برایم رنگ و معنا داشت ، حس دوست داشتن و احترام نسبت به یکدیگر بود که در این چند سطر و البته در رفتاری که حکایتش را خواندم ، موج می زد.
اندکی بعد اما ، وقتی به یاد ادعاهای خودمان در باب هم نوع دوستی و احترام به دیگران و عشق ورزی و این قبیل شعارها افتادم و البته رفتارهای متناقض مان را هم به یاد آوردم ، حسرتی بزرگ بر وجودم نشست .

اینک و در ادامه بحثی را آغاز کرده ام تا حرکتی باشد برای "یافتن درد ، جست وجوی درمان" که "چرا پیش نمی رویم؟" ، می توانم با این گزاره را هم در میان موانعی تعریف کنم که حرکت ما را کند و بسیار کند می کند: «ما دوست داشتن همدیگر را فراموش کرده ایم و به یکدیگر احترام نمی گذاریم.»

ناراحت نشوید و به روحیه لطیف تان برنخورد! فقط کافی است به دشنام هایی که در طول روز رانندگان ایرانی به همتایان خود و به عابران می دهند به یادتان بیاورید تا ببینید که دوست داشتن و احترام گذاشتن تا چه اندازه در رفتارهای ما نهادینه شده است.


یا کافی است برای انجام کاری که پروسه اداری خاصی هم ندارد ، به اداره ای بروید تا ببینید اساساً به شما به عنوان یک انسان ذی شعور دارای شخصیت فردی و اجتماعی نگاه نمی شود چه رسد به این که " آن ور میزی" به احترام یک انسان ، بخواهد تحرکی به خرج دهد و کاری که می تواند در همین ساعت انجام دهد را به فردا و فرداها موکول نکند!در حالی که اگر دوست تان داشت و برای تان به عنوان یک شهروند احترام قائل بود ، به خود اجازه نمی داد یک انسان را "سر بدواند".


اجازه بدهید خاطره ای از یکی از استادان ایرانی دانشگاه در استرالیا را برای تان باز گو کنم.

این استاد دانشگاه می گفت: برای شرکت در کنفرانسی راهی آمریکا بودم که به ناگاه در فرودگاه سیدنی یادم آمد که یک کار اداری بسیار مهم را که زمانش در حال سپری شدن بود را انجام نداده ام .
از یک طرف ساعتی بعد باید پرواز می کردم و از طرف دیگر اگر آن کار اداری انجام نمی شد زیان سختی نیز متوجه من می شد.
در حالی که هیچ امید نداشتم ، به اداره مربوطه تلفن زدم و مشکل را گفتم.
کسی که جواب مرا می داد ، وقتی متوجه وضعیت من شد ، گفت: ما سعی می کنیم کارتان را انجام دهیم ؛ چند دقیقه دیگر تماس بگیرید تا نتیجه را بگویم.
... وچند دقیقه دیگر وقتی دوباره تماس گرفتم ، همان کارمند که مرا در عمرش حتی یک بار هم ندیده بود، گفت: نگران نباشید ،کارتان انجام شد.سفر به خیر!

آن کارمند استرالیایی ، این تبعه ایرانی را هرگز ملاقات نکرده بود، وظیفه ای هم برای پیگیری یک تماس تلفنی نداشت و می توانست مثل بسیاری از ماها بگوید: باید خودتان بیایید ، مشکل خودتان است و تلفن را قطع کند ولی چه چیزی باعث شد آن رفتار انسانی را از خود بروز دهد؟ شاید پاسخ های متعددی برای این پرسش وجود داشته باشد ولی محوری ترین پاسخ این است: او به هم نوع خودش احترام قائل بود و مثل خیلی از ماها به ارباب رجوع به چشم یک "مزاحم" یا در مواردی یک "طعمه" نگاه نمی کرد بلکه او را به چشم انسانی می دید درست مانند خودش.

یک مثال دیگر می زنم که اتفاقاً مثل ماجرای اول این نوشتار ، پارکینگی است.

در تهران ، پیدا کردن جای پارک در بسیاری از موارد ، یک مشکل جدی و همگانی است .
اگر دقت کرده باشید ، حتماً با این مورد مواجه شده اید که بسیاری از شهروندانی که خودروهای خود را در خیابان ها پارک می کنند ، اگر بتوانند و شرایط اجازه دهد ، به گونه ای آن را پارک می کنند که خروج از محل پارک برایشان "بسیار آسان" شود و نیازی به جلو و عقب بردن چند باره اتومبیل نباشد ؛ بنابراین اگر فضا فراهم باشد ، در جایی که می توان به طور استاندارد دو خودرو را پارک کرد ، خودرویشان را به گونه ای پارک می کنند که نه در پشت و نه در جلوی آن نمی توان خودرویی را پارک کرد.
این در حالی است که همان راننده ، به خوبی می داند که چند دقیقه بعد ، یک انسان دیگر در همان مکان نیاز به پارکینگ خواهد داشت ولی چون به اصطلاح"خر خودش از پل گذشته است" دیگر به نفر بعدی فکر نمی کند زیرا او را دوست ندارد و هیچ احترامی هم برایش قائل نیست.

این قبیل مسائل بیش از آن که ریشه های اقتصادی و حتی مدیریتی داشته باشند ، دلایل شناختی دارند و از این واقعیت ساده نشأت می گیرند که مدیران هم به عنوان بخشی برخاسته از همین جامعه ما ، دوست داشتن مردم و احترام به انسان ها را فراموش کرده اند.

ما اگر همدیگر را به طور واقعی و بر مبنای باور های خالص انسانی دوست داشته باشیم و به همدیگر از صمیم قلب احترام بگذاریم ، سمت و سوی بسیاری از رفتارهای ما تغییر خواهد کرد.

در چنان وضعیتی مهندس سازنده یک برج مسکونی ، هرگز در نحوه ساخت آن خیانت نخواهد کرد چون می داند در نهایت انسان هایی که دوستشان دارد در آن ساکن خواهند شد و در چنان شرایطی در بنگاه های ملکی دیگر نخواهید شنید کسی بگوید فلان خانه را خوب ساخته اند چون می خواستند خودشان در آن ساکن شوند ، بلکه همه خانه ها خوب ساخته خواهند شد چون کسانی مانند خود سازندگان یعنی "انسان های قابل احترام" در آنها زندگی خواهند کرد.

راستی این خبر چند دقیقه پیش بر خروجی خبرگزاری های داخلی قرار گرفت: «رئیس پلیس راهنمایی و رانندگی گفت: زمانی که موتورسیکلت‌های بدون ایمنی با قیمت‌های ارزان در اختیار جوانان قرار می‌گیرد با این مشکل مواجه می‌شویم که 20 درصد از فوت شدگان تصادفات کشور را موتورسیکلت‌ سواران تشکیل می‌دهند که این رقم در بعضی از استان‌ها نیز به بیش از 40 درصد می‌رسد.»
 

اگر همدیگر را دوست داشته باشیم، از معلم مدرسه گرفته تا استاد دانشگاه ، همه شاگردانشان را مانند فرزندان خود خواهند دید و نتیجه آموزش ها بسیار دگرگون خواهد بود.
 

اگر همدیگر را دوست داشته باشیم ، هیچ رستورانی غذای آلوده به ما نخواهد داد و هیچ پزشکی ، فقط برای حق ویزیت ، نبض بیمار رانخواهد گرفت ، هیچ کارگری کم کاری نخواهد کرد و خانواده های مان قوام بیشتری خواهند داشت.
 

وقتی همدیگر را دوست داشته باشیم ، سر یکدیگر کلاه نخواهیم گذاشت ، با هم نزاع نخواهیم داشت ، کم فروشی و گران فروشی نخواهیم کرد و دا دگاه هایمان خلوت خلوت خواهد بود ، همان طور که در برخی کشورهای اروپایی چنین است و دادگاه ها از کسادترین دستگاه های حکومتی اند که گاه به شعبه های آنان تا روزهای متمادی حتی یک پرونده تخلف رانندگی هم ارجاع نمی شود! ولی ورودی پرونده ها در ایران خودمان به 8 میلیون در سال رسیده است که اگر برای هر پرونده فقط دو طرف دعوا فرض بگیریم - که در موارد زیادی متعدد هم هستند- همین الان 16 میلیون ایرانی "رسماً "در حال دعوا با همدیگر هستند و آیا این رقم نجومی به تنهایی مؤید این مدعا نیست که ما همدیگر را دوست نداریم؟

مثال های بسیاری را می توان در ادامه این بحث آورد که اگر به اطراف مان دقت کنیم ، آنها را به چشم خواهیم دید و از این رو ، بحث را به همین جا ختم می کنم : «ما ، تا یاد نگیریم که همدیگر را دوست داشته باشیم و برای هم احترام متقابل قائل نشویم ، پیشرفت نخواهیم کرد ، چون ، زاویه دید ما به انسان ، یکی از مهم ترین تعیین کنندگان مسیر حرکت است.»

 

این نوشته ی مستر سید مهدی حسینیه.البته با حذف قسمت های مهمی توسط من.

قرار بود یه پست قشنگ خودم بنویسم ولی وقتی اینو خوندم جوگیر شدم که اول این رو بذارم. چون خیلی مهم تر از پست خودم بود.

اگه خوندینش ممنون.اگه 5 خط در میون خوندید لطف کردید و اگه اصلآ نخوندید خسته نباشید.به هر حال مهم اینه که اگه خوندیم بهش عمل کنیم.اگه قرار باشه همین باشیم همون بهتر که نخونیمش و وقت هدر ندیم.

خوش باشید.بهترین آرزوییه که تو این شرایط می تونم براتون کنم.

بدرود

غزل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٩ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

این عکسه رو ببینید...

 

اخییی.نازی.چقدر دلم می خواد روی این صدف ها پابرهنه راه برم و از درد کف پام کیف کنم.یا دنبال بازی کنم.یادش بخیر.امروز زدم تو نخ یادش بخیر...

یادش بخیر.قبلآ هاا انقدر این آهنگ رو گوش می دادم که رسمآ دهن خودمو باهاش صاف می کردم. یادمه اردیبهشت ماه امسال بود.تو یه روز راحت بیشتر از ١٠٠ بار گوش کردمش.انقدر که مامانم اومد مجبورم کرد آهنگ رو عوض کنم.منم تا ٢ روز پیش دیگه گوش نکردمش.

اینم همون این آهنگه ی کذایی       موزیک غزلی

اگه بدونید چقدر آپ امروزم علمیه.الان با یه دستم دارم فیزیک حل می کم .با یه دستم دارم تایپ می کنم.خوبه ٨ تا دست و پا ندارم.وگرنه چقدر فعالیتم بالا می رفت هاا.

دیروز برای خودم برنامه درسی ریختم خیر سرم از امروز اجرا کنم.امروزم یه مشکلی پیش اومد برنامم پرید.موندم تو کف درس های خودخوانم. بدبختی اینه که هیچی دیف و فیز یادم نمیاد.اصلآ انگار نه انگار من این ها رو خوندم.

بعدشم چند وقته ذهنم خیلی شلوغه.می خواستم از درجه ی پروفسوری استعفا بدم.نشد.

اه انقدر آهنگ گوش کردم سرم داره می ترکه.ولی مهم موضوعمه:

یه عکس پیدا کردم که جزء آلبوم های خصوصیه ١ نفر بود.کلی هم التماس کرد این رو نذارم تا کسی به ذاتشون پی نبره.البته عکس چند تا از بچه هاست که با هم انداختن.راستش در مورد مکانش بین علما اختلاف نظر شدیده ولی من نمی گم تا گمراه نشید.فقط من خودم پشت دوربین بودم و متآسفانه گل سر سبدشون بینشون تو عکس نبود.فقط این جزء اسرار محرمانست.فاش نشه لطفآ.توضیحات بیتر رو رو عکی می دم:

خوب حالا میریم سر بررسی عکس:

شخص سمت  چون از همه خوش تیپ تره آواست.البته زمان قبل از میلاد.م.چون اون موقع آرایشگاه در دسترس نبوده( به خاطر شب بخیر دیشبت و حرف های دیروزت.آدم شدی شیطان)

اون سیبیل سفیده  شخص خاص آواست.خوب چون کنار هم وایسادن و خیلی به هم میان.( اینم تلافیه کارای آوا شیطان)

این جلوییه نینا جووونه( نه خصومت داشتم و نه خوش تیپ تر از اون پیدا کردم.نزنید هااانگران)

اون با کلاسه که ریش داره سیاه.وسط و پشت وایساده پوریا یا همون نسکافست( عقده داشتم. شرمنده وگرنه اگه خودم پشت دوربین نبودم می گفتم خودمم)

اینی که جلو وایساده نصف صورتش استتاره نیماست.خواسته بینیه تابلوش تو عکس نیوفته.عکسای الانش همش روتوشیه.تازه اون موقع گفتم که آرایشگاه نبوده.خواستم تاکید کنم.( دیگه به من نگو خالی فسور. به خاطر همه ی اذیت هات.موندم کودومو بگم.حقته شیطان)قهقهه قهقهه

اون عینکیه اگه گفتید کیه؟؟؟مثلآ عینک زده شناسایی نشه و خوشتیپ معلوم شه.باور کن فکر کنید می فهمید.همون عینک کذایی...

آفرین.این دکتر محمد خودمونه.قهقهه.ببینید همه عوض شدن و پیشرفت کردن ولی این یکی همون جوریه قهقهه( یادته دیشب دنبال بحث علمی بودی؟؟یادته بهم گفتی غزل بیشتر زندگیه داغون تر؟؟؟حقته.گفتم جبران میشه شیطان)

خوب میریم سر نفر بعدی.

سمت چپیه ووری جونه.نگاش کنید چقدر خوش تیپه قهقهه.اگه گفتین از کجا شناختمش؟؟؟ از لبخندش چون تازه جیغ زده بود و خوشحال بود قهقهه

اگه دقت کنید یکی پشت سر سمت راست محمد هست که خیلی رو گرفته.اون آرزوه. خواسته شناخته نشه رفته اون پشت.آخه خجالت می کشیده به بقیه( میدونید که کیو می گم) عکس بندازه قهقهه

یکیم  پشت سر شخص خاص آوا جا موند.همون نصفه هه.اون حبیب خانه. از خجالتش نیومده جلو.( یادته تو مسابقه ی روز دختر ازم بردی؟؟؟حقته.شیطان )قهقهه

خوب اینم یه عکس افشا شده بود. فقط خواهشآ نگید کار من بوده هااا.

یه چیز دیگه.من به هیچ عنوان با این اشخاص خصومت شخصی نداشتم( تابلو بود نداشتم دیگه.) و هرگونه اتهام و تلافی و خط و نشونی رو به شدت تکذیب می کنم.

مورد بعدی اینه که اون هایی که ادعای پسر بودن دارن هااا اولش این جوری بودن.ببینید.باشد که عبرت بگیرید..

و مورد اخر: بچه ها  اگه من سر به نیست شدم بدونید کار یکی از این افراده.می کشن منو فردا.اگه تحدید کردن شاهد باشید هااا.حلالم کنید...

بچه هاا من هنوز آرزو دارم.بذارید وصیت کنم بعد.الان نمی گم تا نکشیدمشیطان

خوب دیگه من برم سر درس هام.فیز در انتظارمه.آهنگه رو گوش کنید حتمآ.خوشگله.نبودم به ..

بدرود تا روز وصیت..

شیطان پروفسور غزل شیطان

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٥ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

اول وایسا عکس روز رو بذارم بعد بازپرسی رو شروع کن.وای چقدر خشنه این:

آخر اعتماد به نفس..

موقعیت مکانی: اتاق غزل

وضعیت: بابا اون چراغ مطالعه رو از رو صورتم بردار.باز جوگیر شدی؟؟؟

زمان: ساعت نمی زنم چون ٢٠٠ بار از سرش بلند میشم اونوقت مردم گمراه می شن که چقدر شکنجه شدم.

شخص بازپرس:والا یه جوراب کشیده رو صورتش نمی تونم ببینمش ولی فقط اینو می دونم که جورابش خیلی بو میده.حالم به هم خورد..

ساکت رو اختیار کن.شروع جلسه ی بازپرسی:

بدترین اتفاق زندگیم :

افتادن از طبقه ی ٢وم خونه ی مادر بزگم به سوی طبقه ی اول در شب عقد خالم و بیهوشیم

خوب ترین اتفاق زندگیم :

پرداخت شدن پول قبض مبایلم توسط دوستم به عنوان باج به من.آخه کسی نمی دونست و من کلی خوشحال شدم.

بدترین تصمیم :

رفتن به مدرسه و تحصیل در مقطع اول دبستان.چون مجبور شدم تا الان پشت هم بخونم و به این فلاکت بیوفتم

بزرگترین پشیمونی :

یه کاری که ٢ سال و نیم از عمرم رو حروم کرد.

فرد تاثیر گذار در زندگیم :

نداشتم به خدا. منو تو کمبود امکانات گذاشتین بعد بازجویی هم می کنین و میگین چرا آدم نمی شی؟؟؟؟ بابا اگه داشتم زندگیم این نبود.با این همه گل و بلبل.

چه آرزویی داری :

آدم باشم و بقیه هم آدم شن.٢ تا آرزوی دیگه هم دارم.یکیش اینه که خدا ما رو از شر شنجه جماعت نجات بده..یکیشم اینه که من این کوفتی رو (کامی رو میگم) عوض کنم که رسمآ منو بیچاره کرده.

اعتقاد به معجزه :

من که بهش اعتقاد دارم ولی اون به من اعتقاد نداره..

چقدر خوش شانسم :

خوش شانیه من یخ زده.زیر صفره

خیانت :

توف تو ذات هرچی آدم خائنه.واقعآ اهلش نیستم و ازش به اندازه ی سوسک نفرت دارم

عشق :

دوسش ندارم.دروغه

دروغ :

توف بعدی تو ذات دروغ گو ها.اه.حالم بد شد.بعدی..

از کی بدم میاد :

از موجود دروغ گو،خائن، پست، دارای ٢ روی متفاوت، ...( هرچی صفت بد و ناسزا بلدی بذار جای ... چون سزاوارشه) با چهره ای شبیه انسان و ذاتی شبیه خوک که فقط در نواحی استوایی یافت نمیشه.نمونه ی این موجود بدبختی همه جا هست..

تا حالا دل کسی رو شکوندی :

آره.خیلی.خدا ببخشم ولی ازش خواستم ببخشم و قبول نکرد.عذاب وجدان دارم..

دلیل انتخاب اسم بلاگ :

راستش اسم وبلاگ من خیلی فلسفی و علمیه و همش نشآت میگیره از من.البته هرکی میبینه فکر می کنه چون چرت و پرت می گم این اسم رو گذاشتم ولی سخت در اشتباهه.توضیح بیشتر نمی دم چون تابلو می شه خالی بستم..

کی رو از بچه های وب بیشتر دوست دارین ؟

همه رو دوست دارم چون دوستامن و همشونم با معرفتن..

تعریف از زندگی خودم :

لبه ی تیغ. همه منتظر یه اشتباه من می شینن.

خوشبختی :

وقتی یکی رو دوست داری و مال تو باشه و تو شب.توی اتوبان.وقتی تو ماشینی و با سرعت ١٢٠ تا داری میری و شیشه تا ته پایینه و یه موزیک آروم گوش میدی و باد می خوره تو صورتت و خنک و نم داره.تو از ته دل لبخند می زنی و به عشقت فکر می کنی و با فکر بهش می لرزی.اینو میگن لحظه ی حس خوشبختی

این واژه ها یاد آور چی هستن ؟

هلو :

اگه از یه پسر بپرسی بی شک میگه اسم مستعار دختر هاست ولی به نظر من یه میوه ی بدمزه و خوش بوه..

خدا :

خیلی شرمندشم.خیلی مهربونه.خیلی بزرگه.فقط اونه که کمکم می کنه و هیچ وقت تنهام نذاشته

امام حسین :

یاد نذری و گریه ی مثلآیه مردم که هیچی نفمیدن ازش و خیلی ادعاشونه و خونه ی مامان بزرگ و لاو استوری شب شام غریبان تو خیابون

اشک :

چیزیه واسه خودش.نبود من یکی دق می کردم..

کوه :

نیست والا.الان دیگه کوه ها فرسوده شدن و تبدیل به تپه می شن.تو ادم ها هم که نیست مثالش.ولی خوشگله..بزرگیش ترسناکه

فرار از زندان :

فقط کار یه آدم بالیاقته.ولی همیشه با شکست مواجه میشه.مثل لوک خوش شانس

هوش :

یاد معلم کامپیوترمون که دهنمونو صاف کرد با هوش مصنوعی.یادته آوا؟؟؟

ولی در کل شما در وبلاگ پروفسور غزل بانو استاد هوش قرار دارید.جلو قاضی و ملق بازی؟؟

خواهر شوهر :

نصیب من نشه الهی.راستی یادم رفت:هوی درست صحبت کن در مورد من.بچه پررو.من ٢ بار قراره خواهر شوهر شم هااا

رنگ چشام :

چشمام خیلی سست عنصرن.یه بار قهوه ایه سوخته است یه بارم روشن.در کل تو رنجه قهوه ایه

رنگ مورد علاقه :

سبز و بنفش

جواب تلفن و ارتباطات :

یا زیادی جواب می دم یا خاموشم.برام فرقی نمی کنه کی پشت خط باشه یا گوشیه کی باشه. فقط با پروییه تمام جواب می دم و همیشه هم گند می زنم

کلام آخر :

آخیش.تموم شد بلاخره.خوب خوشحال شدیم.بازم می گم من بی گناهم.منو الکی گرفتن.از نیما هم ممنونم به خاطر دعوت کردنم با بازی.به خدا دیگه حرفی ندارم..

می گن باید چند نفر رو دعوت کنم..از دوستای گلم آوا ، زمستان، آرش ، حبیب ، حدیثه و فرنوش می خوام که اون هام توی این بازی شرکت کنن.

بازم ممنون از همتون..

غزل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

 

سلام.

از این به بعد تصمیماتی برای نوشتم گرفتم که از این قرار است:

اگه خاطره نوشتم خوب نوشتم.ولی اگه دری وری نوشتم یه عکس هم ضمیمه اش کنم.اگرم عکس هام ته کشید یه خاکی تو سرم می کنم دیگه..

خوب حالا میریم سر موضوع اصلیه این مطلبم که بررسیه راه های پیشنهادیه برای اشخاصی که احیانآ خدایی نکرده عاشق شدن.نیست که ما کهنه کاریم از اون لحاظ خواستیم راه پیشنهاد بدیم.نه این که خدایی نکرده منو این جلف بازی ها ها.نه.من فقط از بیانات بقیه ی دوستان که تجربه کردن کهنه کار شدم وگرنه منو این حرف هااا؟؟؟بلا به دور...

بر اساس تحقیقاتی که به عمل اومده( منظور از به عمل اومده خمیر نیست.منظورم انجام شده است.می دونید که..) دریافت شده که حتی شکسپیر هم در این مورد بیاناتی بسی ارزشمند داشته از این قرار:

شکسپیر در این رابطه گفته:

اگه عاشق کسی شدی بهش نچسب.بذار بره.اگه برگشت که مال توئه.اگه بر نگشت سم که داری؟خودتو بکش(خلاص)

یک شخص شکاک فرموده:

اگه عاشق کسی شدی بهش نچسب.بذار بره.. اگه برگشت ازش بپرس چرا؟؟؟

یک انسان صبور این وسط گفت:

اگه عاشق کسی شدی بهش نچسب.بذار بره..اگه بر نگشت اونقدر صبر کن تا برگرده..

یک دوست خوش گذران پروند ( ای وای ببخشید یعنی گفت):

اگه عاشق کسی شدی بهش نچسب.بذار بره..وقتی برگشت ، اگه هنوز عاشقش هستی دوباره بذار بره.بعد دوباره اگه...

یک دوست عضو دفاع از حقوق حیوانات گفت:

اگه عاشق کسی شدی بهش نچسب.بذار بره.. در واقع همه ی موجودات زنده حق دارند آزاد باشند..

گروهی از دوستان وکلا در طرفی به اتفاق گفتند:

اگه عاشق کسی شدی بهش نچسب.بذار بره.طبق بند١-آ  ار پاراگراف ١-١٣آ بند الحاقی دوم ار "قانون آزادیه ازدواج" می گوید که...

یه انسانه زیست شناس درجمع دوستان دور هم اینگونه گفت:

اگه عاشق کسی شدی بهش نچسب.بذار بره. حتمآ "تکامل" پیدا می کنه..

آمار شناسان نیز اعلام داشتند:

اگه عاشق کسی شدی بهش نچسب.بذار بره.اگه اونم عاشق تو باشه احتمال بازگشتت زیاده. اگه عاشق تو نباشه به هر حال توزیع weibull در مورد شما غیر محتمله ..

فروشنده ای گفت:

اگه عاشق کسی شدی بهش نچسب. بذار بره. اگه برگشت باهاش قرارداد ببند. اگه برنگشت، چه خوب، " بعدی!"

نماینده ی بیمه:

اگه عاشق کسی شدی ،بهش برنامه رو نشون بده.اگه برگشت، ثبت نامش کن.اگه بر نگشت پی گیرش شو و هیچ وقت بی خیال نشو..

فیزیکدان :

اگه عاشق کسی شدی بهش نچسب.بذار بره.. اگه برگشت، این قانون جاذبه است. اگه برنگشت، یا مقدار اصطحکاک بیشتر از نیروی جاذبه است یا زاویه ی بین دو جسم در زاویه ی مناسب تنظیم نشده..

ریاضی دان طبق محاسباتی اعلام کرد:

اگه عاشق کسی شدی بهش نچسب.بذار بره. اگه برگشت ١+١=٢ (خیلی سادست). اگه برنگشت ، Y=2x- log(0.46Y^2+(cos(52.34X))*5Y^(-0.5)c)*2 که c مقدار ثابت زمان بی تهایت بازگشته..

نظر دوستان به سبک و مدل امروزی چنین است:

اگه عاشق کسی شدی بهش نچسب.بذار بره.. اگه برگشت، که مال توئه! اگه بر نگشت پیداش کن و بکشش !! یا به اداره ی مهاجرت خبر بده که اون مهاجره غیر قانونیه.

فیلسوف عالی قدر و واقع بین، غزل جان:

اگه عاشق کسی شدی بهش نچسب.بذار بره.. آخه تو اصلآ بی خود کردی عاشق کسی شدی؟؟آخه بچه من به تو چی بگم.این جلف بازیات رو جمع کن.. عشق و عاشقی فقط برای داستان هاست و بس.دروغه هرکی می گه نه الان هم هست. جمع کن خودتو اون دل آوویزونتو.حالا به فرض محال ولش کردی بذاری بره.اگه برگشت بدون دوباره برات نقشه کشیده.اگه بر نگشت که به جهنم.یکی دیگه..

توصیه های بدست آمده از تحقیقات:

البته هنوز تحقیقات بنده در این مورد کامل نشده.. دیگه خلاصه تصمیم با خودتونه. می خواید عاشق شید و از این بیانات ارزشمند استفاده کنید.می خوایدم عاشق نشید و عشق دنیا رو کنید..

نتیجه ی نهایی:

اگه عاشق کسی شدی، برای چی اصلآ ولش می کنی بره، خنگ خدا !!!

..غزل جووووون..

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط غزل نظرات ()

در مورد دیروز نمی خواستم بنویسم چون هم حسش نبود و هم خیلی اتفاق خاصی نیوفتاد ولی خوب امروز نظرم عوض شد.ولی روز ٣وم رو نمی نویسم.

دیروز ساعت ٨ به وقت محلی از خواب جستم.دیدم بقیه خوابن.گفتم خوب تا ١٠حدود ٢ ساعت وقت دارم.برنامم رو از تو کیفم در آوردم ببینم دقیقآ تا کی کلاس دارم.دیدم وای ٢ تا از کلاسام با هم تداخل دارن.کوبیدم تو سرم.آخ انقدر گرخیدم که مامانم اومد گفت چی شده.گفتم کلاسام.گفت چی ؟؟؟گفتم پرید.گفت چرا؟؟؟ تو برنامم از ساعت ١٠ تا ١٢ ریاضی بود.از ١٢ تا ۴ کامی بود. از ٣ تا ۵ هم آی تی بود.گفتم چی کار کنم. گریه گفت نگران نباش برو با مدیر گروهتون حرف بزن.آخه موقع انتخاب واحدم استادشون هنوز معلوم نبود. من فقط طبق روز های امتحانشون برداشتمشون.هیچی دیگه مامانم رفت دوباره بخوابه.منم صبحونه خوردم و حاضر شدم.رفتم دیدیم بابام هنوز خوابه.یه جیغ زدم بیدار شد. شیطان سریع حاضر شد.گفتم با اتوبوس بریم که راه رو یاد بگیرم. هیچی دیگه کلی پیاده روی کردیم.٢ تا اتوبوس سوار شدیم.کنار یونی یه پارکه بزرگه.توش معتاد موج می زنه. مواد فروششم فول.از کنارمون عین مردم عادی رو می شدن.منم کلی گرخیدم.  استرسبابام هی می گفت نترس.من الان باهاتم ولی از تنهایی اومدنت بترس.منم گفتم عمرآ.از یه راه دیگه میام.خلاصه تا رسیدیم دم یونی انقدر خسته بودم که دلم می خواست از همونجا برگردم بیام خونه. خمیازه رفتم تو دیدیم همه جلوی بردن.گفتم حتمآ یه خبراییه. منم خودمو چپوندم دیدم برنامه ی کلاس هاست. دیدم کلاس اولم رو زده کنسل. آخ لجم گرفت. گفتم مرده شورتونو ببرن.یکی کنارم گفت جوون مرگ شن که انقدر الافمون کردن.یکی دیگه گفت ..(فحش بد داد که نمی گم) خلاصه دیدم فحش هاشون چیز دار شد و برام بد آموزی داشت اومدم بیرون از جمعیت. رفتم بالا طبقه ی سوم تا در مورد کلاسام بپرسم. خانوم نظری گفت به من ربطی نداره برو با خود استاد حرف بزن.گفتم ایول فعالیت. خلاصه اون جا بود که با یکی دوست شدم به اسم نیلوفر.هم رشته بودیم و مثل هم کلاس داشتیم.ر فتیم تو حیات نشستیم.یه دختره اومد که ترم ۵ بود.ازش در مورد کلاسام پرسیدم.اونم کلی راهنماییم کرد. مثلآ بچه درس خون ها ی یونی رو معرفی کرد و گفت برای پروژه ها چتر شید سرشون.کمکتون می کنن .شمارشم داد گفت اگه کتاب خواستی می تونی ازم بگیری. بعد همینجوری پلاس بودیم که ٢ تا دختر اومدن کنار ما.اسم یکیشون مهرنوش بود و یکیشون زهرا.خیلی باحال بودن.کلاسای اونام با ما بود.خلاصه ٢ ساعت فک زدیم و بلند شدیم رفتیم بالا نشستیم تو راهرو. کلاس ها که تموم شد پاشدیم رفتیم تو کلاس. من که اومدم از در برم تو که یکی عین چی سرشو انداخته بود پایین داشت می رفت تو کلاس.برگشتم دیدم یارو زیراکسه پسر داییمه.کلی تعجب کردم.اول فکر کردم خودشه ولی مدل موهاش یکم فرق داشت. نیست که ما دو تا خیلی باهم خوبیم و خیلی چشم دیدن هم دیگه رو داریم یاد آخرین دیدارمون که یه زیر پا بهم زد رفتم تو کابینت منم از پشت بلیزشو کشیدم اول خودم رفتم تو. شیطان اونم مرده بود از خنده.منم برگشتم زبون درازی کنم که رفتم تو شکم استاد. حالا یکی بیاد جلوی قهقه های بقیه رو بگیره.انقدر خجالت کشیدم که رو اولین صندلی ولو شدم. خجالت استاده همینجوری ماتش برده بود. گفت بچه ها من برم نماز بخونم بیام.تازه فهمیدم استاد خودمون بوده. خلاصه رفتم با اعتماد به نفس کامل ردیف دوم نشستم.خلاصه استاد اومد و شروع کرد درس دادن.درس هاش تکراری بود و من قبلآ تو کلاس کامی مدرسه خونده بودمش. تمریناش رو زود حل می کردم و چون دقیقآ روبروی در بودم می رفتم تو کف راهرو.استاد دید و در رو بست.منم زل زدم به تخته تا درس گوش کنم که یکی اومد تو و در رو باز گذاشت.منم خوشحال شروع کردم به نگاه کردن.روبروی کلاسمون اون ور سالن یه در بود که من با چشمای بینام نمی تونستم بخونمش.به نیلو گفتم گفت  w.c خانوماست.خیلی جالب بود.دختر ها ساده می رفتن تو و رنگی می اومدن بیرون.انگار آرایشگاه بود. داشتم به زهرا نشون می دادم که زیراکس پروند استاد میشه در رو ببندید؟حواس بچه ها پرت می شه.به زهرا گفتم برگرد فحشش بده. پسره ی فضول. برگشتم دیدم نیشش بازه.زهرا گفت ببند گاراژو. عصبانیبعدش استاد یه زنگ تفریح داد.منو زهرا بدو بدو رفتیم دنبال اون یکی استاده بالا.به هرکی اسمشو می گفتیم نمی شناختش.رفتیم پیش خانوم نظری گفتیم آقای .. چه شکلیه؟؟ گفت بذار سرم خلوت شه می گم.ما هم که عجله داشتیم.خلاصه گفت یه آقای با شخصیت.خوش تیپ و.. که ریش پروفسوری داره.ما هم رفتیم دم در اتاق استاد ها دیدیم ٣ تا نشستن دارن حرف می زنن که ١ کیشون مشخصات مورد نظر رو داشت.بهش گفتیم شما اقای .. هستید؟؟ گفت نه.زهرا یهو از دهنش پرید دروغ می گه.اون ها هم شروع کردن به خندیدن و یارو بلند شد بره سر کلاسش.زهرا گفت جون غزل خودشه.بیا بریم ببینیم کجا می ره. دیدیم رفت سر یه کلاس دیکه.گفتیم بریم دم کلاس خودمون با درس جدیدش. استاد تو کلاس بود. صداش کردیم بیاد بیرون.گفت شما بیاید تو گفتیم بیا کارت داریم. خلاصه یکم اول ازش تعریف کردیم و گفتیم مشکلمونو.گفت عیب نداره.١ ساعت دیر تر بیاید. از اون ور یکی اومد خوش تیپ و رفت تو کلاس . زهرا گفت غزل بیا بریم سر همین کلاس.همه با شخصیتن توش.منم دستشو کشیدم بردم سر کلاس اولمون .خلاصه سر کلاس استاد گفت کی این هایی که گفتم فهمیده.زیراکس دستشو برد بالا گفت من خیلی فهمیدم.استاد گفت بار اولته این درس رو می گیری؟ گفت بار اولمه که افتادم.استاد گفت بیا پای برد. یارو اومد.استاد یه مثال گفت که فوق العاده آسون بود.اونم اول یکم التماس کرد به بچه ها بگید من بنویسم. استاد گفت برگرد خودت حل کن. شروع کرد با کلی افه حل کردن.که تا استاد حواسش نبود گفتم خاک تور خنگت.غلطه.گفت اگه گیر نبودم حالتو می گرفتم. حالا بگو درستش چیه؟گفتم چون بیتربیتی نمی گم. اومد از رو دفترم نگاه کنه که بستمش. شیطان استاد اومد گفت بلد نیستی و انقدر بلبل زبونی؟ دلم سوخت براش.کاغذ دفترم رو در آوردم گذاشتم رو میز جلویی که بعد کلاس تشکر کرد.ساعت ۴ رفتیم سر اون یکی کلاس.خیلی کوچیک بود ولی تا نصف بیشتر کلاس پر بود.مجبور شدیم بریم آخر بشینیم. تا رفیم یکی گفت ای بابا زیاد شدیم که.استاد با شخصیته گفت خوش آمدید . رفتیم بشینیم که فقط پشت پسر ها خالب بود.اون هام قدشون بلند بود هیچی نمی دیدیم. تا اومدیم بشینیم یکیشون بلند شد گفت یا الله یا الله.زهرام گفت بشین ترو خدا.خودتو اذیت نکن.بشین. نشستیم دیدیم نه برد رو می بینیم نه با صدای حرف زدن این ها چیزی می شنویم.زهرا گفت یکم به فکتون استراحت بدید بشنویم چی می گه یارو.اون هام فکر کردن شوخی بود و گوش نکردن که یهو زهرا با پا زد به پشت ساق پای یارو که یه آخ گفت کلاس برگشت.دیگه تا آخر کلاس لال شدن منم که با قد جلوییم مشکل داشتم هی گفتم یکم ارتفاعتو کم کن.ولی بازم زیاد بود.انقدر گفتم که یارو گفت بابا رفتم زیر صندلی.خوب تو کیفتو بذار زیرت بشین. منم بی خیال دیدن استاد و تخته شدم.استادم کلی اراجیف گفت و یه پروژه داد بهمون خفن. تیترشو نمی تونستیم بخونیم چه برسه به این که در موردش تحقیق کنیم. بعدم شوتمون کردن بیرون. بعدم رفیم اتاق تکثیر سوال امتحانیه درسامونو بگیریم. کلی ازمون چاپیدن و یکم برگه گذاشتن کف دستمون. بعدم با بچه ها بای دادیم و با پدر گرام اومدیم خونه.قراره شنبه برم کتاب بگیرم.راستی یه چیز دیگه کلاس ریاضیم افتاد ٣ شنبه.کل هفتم داره نابود می شه.۴ روز در هفته یونی ام.

خوب حالا دلیل اصلیه نوشتن این پستمو می گم:

اگه گفتین فردا چه روزیه؟؟؟ ای جان. اگه گفتین؟؟ فردا روز چاپیدنه. نه نه.اشتباه شد فردا روز دختره. قلب  قلب ای جان.چه روز مقدسیه. من این روز رو اول از همه به دوستای گلم ، دختر های جیگر زمونه تبریک می گم به خاطر این که با  وجود پاک و با برکتشون جهان رو گلستون کردن هورا تشویق و  بعدم به پسر های این زمونه تبریک می گم  به خاطر این که چون ما دختر ها رو دارن.واقعآ باید به خودتون افتخار کنید به خاطر وجود ما دختر ها و ممنونم از پسر ها که باعث سرگرمیه ما دختر ها هستن تا ما از زندگی لذت ببریم و همیشه شاد باشیم. دختر ایرونی جماعت تکه. گله. دوستای جیگرم اگه بدونید خانوادمون چقدر بهمون افتخار می کنن؟؟مامان بابای من همیشه می گن. دختر چراغ خونست. فرشتهاگه ما و داداشات تو رو نداشتیم خونمون عین خونه ی (شخصی از فامیل) می شد.خیلی بده تو خونه ای دختر نباشه.مامان بزرگم می گه دختر برکت خونست خالم همیشه می گه هر چقدرم پسر داشته باشی به پای دختر برات شیرین نیست( بر نخوره به کسی هااا.دارم مزایامونو می گم). تازه به خاطر روی گلمون بعضی ها تو عمرشون یه کار درست کردن.اسم ١ هفته رو به خاطر ما گذاشتن هفته ی کرامت.از خود راضی

خوب دیگه از الان تا فردا بقیه کادو هاشونو حاضر می کنن تا ما شنبه ازشون دریافت کنیم.قلب من که شنبه از روز تولدم بیشتر کادو می گیرم. حتمآ روز دختر به خونه ی مامان بزرگم یه سر می زنیم تا من هم از مامان بزرگم و هم از بابابزرگم کادو بگیرم.خیلی خوش می گذره.شیطان

من هنوز کامی نگرفتم.امیدوارم کادو هاشون نقدی باشه.خیال باطل

خوب دیگه.قدر خودتونو بدونید. بازم روزم مبارک.

تا بعد..

غزل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٦ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام به دانشجویان گرامی و منه دانشجوی جدید..

امروز روز اول دانشگاه من بود.یعنی همون اول مهرم که تو تقویم من افتاده ١۴/٧/١٣٨٩ .البته نه این که فکر کنید برای من غلطه ها.برای شما غلطه.نگران. خلاصه این که من امروز اولین کلاسم رو با اعمال شاغه گذروندم.حالا از اول تعریف می کنم تا الان که آخره.

تاریخ: ١۴/٧/١٣٨٩

زمان: امروز ۴ شنبه .ساعت ٨:۵۵ دقیقه به وقت ساعت خونمون.

مکان: خونمون

مکان جغرافیایی: اتاق من.درون تختخواب به صورت رو به دیوار

شخص مورد بررسی: غزل با چهره ای کاملآ خواب و در حال خواب دیدن. خمیازه

شروع بررسی از صحنه ی جرم:

این جانب غزل جون می گوید: امروز ساعت ٨:۵۵ دقیقه بود که بر اثر خواب دیدن از خواب ناز پریدم.١٨٠  درجه در جهت غرب چرخیدم تا ساعت رو ببینم.یهو دیدم ٩:۵۵ دقیقه رو نشون می ده. عین برق ٣ فاز پریدم. آخگفتم خاک تو سرم.دانشگام دیر شد.اومدم بیام پایین که یادم افتاد ساعتم ١ ساعت جلوه.انقدر حرص خوردم که خوابم به هم خورد.که به خودم فحش خوب خوب می دادم.بهدم با یه حرکت پریدم تا ادامه ی خوابم رو پیش بگیرم. خمیازهدوباره چشم باز کردم دیدم ساعت شده ٩:٣٠.دیگه مطمئن شدم واقعآ دیرم شده.با صدای داد که چرا هیشکی منو اول مهری بیدار نکرد مامان بابام که تنها عضو خونه بودن بیدار شدن.مامانم شروع کرد مغنعه اتو زدن. بابامم صبحانه حاضر کردن.منم که داشتم دست و صورت می شستم دوییدم تو اتاق و کار نیم ساعت رو در رویدادی تکرار نشدنی ۵ مینی تمومش کردم و دویدم تو آشپزخونه و فقط ٣ لقمه صبحونه خوردم و با بابام رفتم پارکینگ.دانشگاه من با خونمون ٢٠ دقیقه با ماشین راهه ولی مسافتش نزدیکه.چون اتوبانه ماشین جماعت باید بپیچه.خلاصه از شانس بسیار خوب من ترافیکی بود وحشتناک.منم هی غر می زدم بابا تقصیر توه.اونم می گفت بچه روتو کم کن.خجالت.

خلاصه بعد ساعت ١٠ :١٠ مین رسیدیم یونی.تا پیاده شدم یه عده ای علاف داشتن می گفتن دیر رسیدی؟؟؟هر هر هر هر.منم گفتم یخ کنید.اونم جلوی بابا اونم روز اول مهر اونم من که اولین بارمه میام.عجب استقبالی.راستش قرار بود از ساعت ١٠ تا ١٢ جلسه توجیهی دانشجویان جدیدالورود باشه(چقدر نوشتنش سخت بود).از ١٣ تا ١۵ هم کلاس فیزیک داشتم.گفتم ١ ساعت وسطشم می رم فضولی.بعدشم تو جلسه هه قرار بود در مورد امتحان ها و .. حرف بزنن که مهم بود چون من همینجوریش نمی فهمم کی هست . چه جوریه چه برسه به این که نباشم.خلاصه رفتم از گشت جلوی در پرسیدم جلسه کجاست؟گفت الان نیست.انداختنش از ١۴ تا ١۶.منو می گی قاتی کردم. لوسشو در آوردن خوب.این همه حول و ولا آخرشم این. کلافه اومدم تو ماشین گفتم من دیگه امروز نمی ام.بابام گفت بریم من یکم کار بانکی دارم.انجام بدم بعد بریم خونه.گفتم باشه.جاتون خالی یه آفتابی بود که سوختم.انقدر داغ بود که به غلط کردن افتادم. خلاصه ساعت١١ رسیدیم خونه. خوش به حال مامانم که خواب بود.یه دور براش همه رو تعریف کردم و ولو شدم رو کاناپه.گفتم نمی رم دیگه.گند زدن به اول مهرم.گفتم گرسنمه.مامانم گفت من الان از مامان بودن انصراف می دم.پاشو برو خودت یه چیز بخور.من صبحونه نخوردم.خلاصه ۴۵ مین ولو بودم دیدم هیشکی حسابمم نمی کنه.پاشدم چایی دم کردم. تا دم کردم جفتشون اومدن وسط.منم حرصم گرفت گفتم مامان بابا نیاوردم که تنبل خونه وا کردم.اونام به روی مبارک نیاوردن که چترن.خلاصه ساعت ١٢ بود که ٣ تا چایی ریختم آوردم بخوریم.که مامانم زرنگ بازی در آورد برام ساندویچ درست کرد.منم که جونم ساندویچه بی خیال چاییم شدم.خوشمزه خوردم شد ١٢:٣٠.آخرشم چایی نخوردم.بدو بدو رفتم حاضر شدم دیدم به قیاف رو.خوابیدم داغون شده.سریع درست شدم و اومدم بیرون.ساعت ١٣:٠۵ مین بود رسیدم یونی.۵ مینم دیر رسیدم.رفتم سر کلاس یکی پروند صبحت بخیر.منم گفتم اه اینجام که فضول داره ولی خداییش نفهمیدم کی بود.نشتم فیس تو فیسه استاده. خلاصه تموم شد کلاس جذابش.منم رفتم پایین ببینم جلسه هه حالش چطوره.از یه دختره پرسیدم جشن شکوفه ها کجاست؟؟؟خندید و یه در روبروم رو نشون داد.منم رفتم تو سالن دیدم به پر پره. مجبور شدم سر پا پیش بقیه وایسم.راستی قبلش بهم ٢ تا بروشور و یه شاخه گل رز و یه پوشه دادن که توش کلی برگه و یه کتاب و یه خودکار بود دادن.رفتم تو دیدم پره گفتم اینجا که جا نیست.کجا بچپم؟؟؟ که یکی حرفمو شنید گفت باید وایسی تا یکی حوصلش سر بره و بره بیرون بعد تو بشینی سر جاش.منم گفتم اوکی. رفتمو با بچه ها یکم خندیدیم و چرت و پرت گفتیم و به بقیه خندیدیم و بدون فهمیدن حتی ١ کلمه اومدیم بیرون.گفتن برید پذیرایی شید.از در اومدم بیرون دیدم یه جا خیلی شلوغه.گفتم لابد اونجا نهار می دن.رفتم دیدم بلیط تئاتر می دن برای شنبه.منم گفتم خوب بیکارم دیگه.میام.گرفتم که یکی گفت بیا این گله برای تو.گفتم دارم.گفت عیب نداره بگیر.منم خوب مفت باشه کوفت باشه گرفتم . فکر کردم پذیراییشون همینه.داشتم از در میومدم بیرون که دیدم یه میز پشتت ٢ تا پسر وایسادن که یکیشون کپه حامد بهداد بود.رو میزم کیک و ساندیس بود.به یاد حرف آوا و هدف اصلیه شرکت تو جلسه رفتم بردارم.اومدم خودم بردارم  چون اون ها حواسشون نبود.تا برداشتم پسره گفت ای وای ببخشید.حواسم نبود.منم گذاشتم سر جاش گفتم باشه خودت تقدیم کن.همینجوری موند.دوستش برداشت داد بهم گفت بفرما.منم تشکر کردم اومدم بیرون.سوار ماشین بابا شدم و اومدیم خونه.مامانم گفت چطور بود؟گفتم جشنش عالی بود.گفت خوب تعریف کن.منم با هیجان شروع کردم:نبودی مامان.اول بهمون گل دادن بعد رفتیم تو حیاط عمو زنجیر باف بازی کردیم. بعد بهمون خوراکی دادن و بعدشم گرگم به هوا بازی کردیم.بهدم به نفرات اول بلیط تئاتر دادن.ایناهاش.گفت شوخی نکن.گفتم جدی می گم. گفت مگه میشه؟؟گفتم نه گاومیش بود.گفت لوس.باور کردم دیوونه.خلاصه منم پریم پای کامی تا سریع این ها رو بنویسم تا یادم نرفته چون آوا گفته بودبنویس منم کامل با جزئیات کامل نوستم.هیچی جا ننداختم ها.زیاد شد ولی به من ربطی نداره. فردا هم باید برم.گریه

از الان تو فکر تابسونه وسط زمستونم.می ترسم از امتحانای پایان ترمم. گریه.یه چیز دیگه حراست اینجا کویته. تو حیات همه راحت بودن.مثل یونی داداشم نبوده.اینم خوبه آخه اونجا میگه خیلی گیر می دادن. چند بارم بردنش تعهد بده.ایول یونی پیام نور.

دیگه چی جا موند؟؟؟؟ متفکر یادم نمیاد.خوب اینم گزارش لحظه به لحظه ی اول مهر و جشن شکوفه های من.

تا بعد...بای بای

.._.. غزلی .._..

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٤ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۱ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

دیروز مامان جان از خواب بیدار شد و اومد بالا سر من هی صدا زد غزل پا شو.من گفتم الان چی کارم داره.پا شدم گفتم جانم مامی( با قیافه ای که شب تا ۵ تو رخت خواب بیدار بوده و چشمایی که کاملآ باز بود از فضولی). مامی گفت دختر گلم( این جا بود که فهمیدم ازم یه چیز می خواد) بلند شو صبحانه بخور بریم بیرون( این جا بود که فهمیدم قراره روزم مورد سوء استفاده قرار بگیره).منم که چاپلوس.گفتم کجا مامی؟؟؟گفت خرید مواد غذایی.و من با غلظت گفتم اه . به من چه.گریه

خلاصه وقتی فکر کردم دیدم از این به بعد باید هوای مامی رو برای مواردی داشته باشم تا کارام پیش بره گفتم چشم.رفتیم میدان میوه و تره بار.عجب جاییه.حال به هم زن. یه ورش بوی گند مرغ می داد.یه ورش بوی ماهی.یه ورش بوی شترمرغ.یه ورش بوقلمون.یه ورش گوشت قرمز و دامداری.یه ورش سبزی. یه طرف میوه.خلاصه همه جاش بو می داد سبز

منم که دنبال راه فرار از اون بو گندو خونه هی یکی یکی کیسه ها رو بر می داشتم می بردم تو ماشین.هر کدومو ١٠ مین طول می دادم.حاضر بودم پاهام درد بگیره ولی بیرون باشم.بعدشم رفتم تو کنار بابام وایسادم.یکی یه حرکت بد کرد.منم حالم به هم خورد و تا شب کلی ناز کردم و مامی که خودشو مقصر می دونست کلی خریدششیطان .قهقهه

بعدشم رفتم یه حساب باز کردم به خاطر چاپیدن بابا . چون اگه بابا نبود حسابی که باز می کردم خالی می موند.١٠٠ تا ریخت توش.منم فقط لبخند ژکند زدم و گفتم مرسی بابای خوبم شیطان

بعدشم قرار بود بریم خرید لباس که بابا گفت من حال ندارم بیام دنبالتون.ما هم سر خورده اومدیم خونه.

امروز صبح طبق دیروز مامی اومد بالا سرم گفت غزل پاشو با خاله داریم می ریم خرید.منم که دیروز خیلی بهم خوش گذشته بود دروغگو بدون قیافه گرفتن بلند شدم.منم که بیکار.برنامه هم که تعطیل مامانم هی برنامه می ذاره. خلاصه با هم رفتیم مولوی بازار پارچه ی تهران.در هنگام خرید کردن من فهمیدم بچه ی مامانم نیستم چون هیچ سلیقمو قبول نداشت.منم همین طور.به جاش با خالم نگفته هم سلیقه بودیم.خلاصه به وسوسه های من با کیف خالی برگشتیم.البته خودشون بدشون نمی اومد ها.به چند دلیل:

١. خودشون من رو به زور بردن

٢. هی مامانم و خالم می گفتن ما چیزی نمی خرم ها.غزل گیر ندی.من نمی دونم اگه قرار نبود چیزی بخرن اون جا چیکار می کردیم و اگه نمی خواستن گیر ندم چرا منو برده بودن؟؟

٣. هرچیزی که می خواستن بخرن هی به من می گفتن بخرمش؟؟خوبه یعنی؟؟این یعنی تو اوکی بده که اگه بعدآ دلمونو زد بگیم غزل اصرار کرد و رفع عذاب وجدان کنن.

۴. هی مامانم می گفت غزل پولام تموم شه چیکار کنم.یعنی آبرات را رو کن.

۵. مامانم با حالت تعارف می گفت نه.من دیگه رو تختی نمی خوام.یکی نبود بگه جون من؟؟؟اگه نمی خوای پس چرا این همه بار کردیم؟؟

۶. برای من هر ١ ساعت یه چیز می خریدن تا غر نزنم بگم بریم خونه.

خلاصه.کلی راه رفتیم.پاهام داره در میاد( بی سواد اون چشمه که در میاد). من صاحب یه بالش خوبم شدم.

چند وقته وقتی می خوابم خیلی حساسیت دارم.بعد از تحقیقات فهمیدم از بالش پرمه.مامانم رفت برام یه بالش الیاف گرفت که من به خاطر نرم بودنش دوسش ندارم.آخه من دوست دارم بالشم همیشه یکم بلند و سخت باشه.منم هر شب بالشمو پرت می کردم وسط اتاق و ملافه یا پتومو مجاله می کردم می ذاشتم زیر سرم.تا این که خاله جانم به دادم رسید و امروز برام یه بالش خرید که از پشم ساخته شده ولی توش پره کرکه.خیلی باحاله.از اونجا رفتیم خونه ی مامان بزرگم و من حسابی امتحانش کردم.خیلی کیف داد.راستی یادم رفت بگم شام خونه ی مامان بزرگم چتر شدیم.. شیطان

 راستی یادم رفت بگم یه خبر نه چندان جدید..

پسرخاله ی مامانم ٣ روز دیگه می ره کانادا.اقامت گرفته.از ١٢ ماه سال ٩ ماهش رو باید اونجا باشه(مردم شانس دارن به خدا).ایشون فوق لیسانس کامپیوتر شریف دارن و به واسطه ی کارشون پارتی دارن.اون جا ماهی ٣ میلیون حقوق شهروندی دریافت می کنن و از کارشم خدا میلیون می گیره.و تازه اینا همش صرف غذا می شه چون مجرده و چون همه ی رفاهیات و نظافت چی و حتی سلمونیشون تو خونه ی هر کس و رایگان انجام می شه.( بازم خدا شانس بده).خواهر ایشونم بعد از گرفتن دکتری همراه خوانواده بعد ۵ سال دارن از چین میان.(خدا بیشتر شانس بده).منم کانادا می خوامگریه.منم ببرید.منم شانس می خوام..

 نتیجه ی گفتار پربارم:

١- منم یه شخصی هستم که کاملآ دارای برنامه هستم و کسی نمی تونه تو برنامهی من تآثیر بذاره دروغگو

٢ - منم کانادا می خوام گریه

٣- به خدا من کلاس ندارم.انقدر الکی نگران کلاسام نشیدنگران

۴- ترو خدا یه دعایی.نذری دخیلی چیزی انجام بدید بلکه این کلاسای منم شروع شه تا منم از علافی در بیام. فقط خیلی شدت ندید که سرم شلوغ شه.به خدا ثواب داره.خدا از دوستی کمتون نکنه.. نگران

۵- من اصلآ هم موضوع آپی که قرار بود دیروز بنویسم یادم نرفته و کاملآ اتفاقی امروز اینجوری نوشتم دروغگو

۶- من بیصبرانه منتظر کمک های نقدیتون جهت خرید یه کامی نو هستم.به خدا دیوونم کرد این. کلافه هرچی خودمو می تکونم ٢٠٠ تا کم دارم.مامانم نمی ده بهم.میگه این که خرابه زندگیتو ازت گرفته.وای به حال روزی که یه نوش رو بگیری.دیگه واویلا میشه. من پیر شدم سر این کامی.ثواب داره به خدا.من عرضه ی جمع کردنشو ندارم.نمی تونم خرج نکنم. ابرو

با شعار هم اکنون نیازمند یاری بنفشتان هستیم.( رنگ مورد علاقمو نمی شه گفت).بنیاد امور خرید کامی نو برای غزله خاص. به منه کامی خراب کمک کنید. منتظر حضور بنفشتان هستم..نیشخند

به امید کامی جدید دار شدن غزل...افسوس

بدرود.. بای بای

 غ => ز =>ل متفکر

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام به دوستان گلم..

امروز قرار بود یه پست جدید بذارم ولی تا کامپیوتر رو روشن کردم و وارد نظرات وبلاگم شدم کامنتی رو از یکی از دوستان دیدم که لازم دیدم این پست رو به دوستمون اختصاص بدم.

لطفآ به وبلاگ سوپر استار برید و خودتون این خبر رو بخونید.

از قدیم گفتن اگه کاری دست جمعی انجام بشه غیر ممکنه تا تهش درست نشده تموم شه.پس بیاید هممون با هم دعا کنیم تا بلکه خدا به حرفمون گوش کنه.

امیدوارم شفاء بده..

به امید سلامتی همه..

..غزل..

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٦ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

انواع هنر:

اگه بدونید ما چند نوع هنر داریم:  متفکر

خیلی..نیشخند

هنر اول موسیقیه: من تو این زمینه خیلی بی هنرم.یعنی از موسیقی فقط کوش کردنشو بلدم..  نیشخند

هنر دوم رقصه: خوب عرض شود به حضور شما که این هنر خیلی هنره و اصولآ همه بلدن ولی اینایی که همه بلدن هنر نیست.رقصی هنره که مفهوم داشته باشه نه مثل رقص های ما.خوب چون من یکی از هنریاش بلد نیستم تو این ضمینه هم بی هنرم..

هنر سوم نقاشیه: من از بچگی نقاشیم بد بوده.ول کنید این هنر رو..

هنر ۴ ام تجسمیه: من تجسمم خیلی خوبه.می گی نه امتحان کن..

هنر ۵ ام تئاتره: من خیلی دوست دارم.٣ سال تو کار تئاتر مدرسه ای بودم.ولی نمی دونم چی شد منطقه هم رفتیم و جایزه هم گرفتیم.اتفاقآ قراره جمعه هم برم تئاتر..

هنر ۶ ام سینماست: که اصولآ همه اهلشن.اگر هم نباشن حد اقل در مورد چند تا فیلم اطلاعات دارن ولی خوب در اجراش که نقش ندارن.

هنر هشتم روابط عمومیه: که من در حد لالیگا ازش برخوردارم.کلآ اگه از موارد بالا هنر ندارم عوضش کلی از این یکی دارم.

تا اونجایی که من می دونم همین ها رسمی شدن و با این که کلی هنر دیگه مونده ولی نمی دونم چرا اونا تو شمارش به حساب نمی آد که احتمالآ چند دلیل داره:

١) شاید اونایی که شماره می ذاشتن شمارش بلد نبودن

٢) شاید مخشون نمی کشیده

٣) شاید خودشون اون هنر ها رو نداشتن و حسودیشون شده

۴)شاید فکر کردن اینا مهم تره و اینا رو انداختن اول صف و اون یکی ها قراره در فردایی بررسی شه و شماره گذاری شه

۵) شاید مسئول سر شماریشون کار داشته و کسی نبوده این طفل معصوم ها رو سر شماری کنه

۶) شاید موقع سر شماری این طفل معمومای بازیگوش نبودن و جا موندن

٧) شاید خواستن منو اذیت کنن آخه هنر های من جزء اون سر شماری نشده هاستگریه. خیلی خبیثن.نامردا گریه

خلاصه اینا همشون یه گوشه ی دنیای هنره.من عاشق رشته ی هنرم ولی خوب نشد تغییر رشته بدم.به هر حال مهم نیست دیگه. عینک

حالا من به عنوان سر شمار جدید استخدامی از طرف طفل معصوم های شمرده نشده می خوام بقه شونو سر شماری کنم..

١..هنر گلیم بافی

٢. هنر قالی بافی

٣.هنر آشپزی

۴. هنر آرایش گری

۵. هنر عکاسی

۶. هنر ...( دیگه حال سر شماری ندارم.یه وقت فکر نکنید بلد نیستم هااا)

اینا همشون هنره ولی من از اینا هیچ کدومشونو ندارم.عوضش من هنر هایی دارم که خیلی از اینا مظلوم تر واقع شدن و اصلآ به حساب نمی آن.

٧..یه روز که پشت کامی بودم و مامانم در حال غر زدن دیگه کلافه شدم و برای رلضی کردن مامانم یه تنه کل خونه رو جارو کشیدم.بعدم دوباره نشستم پای کامی. که مامانم بازم شروع کرد.منم گفتم جارو کشیدم.بسه دیگه. که گفت هنر کردی.این جا بود که من فهمیدم چقدر هنرمندم.

٨.. دیروز که مامانم اسکنر می خواست و من دوباره گند زده بودم بهش و داشتم مسخره بازی در می آوردم که یادشون بره گندم که مامانم با هوشیاری تمام گفت به جای زبون ریختن هنر کن اینو درست کن.و من باز هم فهمیدم یه هنر دیگه داریم.

٩.. امروز که با دایی جانم داشتیم عکس می گرفتیم یه عکس انداختم که دایی جانم گفت آفرین عزیزم خیلی هنریه.و این گونه شد که من کشف کردم که یه هنر دیگه هم دارم.

١٠.. یا یه روزی که من از بیکاری در حد مرگ بودم تصمیم گرفتم یکم تغییر چهره بدم.خلاصه بعد ۴۵ دقیقه رفتم جلوی مامانم که اول کلی ترسید و گفت چه خبره این همه رو هم رو هم.این جوری درست کردن که هنر نیست. و من این جا فهمیدم که یه هنر دیگه هست ولی من ازش ندارم..

١١.. یا یه روز که در حال نقاشی بودم داداشم دیدش و گفت آفرین داری هنرمند می شی.( عکس باب اسفنجی کشیده بودم.آوا می دونه خیلی واردم توش.مخصوصآ پای تخته از روی عکس زیبی)

١٢.. یا یه روز که مامانم داشت تابلو هاش رو جمع می کرد گفت غزل جون این هنره نه نقاشی های تو که فقط افه است.

البته نا گفته نمونه که این جور که از شواهد پیداست نصف هنر های منو مامانم کشف کرده و من صمیمانه ازش کمال تشکر را دارم.. خجالت

.._.. راستی در آخر یه مطلبی جا موند.از اونجایی که من هنر فوق العاده ای تو عکاسی دارم یه روز که یکی از دوستان برای عرض ارادت و دست بوسی خدمت رسیده بود بی هوا ازش یه عکس گرفتم که این عکس هنری بیان کننده ی چهره ی واقعی این دوست عزیز هم هست.البته چند نکته باید بگم:

- به دوستمون خیلی نخندید.

- اگه یکم خندیدید مشکلی نیست.

- حد الإمکان به روش نیارید

- در برابر شخص مورد نظر تابلو نکنید که می دونید چه شکلیه

- خودتون رو هنگام دیدن عکس کنترل کنید.

- اطفال و اشخاص دارای بیماری قلبی از دیدن عکس خودداری کنند.

- این شخص یه دراکولا نیست.

- زیبا بودن این عکس تنها بیان کننده ی هنرمندی منه ولا غیر.یعنی ارزش دیگری ندارد

اینم عکس=> عکس هنری غزل

خوب به سلامتی سالمید دیگه؟؟؟

خوب خدارو شکر.خیالم راحت شد..

دیگه امری ندارم.فقط نظرم بدید که دیگه من نیام .

یه نکته ی خصوصی برای دوستی که عکسش این جاست لطفآ بقیه نخونن:

قهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه

خوبت شد؟از این به بعد هر روز برای عرض ارادت به غزل خانوم جون تشریف بیار.قهقهه

 خوب دیگه به سلامت..

قلب غزلی قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط غزل نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس