غزل و نوشته هایش

سلام..

دیروز دیگه حرصم در اومد از ناز کردنای داداشم.هی بهش می گم ای اسکنرو درست کن گفت به من چه.آخه ثبت نام دانشگاهم همش اینترنتی بود.کل مدارک رو باید اسکن می کردم و اسکنرم داغون بود.انقدر ناز کرد که رگ غیرتم زد بالا و خودم از بالای کتابخونه ی داداشم برش داشتم و وصلش کردم.کار نمی کرد.خودمو خفه کردم.حتی سیدیشم نمی تونستم نصب کنم.انقدر زدم تو سرش که اسکنره کار کرد ولی چه کار کردنی.صدای تراکتور میده.کیفیتش در حد دوربین ١پیکسلیه.داغون.حالا ایناش به درک.اسکن می کرد ولی save نمی کرد.انقدر باهاش ور رفتم که داشتم خل می شدم.فکر کن از ساعت 4بعد از ظهر تا 3 شب.هر برنامه ای که بگی به خاطرش نصب کردم.تا این که ساعت 2 درست شد.تا 3 همه ی مدارک رو اسکن کردم و خوابیدم.ولی کیفیتش خیلی بد شده.صدا هم میده.ولی فقط اسکن کنه.مهم نیست.

و رمز موفقیتم:اعتماد به نفس خودم.تشویق های کاذب داداشم که تابلو بود نصفیش توهمه.امید دادن داداشم به این عنوان که شده ٣ روزم باهاش ور بری من دست نمی زنم و خودت تنها باید تمومش کنی.و مهم تر از اون امید دادن دوست عزیزم به این عنوان که تو می تونی.از قیافت تابلوه..

امروز از صبح( ساعت 2 بعد از ظهر) دوباره نشستم سرش ببینم چی شدن مدارکم.دیدم به به.نصف شبی چی اسکن کردم. همه کج و کوله و بد کیفیت و زیبا. بازم 3 ساعت طول کشید تا مرتبشون کنم و بلاخره بعد از 2 روز تلاش ساعت 8 به اسرار برادر جان ثبت نام کردیم.چه دانشگاه خوبی.تا الان یه کلمه از شهریه حرف نزدن.تازه میگن آبان ماه اگه دوست داشتی برو دفتر مرکزی یه دور دیگه مدارک رو بده تا ما بگیم کلاساتون کی هست.قراره بشینم به گوشی زل بزنم تا اس بدن و زمان دقیق آبان رو بگن.چقدر ماهن به خدا.این یعنی تابستون من تمدید شد اونم به مدت 2 ماه تشویق.تازشم دانشگاهم با خونمون به اندازه ی ١.-١۵ مین فاصله داره(این خیلی بده) یعنی یه جورایی از دبیرستانی که می رفتم نزدیکتره.ناراحت قراره به جای دانشگاه برنامه بریزم.حالا اگه گفتی این پیشنهاد رو کی داد؟؟؟مادر گلم..

تازه یه گند باحالم امروز زدم..

شرح گندم: امروز داداش کوچیکم داشت ویندوز عوض می کرد که دید اینترنتش کار نمی کنه.گفت غرل سیم نتتو بده شاید اشکال از سیمم باشه.(چون دیروز پاش گیر کرد به سیمقهقهه).منم گفتم حله بیا بکش.برداشت امتحان کرد گفت بگیر خودت بزن سر جاش.منم که اوستا.کیسم خیلی بد جاییه.تنها زاویه ی دیدش یه 15 درجه است.انقدر بد جا زدم که کل دستگاه رفت تو.بعد یهو کامی اتصالی کرد و پرید.انقدر ترسیدم که سریه کامی رو از پریز کشیدم.داشتم می مردم از ترس.بعدش دیگه اصلاحیه انجام شد و خدا رو شکر درست شد.ولی فقط من خیلی ترسیدم..

داره یه اتفاقایی می افته که تا مطمئن نشم نمی تونم در بارش بنویسم.ولی دعا کنید اگه به آینده ای که آرزومه لطمه نزنه.

=> در پی گشت و گذار و فضولی در کامی داداش کوچیکه یک سری آهنگ کشف شد که من نشنیده بودم.لینکشو می ذارم ولی چند تا نکته رو قبلش لازمه بگم:

1. اگه شنیده بودید به من چه.

2. صدای خوانندش اصلآ خوب نیست ولی من به خاطر معنیش گوش می دم.

3. معنیش رو خیلی دقت کنید.

4. من نتونستم سانسورش کنم.اگه چیزی بود من مسئولیتی رو تقبل نمی کنم.

5.  لینکشم از اینجا  بگیرید..

دیگه حرفی ندارم..

به امیدروز های خوشی..

             .._.. غزل .._..

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام دوباره..

دوباره اومدم به٣  دلیل:

١. اولیش برای توضیح در مورد عکس پروفایلمه.داشتم تو عکس دونی گوگل رو می گشتم که یهو اینو دیدم.حال کردم از شباهتش به خودم.به مامانم که نشون دادم و عکس العملشو دیدم تصمیم گرفته شد(توسط خودم) که بذارم برای پروفایلم.هم موهاش شبیه مو های بچه گی هامه(چون الان رنگش فرق داره) و هم چشم و ابروش و بینی و دهن و گونش= کل اجزای صورتش شبیه منه.حالا می ذارم عکس خودمو ولی الان نمی شه چون اسکنرم خرابه و در دست تعمیره.خلاصه گذاشتم تا بدونید با کی دارید حرف می زنید و گمنام نیستم..

٢. شرح ماجرای جنایی در تهران رو می خوام تعریف کنم که در پست قبل  تیترشو گفتم.

امروز حدود ساعت ٧ شب گوشی داداشمو تو خیابون ولیعصر جلوی صفارت عراق زدن.به همین سادگی. همش در طول مدت ١ دقیقه..

شرح ماجرا از زبان داداش گرام:

از سرکار داشتم بر می گشتم و با یه دوست یه روزه ی جدیدم تو پیاده روی خیابون ولیعصر داشتم قدم می زدم که یهو یادم افتاد که از مغازه هه یه شکلات گرفتم.دست کردم تو جیبم موبایلمو با دست راست گرفتم و با دست چپم شکلاتو در آوردم که یهو یکی یه لگد زد تو ران پام.برگشتم دیدم ٢ تا موتوری ٢ ترکه اند.وقتی که زد گوشیم از دستم افتاد.یکیشون دولا شد برش داره من یه لگد زدم تو ساق پاش.تا اومدم دولا شم اون یگی با یه قمه گنده اومد جلو منم تو کل مدت داد می زدم و فحش کششون می کردم.دوستمم همون اول از ترسش همین جوری وایساده بود.اگه حداقل ٢ تا داد می زد حواسشون پرت می شد گوشیو گرفته بودم.هیچی دیگه انقدر قمش بزرگ بود که اگه رو هوا هم الکی می زد داغون بودم.گفتم به ریسکش نمی ارزه.یهو گاز دادن رفتن منم پریدم یه لگد زدم تو پهلوی یارو تا حداقل دق و دلیم خالی شه چون گوشیم که رفت یارو هم و گازشو گرفت.منم دوییدم دونبالش ولی پورسار داشت و نرسیدم.

مردم ما سیبزمینی شدن.هیشکی به خاطر خدا هم جلو نیومد.بدبختی جلوی صفارتم بودم و اون جا یه نگهبان سربازم بود.رفتم یقشو گرفتم و کلی فحشش دادم که مگه نمی بینی.می مردی باتومتو بدی یا گاز اشک اورایی که قبلآ استفاده می کردید رو بزنی.یارو هی گفت داداش درست صحبت کن.من حکم نداشتم.بردمش کلانتری گزارش بدم که یارو دید سربازه کاری نکرده اول یه دونه زد تو گوشش گفت تو کلت فرو کن حکمت مردمن(نه بابا..!!!).بعدم گزارش رد کرد گفت گوشی های جدید جی پی اس دارن.پیدا میشه انشاا.. .

آخرشم به خوبی و خوشی اومد خونه و این وسط فقط دل من سوخت که قرار بود تا مهر گوشیه از داداشم پیچ بره.نهههههههههه!!!!گریهگریهگریه

البته گوشیش خیلی هم شاخ نبودا.w902 بود.ولی خیلی خوش دست و خوش تیپ بود.فقط می تونم بگم حیف اون گوشی مفت من...گریه

این روی مبارکشه:

گریه گریهگریه

اینم پشتشه:گریه

اینم عکس همه ی زوایای کوشیه مرحوممه:گریه

خلاصه گوشیم رفت.حالا امیدوارم پیدا شه.شما هم دعا کنید..

3. به دوست مثلآ با غیرتی که داره خودشو ضایع می کنه می خواستم یه حرفی بزنم. من هر کاری دلم بخواد میکنم و هر کاریم می کنم به خودم مربوطه و به کسی حق دخالت تو زندگیمو نمی دم. از این مثلآ غیرتی بازیام بدم میاد.چه حقی داری بری به دوستای من کامنت بدی که به من سر نزنن.این خاله زنک بازیا واسه مهد کودکتونه.جنبه ی وبلاگ نویسی داشته باشید.این جا یه دنیای مجازیه.امیدوارم به کسی بر نخوره ولی واقعآ جای تاسف داره.تو اگه می تونی بیا جلوی منو بگیر.به بقیه ربطی نداره.کلآ گفتم بدونید.زشته به خدا.. افسوس افسوس

خوب بای تا بعد..بای بای

                .._.. غزل اصل .._..

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٤ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

سلااااااااااام..

الان دیگه همه یه قاب عکس از خودشون دارن.یا گذاشتنش بالای تخت یا روی میز آرایشی یا هم روی کتاب خونه و یا روی میز کامپیوتر و یا روی دیوار آویزون کردن.(جای دیگه ای نمیشه گذاشت)..

این قاب عکس ها ممکنه توش عکس خودت باشه یا تمام اعضای خانوادت یا عکس فرد مورد علاقه ات و یا عکس تو با یه کسی که خیلی دوسش داری.می گم دوسش داری چون اگه نداشتی عکس تو با اون شخص مورد نظر رو قاب نمی گرفتی.به جاش یه عکس دیگه اون تو می ذاشتی..

من خودم تو اتاقم ٣ تا قاب عکس دارم.یکی عکس تکی خودم تو سن ١۶ سالگی و یکی عکس بچه گی هام تو سن حدود ١ سالگیم و یکی عکس همین سنم که هر چند وقت یه بار به روزش می کنم که اولیش روی کتاب خونمه و دومیش روی میز آرایش و سومیش کنار تختمه.

حالا می ریم تو بهر قاب عکس های بقیه:

١.بعضیا اگه تقدر نامه داشته باشن معمولآ قابش می گیرن..

٢.بعضی ها مدرک های تحصیلیشونو قاب می گیرن..

٣.بعضیا عکی عروسی یا جشن تولدشونو..

۴. بعضی ها هم عکسی رو که بیان کننده ی خاطرات خوب زندگیشونه رو قاب می گیرن..

۵. بعضیا قاب عکس مرحوم و مرحومه های فامیلشونو دارن..

۶. بعضی ها ثاب عکس بچه گی هاشونو به دیوار می زنن.

٧.بعضی ها هم عکس طبیعت یا حیات وحش می زنن..

٨. بعضیا هم یه قاب چرت و پرت می زنن به دیوار که عمرآ خودشون بفهمن چیه..

.

.

خوب اینا انواعش بود.

من هیچ وقت میونه ی خوبی با قاب عکس نداشتم. ولی طی یه عملیاتی تصمیم گرفتم خودمو علاقه مند نشون بدم.الان تقریبآ چند سالیه که مرض قاب عکس گرفتم.معمولآ حدس کادو دادنای من آسونه.چون اکثر اوقات قاب عکس کادو می دم.همه ی قاب های خونمون سلیقه ی منه.و تا جایی من قاب کادو دادم که دیگه همه به التماس افتادن نوع کادومو عوض کنم.

چند وقت پیش رفتم یه قاب عکس بخرم . مدلش تک بود.همش شیشه بود و خود شیشه هه طرح داشت که معرکه بود. و گذاشتمش پیش تختم.چند شب پیش سر و ته رو تختم خوابیدم.هر کاری می کردم خوابم نمی برد.خواستم یواشکی بلند شم برم کتاب بردارم تا با نور مبایل بخونم.تا اومدم از روی تخت بیام پایین پام خورد به قاب عکس نازنینم.شکستگریهگریهگریه و من عزا دار قاب عکس خوشگلم شدم.گریه  تا من باشم یواشکی کاری نکنم.بعدم مامانم بیدار شد و کلی قر زد که چرا نخوابیدم...

خلاصه این همه حرف الکی زدم تا بگم .._..

١) کار یواشکی نکنید._.

٢) شب ها زود بخوابید._.

٣) اگه کسی براتون قاب عکسی خرید که دوسش نداشتید بذارید کنار تختتون و شب سر و ته بخوابید و ادعا کنید حواستون نبوده._.

۴) شب وقت کتاب خوندن نیست._.

۵) با موبایل کتاب نخون.کور میشی.(خودم می دونم هااا) ._.

۶) عین ادم شب ها سر جات بخواب._.

٧) وقتی موضوعی که می خواستی در موردش بنویسی یادت رفته چرت و پرت ننویس._.

٨) دیگه حرفی ندارم به خدا._.

٩) به علت تشابه اسم زیاد تصمیم کبری گرفتم یه اسم مستعار بیابم تا دیگه لنگش پیدا نشه.هر جا می ری یه غزل هست. کلافه .اه..تقلیدا.. کلافه اسم در دست بررسی صغری می باشد.در بررسی این اسم من را یاری کنید و یا پیشنهاد بدهید.گریه

١٠) بدرود.._.. 

١١) خبر فوری.دقایقی پیش گوشی داداشمو تو دستش زدن.هنوز دقیق نمی دونم چه جوری ولی چقدر من بد شانسم.همین گوشی ٣٠٠ تومنی قرار بود هدیه داده بشه به من تا خودش یکی دیگه بخره.توف تو این شانس.زبان. وقتی گوشی دزدیده شد یعنی فاتحه اش خوندس.من گوشی جدید می خوام.اونم از نوع مفتش.دزد آشغال خور بده گوشیموگریهگریهگریه

             .._.. غزلی .._..

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

سلامی چو بوی خوش دود و ترافیک..

5

تحقیقات محققان سعی کرده تا ثابت کنه نیمی از عمر ما انسان ها در ترافیک خلاصه میشه.چه برای چراغ قرمز باشه و چه برای تصادف و علت های گوناگون دیگه..

1

همه ی ما سعی داریم از تمام لحظات زندگانی مفیدمون نهایت استفاده رو کنیم.هر کس یه جور وقت می گذرونه.تو شهر خوشگل ما خوشبختانه سبز تو همه ی خیابوناش(حتی کوچه هاش و فرعی هاش) ترافیک وجود داره. به همین دلیل همه امادگیشو دارن و به محض دیدن ترافیک یه جور وقت خودشونو می گذرونن تا حرص نخورن.بعضیا هم مثل من یه بارشونو (از ١٠٠٠ بار) به این می گذرونن که ببینن بقیه چیکار می کنن..

١. بعضیا مدام بوق می زنن و حرص می خورن در صورتی که می دونن ماشینا حالا حالا ها تکون نمی خورن..

٢. بعضیا شیشه هاشونو بالا می کشن و صدای موزیکشونو بالا می برنن تا حال کنن..

٣. بعضیا نوشیدنی شونو در میارن تا قهوه ای یا چایی یا خوراکی بخورن تا وقت بگذره.البته این کارو باید انقدر اروم انجام بدن تا ٢ ساعت طول بکشه..

۴. بعضی ها چشمشون دنبال مغازه می گرده تا یه چیزه جدید برای وقت کشی پیدا کنن..

۵. بعضی ها که قرار ملاقات مهمی دارن خجالت هی با مبایل رادار می زنن که میام.وایسا ترو خداااا..

۶. بعضیا شروع می کنن اس بازی تا هم سر گرم شن و هم طرف رو اسکل کنن تا شاد شن.( خدا دلتونو شاد کنه قهقهه )..

٧. بعضیا هم شروع به بازی با گیم های مبایلشون می کنن.البته این بیشتر مخصوص بزرگ تراست تا بچه ها..

٨. بعضیا که کنار دستی خوبی دارن( قسمت شه الهی) شروع به صحبت می کنن یا بحث جدید می ندازن..

٩. بعضی هام ....اوه.... زشته نمی گم چی دیدم..

١٠. بعضی ها با ماشین کناریشون در مورد علل احتمالی ایجاد ترافیک صحبت می کنن..

١١. بعضی هام مثل بعضی اوقات خودم در یه عملیات سریع  mp3 ها رو از کیف خارج کرده و با نهایت صدا یه اهنگ شاد گذاشته و باهاش زیر لب هم خونی می کنن و گاهی ادایی مبتنی بر قر های ته مانده ی آهنگ در میارن تا تخلیه اعصاب شن..

١٢.بعضیام مثل من حرفای بقیه ماشینا رو لب خونی می کنن.این یه کار علمیه در جهت افزایش استعداد و توانایی در امور تقلب و گرنه جنبه ی فضولی نداره

١٣. حالا می رسیم به کاری که من تو ترافیکا انجام می دم تا ملت شاد شن..

اگه یه روز تو ترافیک کسی رو دیدین که در حال شکلک در اوردن و مچل کردنه ملته شک نکنید که خودمم.

4

یه خاطره میگم مربوط به اخرین ترافیک طولانی که نزدیک به ۴ ساعت طول کشیده.

تقریبآ ١ ماه پیش که ما به اتفاق کل فامیل مامی به دماوند ویلای دایی جون رفته بودیم(جمعیتی در حدود ۴ ماشین) یه روز دایی میگه هرکی میاد جمع کنه بریم باغ پدر زن گرام پاتک زنی.٢ تا ماشینه راه می افتیم که نصفیمون نمیان.

ترتیب نشستن در ماشین.(خیلی مهمه..)

..........................................................

زن دایی کوچیکه.دایی کوچیکه

دختر دایی جان.من. زن دایی بزرگه

..........................................................

بابا. دایی وسطیه

زن دایی وسطی.پسر دایی کوچیکه.پسر دایی بزرگه

..........................................................

خلاصه راه رفت همش با تیکه های من و دایی گذشت و کلی خندیدیم و روی همو کم کردیم.

برگشت ترافیک بود. من نگاه به دختر دایی کردم دیدم مشغول اس بازیه.زن دایی هم داشت صحبت می کرد.منم در و دیوارو سیر می کردم که یهو نگام افتاد به ماشین کناری که یه دختر ۵ ساله ی ناناز داشت نگاه می کرد.منم نیشمو باز کردم تا ببینم عکس العمل اولیش چیه.لبخند زد.خوب این اماده ست. با زبون اشاره حالشو پرسیدم اونم جوابمو داد.بعد بازی شرو شد. من ادا در می اوردم و اون در می اورد که نا قافا مامیش برگشت منو دید.منم سریع رومو کردم اون ور که دیدم یه پسره ١۵ ساله تنها نشسته داره نگام می کنه. با اونم کارای گذشته رو تکرار کردم. سرگرم ادا در آوردن بودم  که یهو روشو کرد اون ور.گفتم وا چرا این جوریه این که یهو داداشش که روی صندلی ولو بود بلند شد نشست و اولش همین جوری نگاه می کرد ولی بعد شرو کرد خندیدن.منم بی خیال دوست جدیدم شدم.پرو به ادا هام خندید... نیم ساعت گذشت دو تا ماشینا رفتن جلو.یه ماشین سمت چپم بود که توش ٢ تا مرد بودن.یکیشون متوجه من شد.سلام کرد و هی با اشاره باهام حرف می زد.منم هیچی نمی فهمیدم و فقط لبخند می زدم.بعد کم کم داشت کار به جاهای تابلو میرسید که رومو کردم اون ور دیدم ماشین کناریم یه پسره داره با تعجب نگام می کنه. یهو تازه مخم کار کرد فهمیدم ای وای پسر داییمه.آبروم رفت.قاتی بود.فقط کلی التماس کردم به کسی نگه. بعد سری برگشتم دیدم اون مرده هی میگه شیشه رو بده پایین.داشتم سکته می کردم.این وسط دختر داییمم فهمید.فقط می گفت خاک تو سرت.اگه بابا ببینه داغ می کنه.داشتم برای دختر داییم ماله کشی می کردم که داییم گفت لو رفتی؟؟موندم.گفت از اول داشتم تو ایینه می دیدمت.خلاصه تا شب شدم کارگر این سه تا برای باج هاشون.آخرشم به همه گفتن.منم فقط حرص خورد م خجالت کشیدم.نه که درس عبرت شه هاا.نه.بازم تکرار شد..

خلاصه وقتی موقع ترافیک دنبال سرگرمی هستید فقط مراقب باشی تا مثل من ٣ نکنید و سرگرمی رو انتخاب کنید که بعدا کسی ازتون باج نگیره..

راستی نتایج کنکور اعلام شد ولی من هنوز تصمیمی نگرفتم.

بالاخره این کنکور ما هم تموم شد.بعد از مراحل مختلف پشت کنکور(=مرگ تدریجی) و روز کنکور (=مرگ) و و روز اعلام نتایج(= برزخ) و روز اعلام نتایج نهایی(= قیامت) مشخص شد این جانب در رشته فناوری اطلاعات (IT) در واحد پیام نور شهر ری پذیرفته شدم .انتخاب ۴۱مم بوده هااا.(تبریکات فراوان خدمتمون)

حالا در حال حاضر من برای ورود به دانشگاه ۲ راه دارم:

۱. انتخاب مهندسی نساجی-مهندسی پوشاک واحد شهرری - دانشگاه آزاد

۲. انتخاب مهندسی فناوری اطلاعات (IT)- واحد پیام نور شهرری - دانشگاه سراسری

حالا مونده انتخاب من و نظرات شما برای اگاهی بیشتر من..

فعلا در حال جمع آوری اطلاعات هستم..

تا خبر های بعد بدرودی دوباره..بای بای

..مهندس غزل خانوم جون..

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٩ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام و درود و ٢صد بدرود..

خدا را شاکریم که ما را از حوصله ی سر رفته نجات داد و این پرشین کوفتی درست شد..به خدا فحش نمی دم.اصرار نکنید..

اگه بدونید این چند روزه چی شد..نمی دونید که.منم نمیگم..

عشق من به دنیا اومد.یه پسر دایی جدید.عشقه به خدا.امروز رفتیم ملاقات مامانش.انقدر نازه که حد نداره.انقدر زن داییمو خندوندم انداختنم بیرون.گریه

خلاصه کلی بیمارستانو ریختم به هم.تو همه ی اتاقا رفتم و نینی هاشونو بقل کردم.به من می گن یه بچه ندیده ی حسابی.اسم عشقم امیر حسینه.اسم دوستش که تخت بقلیش بود امیر صدرا بود.انقده ناز بودن.به من رفتن.(جدی نگیرید.فقط پاهاش شبیه منهگریه)

انقدر خوش اخلاقه که فقط قر می زنه.وقتی دست بهش نزنی و محلش ندی چشماشو باز میکنه.جان.جان..

ولی تو بیمارستان رفتم تو یه اتاقی که مریضش نبود. بعد یه یاروه اومد گفت کاری داری؟گفتم می خوام بچه ببینم. خندید و گفت این اتاق بچه نداره. گفتم مگه می شه. گفت مریضش اونه.برگشتم دیدم یه دختر مو بلند که موهاشو از بالا بسته بود با کلی ارایش یه تیشرت و شلوار سفید پوشیده بودو داشت با یه پسره قدم می زد.انگار خونشون بود. گفتم نه!!!

گفت اونم رفیقشه.منم رفیقه رفیقشمتعجب.گفتم ایول.مکه کویته؟؟؟ گفت این جا اره.ببین چه دلی دارن.کلی وایسادیم خندیدیم.پرسیدم حالا چشه؟؟؟یه توضیحات بد داد که من سری بای دادم. اونم پرو داشت میومد اتاق زن داییم که داییم انداختش بیرون.حالا مامی من کجا بود؟؟؟در حال بچه بازی.منم جیم زده بودم. شانس اوردم داییم ندید چون خیلی حساسه کلی دعوام می کرد..

خلاصه حالا در مورد عشقم باید بگم که..

- یک شنبه مورخ ۱۴/۶/۱۳۸۹ مصادف با ۲۵ رمضان ۱۴۳۱ هجری شمسی و در سال ۲۰۱۰میلادی در روز ۵ augost و در زمان ۷:۵۰ دقیقه ی صبح یکشنبه در بیمارستان دی نهران پسردایی جیگری به دنیا اومد به نام امیرحسین.

امیر حسین جوون پسر دوم دایی جوونم(دایی آخری) و ۱۵ امین نوه ی خاندان (رند ساز) و داداش جوون بزرگش که داداش منم هست اسمش امیرمهدی هست که خداییش خیلی گله.

اینم عکسای داغ داغ امیرحسین جوون فنچ دایی در خواب ناز توی بیمارستان.اینجا ۵ ساعتشه.الهی...

---قبل از دیدن نکات زیر را رعایت کنید..

۱. در هنگام دیدن ماشا الله یادتون نره..

۲.حتمآ اسپند دود کنید..

۳. زیاد قربون صدقش نرید چون عشق خودمه ..

۴.عکس ها رو save نکنید چون ناموسیه..

۶.اگه عکسی باز نشد به من چه..

۷.من دانشگاه ازاد قبول شدم.تبریک فراموش نشه..

۸.من شمارش بلدم ولی حواس خودتون نبود..

۹.دیگه حرفی ندارم..

۱۰.الکی منتظر نمون من دیگه حرف نمی زنم..

۱۱. .......................

۱۲. .....................

۱۳.ثابت شد شمارش بلدم..

۱۴. یه بار دیگه از اول نکات رو مرور کنید..

۱۵.لذت ببرید..

.

.

 

۱۶.مرور نکات بالا فراموش نشه..

 اولین عکس

۱۷.دیگه نمی گم..

 دومین عکس

۱۷.ماشاالله بگو..

 سومین عکس

۱۸.به امید بهترین ها برای عشق جدیدم و خانوادش..

۱۹.حسودیتون نشه یه وقت..

۲۰ .جواب سراسری نزدیکه.حجم دعاهاتونو بیشتر کنید..

۲۱. اگه عکس طول کشید صبور باشید..

۲۲.خوش باشید..

۲۳.بای..

این چند روزه انقدر کتاب خوندم چشام در اومد.راستی دانشگاه ازادم رشته مهندسی نساجی-مهندسی پوشاک قبولیدم.انتخاب دوممگریه.نمی خوام.من معماریمو می خوامگریه

یه خبر جدید :

خیلی خانم شدم.دارم آدم میشم کم کم. مامی خیلی خوشحاله.ولی کور خونده.نیشخند

۲۴.غزل خانوم جوون..

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام دوستان..

امشب قراره در مورد زندگی یکی از دوستان بگم به نام (( ممد اراکی)). البته اینا عکسای لو رفته اشه هااا. لطفا عکس ها رو save نکنید تا زندگیه این جانب از هم نپاشه..

 

نیشخند ممد اراکی همیشه آرزو داره یکی رو پیدا کنه که باهاش خوش بخت بشه. اینم عکس رویا هاشه با شخص مورد نظر..

 

نیشخند این اولین کاندید ازدواج ممد اراکیه به نام آتوسا.ممد خاطره ها داره باهاش..

نیشخند این هم یکی دیگه از کاندیدا هاست. چند باری رفته خواستگاریش ولی خوب ندادن بهش. راستی اسمشو یادم رفت بگم. ژیلا جون هستن..

نیشخند ممد چند وقت زد به سرش که من زن چادری می خوام. ما هم بنا به وظیفمون کبری خانومو براش خواستگاری کردیم. خدا از بزرگی کمش نکنه..

نیشخند وقتی ممد داستان ما از کاندیدا های قبل به نتیجه نرسید تصمیم گرفت با ملیکا جون ازدواج کنه. چون ملیکا هم سر زنده تر بود و هم سیگارش آرامش بخش بود..

نیشخند این کاندیدا برای اون موقعیه که ممد اراکی آرزوهای زیادی داشت. رویاش بود که با یه ملکه ازدواج کنه..

نیشخند ایشون رژینا جونن.خانمیه واسه خودش..

نیشخند اینم عکس پانته آ یکی از همسایه های ممد اراکیه که خیلی با هم رفت و آمد داشتن و این وسط شد یکی از کاندیدا های ممد اراکی..

نیشخند این کاندیدای خوشگل ممد اراکیه که اوایل آشنایی شون با آنجلینا اشتباه می گرفتدش..

نیشخند این بلقیس جونه. این عکسم موقعی گرفته شده که ممد اراکی ازش خواستگاری کرده ولی مامان بابای بلقیس گفتن که دخترمون هنوز بچه است.بلقیسم دپرس شده..

نیشخند این خانم خجالتی اسمش ارکیده است. وقتی ممد اراکی بهش پیشنهاد رفاقت میده خیلی ناراحت میشه. آخه خیلی با حیاست. با این کارش دیگه تقریبآ ممد اراکی عاشقش میشه. بعدم بهش پیشنهاد ازدواج می ده. اینم عکس همون موقع است..

نیشخند ای وای این اشتباه شد. ممد گفته بود اینو نزارم...

نیشخند اینم عکس لو رفته ی عروسی ممد اراکیه. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. مخصوصآ این که ممد اراکی گروه رقص خودشم آورده بود...

نیشخند این عکس ممد و خانوادست که از زندگیشون خیلی راضی هستن. به امید خوشبختی مشهدی هااا..

 

و به امید خوش بختیه این زوج جوان. راستی عکس ها و کاندیدا های دیگه هم بودن ولی بعضی هاشو من نمی شناختم. بعضی هاشم که به دلیل ازدواج کردنشون رضایت ندادن عکسشونو بزارم...

- تو شبای قدر دعا برای کنکور کوفتیه من یادتون نره. خیلیم نخندید. شهادته.عینک

- نظر یادتون نره نیشخند

_ امشب تولد یکی دیگه از شهریوریاست. خدا بخیر کنه تا اخر شهریور.تاحالا ۵ تاشونو رد کردیم.

اون کسی نیست جز همین ممد اراکی خودمون.

محمد خان (مدیر محترم بلاگ بیشه) یه امشبو طبق توهماتت گفتمااا.تولدت رو صمیمانه تبریک می گم و برات آرزوی سلامتی و موفقیت و دستیابی به زندگیه دلخواهت رو می کنم.

الکی دل خودتو خوش نکن. از کادو خبری نیست. گلاتم تو بلاگ نیماست.قهقهه

ولی ماشا ا.. به قدمت. شب شهادتیقهقههقهقهه

بازم تولد مبارک اراکی شهریوری

تولد

تولد

تولدت مبارک....قلب

به امید روز های خوش...

غزل

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۸ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

قضاوت با کیه؟؟؟

عجب روزگاریه.امروز رفته بودم خرید. قیافه ی آدمای مثلآ روزه دیدنی بود.جدا از تیپ و قیافه هاشونو تیکه بازیاشونو love ترکوندناشون با رفیقان وسط خیابون و صحنه های ضایع حتی جلوی برادران... یه چیزی که خیلی جالب بود روزه خوری مردم بود و شلوغی تعجب آور رستورانا در ظهر و عصر.به این می گن روزه خوری نه به خوردن مختصر کریمی.اگه اون تنبیه و شلاغ داره پس کارای ... با رفیقان تو خیابونا و جلوی عموم مردم نهار خوردن تو رستوران تو ماه رمضون و آب خوردن تو گرمای ظهر چه حکمی داره؟؟

این چند تا عکس رو حیفم اومد نبینید !

باز نشد show picture را بزنید..

حیفم اومد حالا که خود علی کریمی ، اهل این نیست که بگه چه

کارهاییه کرده و میکنه ، ساکت بشینم و ساکت بشینیم !‌

اینه ، بازیکنی که به جرم روزه خواری داره محاکمه میشه !

اینه علی کریمی ! اینه یه انسان بزرگ و قابل احترام !

.

برداشت اول :

 

این ناکجا آباد ، محل نگهداری بچه های بی سرپرست و بدسرپرسته !‌

یه مسئول دولتی ، به فلانش هم نیست که اینا توی این خراب شده

دارن چی میکشن ! یه نفر هم به فکر نیست ! اما علی کریمی ، فارغ

از اسم و رسمش ، میره و برای دلخوشی این بچه ها ، باهاشون فوتبال بازی میکنه !‌

علی کریمی میره جایی که شاید خیلی از آقایون ، از ترس خاک گرفتن

بنزهای چند صد میلیونیشون ، از اون طرف ها رد هم نشن !

.

برداشت دوم :

  اون آقایی که روی تخت افتاده ، بابک معصومیه ! یه زمانی کاپیتان

               تیم فوتسال ایران بود و کلی افتخار و برو و بیا داشت ! وقتی سرطان

               گرفت ، یه نفر مسئول دولتی نرفت سراغش ! اون همه هزینه ، اون

                همه درد رو بابک معصومی به دوش داشت و یه نفر کمکش نبود !

          بعدها که سرطان رو شکست داد ، گفت یه روز علی کریمی اومد ملاقاتش ،

              چک سفید بهش داد ، تمام هزینه های اتاق و بیمارستان رو هم !

                       اینه علی کریمی ! اینه یه انسان بزرگ و قابل احترام !

                                                        .

                                                برداشت سوم :

 

پسری که از اختلالات شدید هورمونی رنج میبرد و به عنوان بلندقدترین

ایرانی شناخته میشد ، توی برنامه ماه رمضون ، ازش پرسیدن چه آرزویی داری ؟

گفت سه تا آرزو : سلامتی ، لپ تاپ داشته باشم و علی کریمی رو ببینم !

شبونه ، علی کریمی ، لپ تاپ خرید ، رفت خونه شون ، تمام خرج درمان و

اعزامش به آلمان رو داد !  

اینه علی کریمی ! اینه یه انسان بزرگ و قابل احترام ! 

.

حالا بیاید علی کریمی رو محاکمه کنید ، اخراج کنید ، به خیال خودتون

آبروش رو بریزید ! آبروی علی کریمی ، پیش خدا و بنده های خدا ،

خیلی بالاتر و بیشتر از اونه که شما بتونید چیزی ازش کم کنید !

خیلی بیشتر !

.

با اینکه هیچوقت خیلی اهل فوتبال نبودم ولی همیشه از علی کریمی خوشم میومده

قضاوت با خداست. نه با آقایان منفعت طلب..

از موزیک جدیدم هم لذت ببرید..

غزل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٤ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

                                  چیست در همهمه دلکش برگ؟

                                                         چیست در بازی آن ابر سپید؟

                                                                                       روی این آبی آرام بلند؟

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

                                      چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

                                                                     چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام

                    که تو چندین ساعت، مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر،

        نه به آب،

                   نه به برگ،

                        نه به این آبی آرام بلند،

                                   نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

                                                             نه به این خلوت خاموش کبوترها،

                                                                            من به این جمله نمی اندیشم.

 من مناجات درختان را هنگام سحر،

                           رقص عطر گل یخ را با باد،

                                         نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

                                                            صحبت چلچله ها را با صبح،

                                                                   نبض پاینده هستی را در گندم زار،

               گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

                                                 همه را می شنوم؛

                                                                       می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم.

                                       به تو می اندیشم.

ای سرپا همه خوبی!

                                    تک و تنها به تو می اندیشم.

                                                                             همه وقت،

                                                                                                همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

                                                تو بدان این را، تنها تو بدان.

                                                                                      تو بیا؛

                                                                                تو بمان با من، تنها تو بمان.

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب.

                                       من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.

                                                                 اینک این من که به پای تو در افتادم باز؛

ریسمانی کن از آن موی دراز؛

                                          تو بگیر؛

                                                         تو ببند؛

                                                                        تو بخواه.

    پاسخ چلچله ها را تو بگو.

                                          قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

                           در دل ساغر هستی تو بجوش.

                                             من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست؛

                                                                   آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

                                                              فریدون مشیری


این شعر مورد علاقه ی منه.آخی. ببین چقدر نازه؟ گوله ی خاطره است...

نظر فراموش نشه..

..غزل..

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط غزل نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس