غزل و نوشته هایش

آرزوی هر کس در طول زندگیش خیلی عوض میشه.یه جوری که وقتی به گذشتت فکر می کنی بعضی وقتا خندت می گیره از فکرات...   قهقهه

 

 فکر، تخیل یا آرزو ...؟؟

 

من وقتی بچه بودم( الان چند وقته مثلآ بزرگ شدم) آرزو داشتم ملکه بودم. کلی خدمتکار داشتم. یا بعدآ آرزو داشتم یه کامیون یا همون تریلی داشتم. انقدر روز ها و ساعت ها بهش فکر می کردم که کلآ اخلاقم عوض می شد. باور داشتم یه روزی بهشون می رسم.ولی الان آرزو دارم یه کوه نورد حرفه ای باشم یا آرزو دارم یه آرایشگر ماهر بشم.یا یه ماشین شاسی بلند برای خودم داشته باشم(پولشو خودم در بیارم) یا یه مهندس معمار حرفه ای و البته واقعی باشم نه از اونا که واسه سر گرمی و پر کردن دیوار اتاقشون معماری می خونن. ولی وقتی به این فکر می کنم که اینا همش یه مشت آرزو بیشتر نیست ضد حالشم اساسی میشه.اینی که الان هستم یه واقعیته.نمیشه ازش فرار کرد.ولی همیشه دنبال آینده ای هستم که منو به آرزو هام برسونه.کلآ اکثر ادما این جورین.یادمه یکی از دوستای دبستانم به اسم نیلوفر می گفت آرزو دارم یه عروسک داشته باشم که ٢ برابر قدم باشه و باهام حرف بزنه. من از بچگی هیچ وقت با عروسک بازی نکردم یا آرزوی داشتن عروسک نداشتم. اسباب بازیام همیشه ماشین بود یا فوتبال تو کوچه یا کامپیوتر. ولی عوضش کلی هم بازی داشتم. از بازیای دخترونه مثل خاله خاله بازی متنفر بودم. چون داداشام یادم داده بودن پسر باشم. چون هم بازیم بودن. به خاطر همین منم یه پا پسر بار اومدم و مامانم از این تربیتم همیشه شاکی بود. ولی الان همونیم که مامانم می خواد. ولی هنوز آرزو هام مال خودمه. از بچه گی تخیل زیادی داشتم. تخیل نه توهم. من الان بیشتر از گذشته دوست دارم آیندم آرزو هام باشه به خاطر همین آرزوی دور از ذهن مثل داشتن هواپیما ندارم.راستی یه ارزوی مهمم جا افتاد.همیشه از بچگیم آرزو داشتم یه دوست واقعی داشتم. این دوست واقعی خیلی فلسفه داره.دوست واقعی یعنی دوغ نگه. رو راست باشه. تنهات نزاره حتی تو شرایطی که علیه خودش باشه. دل سور باشه. پشتتو خالی نکنه( به باد یکی). انقدر باهات یکی باشه که حرف نزده تا تهشو بخونه. همه ی داراییت باشه. قابل اعتماد باشه. تمام احساستون با هم باشه. تو ناراحتیات کمکت کنه و اگه نتونست همراهت باشه. تو براش مهم تر از خودش باشی. تو رو به منافعش نفروشه. به تو افتخار کنه نه حسادت.باعث پیشرفتت بشه نه حسرت و آهت.و خیلی خصوصیات دیگه..

 

آرزو

 

 زرت و پرت های آخر: من دیدم نمونه ی این دوست ها رو. شما تا حالا چنین دوستی رو تجربه کردید؟ سخته ولی ممکنه. یه سوال بهتر. تا حالا چنین دوستی برای کسی بودی؟ من این خصوصیاتو از دیده هام و شنیده هام یاد گرفتم. تو کل زندگیم دنبال چنین آدمی بودم ولی پیدا نکردم. به خاطر همینه دوست صمیمی ندارم. ولی در کل خیلی دوست دارم و عاشق روابط عمومی ام. و یکی از دلایل شروع رفاقتم با پسر ها این بود که توی دخترای دورم چنین دوستی پیدا نکردم. خواستم شانسمو تو جمع پسرا امتحان کنم. وقتی دیدم ادعاشون با کاراشون یکی نیست خواستم تا بیشتر به خودم و البته به خودشون ثابت کنم که چه موجوداتی هستن.منم تونستم ادای دوست بودنو در بیارم. عین خودشون.ولی هیچ وقت به خاطر رو کم کنی و پز دادن تعدادشون رفاقت نکردم. برعکس خودشون که اولین و مهم ترین هدفشون این بود.امیدوارم به کسی بر نخوره. شاید تمام آرزو هام رویاست ولی من هنوزم امید وارم..

نظر فراموش نشه

غزل( شعر نیست. اسمه)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

چشمان من به دیده ی او خیره مانده بود

جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما

آه ، از آن صفای خدایی زبان دل

اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما

ناگاه عشق مرده سر از سینه بر کشید

آویخت همچو طفل فقیری به دامنم

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

آهی کشید از حسرت که این منم

باز آن لهیب شوق همان شور و التهاب

باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود؟

ما هر کدام رفته به دنبال سر نوشت

من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود...!!

غزل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٧ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط غزل نظرات ()

سلامی چو بوی گند خسیسی...

واقعا که. از شما انتظار نداشتم. آدمم انقدر خسیس؟؟ بابا مال دنیا ارزش نداره بدینش به من به عنوان هدیه خونه دیدنی؟ شما خونه عوض منید ببینید من چه کادو هایی می دم. تعجبتعجبتعجب

آخه نه شما بگین آدمم انقدر خسیس؟ کی می گه اصفهانیای بیچاره خسیسن. تو این دوره زمونه همه خسیسن. بی خیال. من کادومو از اونی که می خوام می گیرم. دلتونم بسوزه..قهر

آهان راستی می خواستم در مورد تیترم بگم..

آخ جونم. اگه بدونی چی شد. دارم از خوشحالی و تعجب می ترکم. قهقهه

من طبق معمول شب تا ساعت ٨ صبح بیدار بودم و به جاش تا ساعت ۴ خوابیدم. ۴ که بلند شدم دیدم تو پذیرایی هیشکی نیست. خوشحال و خندان رفتم دست و صورت بشورم و داشتم فکر می کردم که آپ امروزمو چی بنویسم که یهو مامی پرید جلوم. با ضد حال تمام صبح بخیر گفتم. دیدم بوی گندی توی خونه پیچیده. گفتم این بوی چیه؟ مامی گفت بوی تخم مرغ سوخته. منو بگو شاخ در آوردم. گفتم کار کیه؟ گفت دست گل منه. صبح داشتم برای جوجو ها(همون ٢ تا جوجوی کزایی) تخم مرغ آپز میکردم. تا سرش آب پر کردم و رفتم پای تلفن. بابا هم پای کامپیوتر بود. که یهو صدای انفجار اومد. سریع رفتم کل خونه رو گشتم ولی تا رفتم توی آشپز خونه دیدم تخم مرغه ترکیده و اجزای جسدش پخش زمین شده. بعد که جمعشون کردم فهمیدم سوخته بوده و ترکیده. منو بگو از خنده کف زمین ولو بودم. انقدر مسخره اش کردم تا دلم خنک شد... قهقهه  قهقهه  قهقهه

نتیجه گیری ها:

١. هرگز کسی رو مسخره نکنید چون سرتون میاد..

٢. وقتی می خواید غذا درست کنید، مخصوصآ تخم مرغ با تلفن صحبت نکنید..

٣. تلفن تلفات غذایی میده..

۴. جوجو نگه ندارید..

۵. همراه آپ کردنتون پیاز پوست بگیرید..

۶. خسیس نباشید..

٧. به تنها بودن تو خونه دل خوش نکنید..

٨. شبا زود نخوابید..

٩. خسیس نباشید ( برای تآکید بیشتر ١٠٠ بار تکرار کنید)..

١٠. اگه تخم مرغ در حال سوختن ترک داشته باشه بی صدا می سوزه ولی اگه سالم باشه منفجر میشه..

١١. این قضیه اصلآ جنبه ی ارثی نداره..

.

.

.

خوب اینم از موضوع مفت برای آپم. ولی در کل رو آب بخندی. مامی من هر چقدر دوست داره می تونه تخم مرغ به سوزونه.زبان زبان زبان

 نظراتون کمه. خدا بیشترش کنه..

در پایان با آرزوی خسیس نبودنتون نظر یادتون نره.. خیال باطل

قلب غزل جوون قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام!!!

من دیشب به دلیل یه سری مسائل شخصی که زیر اونارو می شمارم اساس کشی کردم.... عینک

١.  ..................

٢.  .................

٣.  ..................

۴.  ..................

.

.

.

دیگه حال شمارش ندارم. ولی در کل من الان اینجام. انقدر سنگین بودن که کمرم کلی درد می کنه. چون وسایلام خصوصی بود هیچ کس رو برای اساس کشیم صدا نکردم..قهقههنیشخندقهقههنیشخندقهقههنیشخند

راستی لطفا با دست پر بیاید خونه دیدنیم. هدیه زیر ٣٠ تومانم قبول نیست. هدیه هاتون مادی باشه چون معنویاش خوب نیست. اگه بهم دسترسی ندارید و نمی دونید چه جوری بهم هدیه بدید با کمال میل میتونم براتون سماره حساب بدم. فقط حداقل مبلغ یادتون نره. راستی لینکاتون رو درست کنید. به جای blogfa  از persianblog استفاده کنید.

یه چیز دیگه. من اینجا درستم. لطفا نرید رو اعصابم.بازم ممنون عصبانی

                                     با تشکر نیشخند

بازم مثل همیشه منتظر نظراتتون هستم. خیال باطل

قلب غزل خانوم قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٥ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام دوباره...

امروز می خوام از تجربیات آشپزیم بگم...

وای.. هر کی ندونه فکر می کنه چی می خوام بگم..

اول یه سوال: کی تا حالا تخم مرغ آپزو سوزونده؟؟

جواب من: منه منه گل..

حالا ماجراش: ما تو خونمون ۲ تا قناری داریم که از بچه گیای من بودن. حالا دقیقآ نمی دونم چند سالشونه ولی چیزی که می دونم اینه که هممون باید مثل اعضای خانوادمون بهشون توجه کنیم.البته اینا عادی نیستن.وحشتناک می فهمن.همیشه هم تو خونمون آزادن و در قفسشون بازه.خلاصه خوشبخت ترین جوجوهای دنیان. خلاصه یه روز که مامی خونه نبود( تقریبآ ۱ ماه پیش، یه وفت فکر نکنید چند سال پیشه) خیلی گرسنم بود. وقتی از کنار جوجو رد شدم چنان دادی زد سرم که سریع رفتم براش یه تخم مرغ گذاشتم تو یه ضرف ۳۰ برابر خودش و تا سرش پر آبش کردم.بعدم اومدم پای تلفن. نمی دونم چقدر گذشت که حس کردم یه بوی بد پیچیده توی خونه. فکر کردم شاید از بیرونه. ولی نیم ساعت گذشت دیدم قطع نشد. پاشدم رفتم تو آشپزخونه دیدم تخم مرغ آپز با پوستش سیاه سیاه شده. منم با مشورت و امید های یکی برای اینکه آبروم نره سریع انداختم تو سطل و ظرفشو شستم و دوباره گذاشتم. ولی وقتی ماما اومد بهش گفتم. اونم بد نکرد و به همه گفت.حتی قریبه ها. این اولین تجربه غذام دست کردنم بود...

اماالان باور کن نیمرو و املت و کتلت و ماکارونیم عالیه هااا..

حالا بریم سر اولین تجربه ی کیک پزیم..

ماجرا های من و کیک: اولین بار 3روز بعد کنکورم بود. از یه وبلاگ روش تهیه ی کیک موز رو گرفتم و به مامی گفتم می خوام کیک بپزم. مامی من استاد کیکه. واقعآ بدون پیمانه کیک های عالی در میاره. منم که همیشه ور دستش بودم فکر کردم دیگه خیلی واردم. تخم مرغشو هم زدم. گفته بود کره.منم کره یخ رو انداختم توش. هر چی هم زدم آب نشد. گریم گرفته بود. از مامیم می پرسیدم جوابمو نمی داد. میگفت به من ربطی نداره. تا اینکه داداشم اومد گفت خنگه باید میزاشتی آب شه.منم از تخم مرغ درش آ وردمو گذاشتمش رو حرارت. خلاصه پخت. از فر در آوردم.قطرش به 1سانتی متر هم نمی رسید.ولی خوبیش این بود که نسوخته بود.گذاشتمش تو ظرف و روشو تزیین کردم. همون موقع زد و مهمون اومد. داشتم می مردم از خجالت.تیکه اش کردم و با چای آوردمش. کلی همه مسخره ام کردن. منم فرداش کیک نارگیلی درست کردم. بر عکس اون انقدر توپ شد که حد نداره. از اونجا بود که مامانم به فکر شوهر دادنم کرد. منم که تا اون موقع با آوا رفیق بودم گفتم فقط اونو می خوام. این شد که ما این زوج خوش بخت رو(به کوری چشم خواستگارامونو فضولای حسود) تشکیل دادیم و من از همسرقبلیم جدا شدم.( اینو آوا نخونه)...

از اولین تجربه هاتون بنویسید و جواب سوال اولم از قلم نیوفته و طبق معمول نظر یادتون نره...

غزل

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام

 

رمضون تنها ماهیه که ماه واسه اکثر آدما مهم میشه.چه اول ماه و چه آخر ماه..

موقع افطار یا بین دعا هاتون و آرزو هاتون برای منم دعا کنید.امیدوارم بتونم تمام روزه هام رو بگیرم..

این سریاله ام بلاخره تموم شد.دقیقاً آخرش همونی شد که گفتم.معلوم بود.آخر همه فیلم های ایرانی یا همه به هم میرسن و یا عروسیه و زندگیا به خوبی و خوشی می گذره. تو این فیلمم معلوم بود که نصفشون باید مثبت میشدن و بقیه شونم به سزای اعمالشون می رسیدن. نکات آموزنده هم که باید توش جا کنن. اینم از فیلمای ما..

رمضون ماه مهمونیه.لطفاً خودتون رو تو مهمونیا و افطاریاش خفه نکنیدا.روزه واسه لاغر شدنه. خداییش الکی وزن اضافه نکنید. بعضی ها فکر می کنن قراره قحطی بیاد و ممکنه از کمبود غذا گرسنه بمونن.باور کنید این طور نیست..من قول می دم.فقط خودتونو کنترل کنید... 

راستی دیشب کی نفرینم کرده بود؟ دیشب دور از جونم مرگ رو جلوی چشمام دیدم. تا صبح از درد نخوابیدم تا الانم ضعف و سر درد داشتم. دعام کنید بتونم روزه هامو بگیرم.ولی خدارو شکر الان خوبم و به کوری چشم بعضی ها و شخص x زنده ام..

امروز نمی خواستم آپ کنم ولی گفتم هم بیام این ماه و بهتون تبریک بگم و هم نکته اخلاقی بیام. خُب بالاخره منم ایرانیم دیگه..

طبق معمول نظر یادتون نره..

                                                    باز هم میام.منتظرم باشید.این دفعه درست تر میام...

غزل..

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۱ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام

 

امروز می خواستم از یه تجربه جدیدم که دیروز اتفاق افتاد بنویسم. دیشب با تمام خستگی روزم تو word نوشتمش به امید اینکه صبح آپش می کنم اما وقتی پا شدم( طبق معمول با گیر و داد های مامی) تلفن زنگ زد. با صدای گرفته برش داشتم دیدم یه دخترست. تو دلم کلی فهشش دادم که سر ظهری مزاحم شده. گفت که رفیق  دوست شخص x تشریف داره. اومدم بگم ایلی با هم برید گم شید که دیدم مامی داره مشتاقانه نگام می کنه.کلی شک کرده بود.گفتم خُب که چی؟ گفت راس ساعت 5 بزنگ بهش. گفتم نه بابا دیگه چی؟ کلی دلیل آورد که مثلا مجابم کنه بزنگم. زنگیدم.خلاصه بگم می خواست اظهار چیز خوردن کنه.من که همیشه میگذشتم عین شمر گفتم حالم ازت بهم میخوره و بای دادم. الانم عین آدم پشیمونم. درسته که دیگه عاشقش نیستم اما اون هنوز عاشقمه. اه. دیگه حالم از این اراجیف به هم می خوره. خوبه حالا خودش موافقت کرد با تموم کردن. نمی دونم چی می خواد از جونم. نمی زاره تموم شه. نمی خواد بفهمه دیگه اون غزل شاد و عاشق و پاییه ی همه ی ریسکا و شر بازیا مرده. بعد از اون روز خوبم شروع شد. اول بابا. بعدم تک زدنای بعضی ها و گیر دادنای مامان. بیشتر از 100 بار اینو گوش دادم.......

http://afrough.net/?p=586

با یه عالمه آهنگ دیگه. هر کاری بگی کردم تا فراموش کنم ولی نشد.تازه بعضی هام که امروز خوشمزه گیشون گل کرده بود  چون حوصله جواب دادن نداشتم بد تر گند زدن به اعصابم.خلاصه همه چیز هماهنگ شده بود تا آپ امروزم عوض شه.دلم تنگ شده واسه گذشتم و خیلی اتفاقای دیگش. برای روزای خوب و آروم و نگاه های زیبای عشقم. حالا که تصمیم گرفتم دیگه از کسی خوشم نیاد و دیگه به کسی علاقه مند نشم بقیه ولم نمی کنن. یکی مثل کیس های شوهر خالم. بی خیال...اینم تیکم شده واسه گذشتن از خیلی چیزام مثل دلم واسه آدمی که ارزششو نداشت.فقط می خوام از خودم فرار کنم.همین...

 

 

میتونی نگاهم نکنی اما نمیتونی جلو چشامو بگیری ... میتونی بگی دوستت ندارم اما نمیتونی بگی دوستم نداشته باش ... میتونی از پیشم بری اما نمیتونی بگی دنبالم نیا ... پس نگاهت میکنم ، دوستت دارم،تا ابد به دنبالت میام......

 

بازم میام. ولی این بار با یه شخیت بهتر

                                                                                                              غزل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٩ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

 سلامی به رنگ یک رنگی!!!!!

امروز روز خوبی بود. این شعر رو من برای یکی تو دفترش نوشته بودم. خودش می دونه کیه. امروزم بهم گفت.این شعر وصف حال خیلی از روزای زندگیه منه.روزای سختی که دلم نمی خواد یادم بیاد. ولی دیگه تکرار نمی شه. قول می دم. قولِ قول....

 

فروغ

>> روز اول با خود گفتم <<

>> دیگرش هرگز نخواهم دید <<

>> روز دوم باز می گفتم <<

>> لیک با اندوه و با تردید <<

>> روز سوم هم گذشت اما <<

>> بر سر پیمان خود بودم <<

>> ظلمت زندان مرا می کشت <<

>> باز زندانبان خودم بودم <<

>> آن منه دیوانه ی عاصی <<

>> در درونم های و هوی می کرد <<

>>  مشت بر دیوار ها می کوفت <<

>> روزنی را جست و جو می کرد <<

>> می شنیدم نیمه شب در خواب <<

>> های های گریه هایش را <<

>> در صدایم گوش می کردم <<

>> درد سیال صدایش را <<

>> شرمگین می خواندمش بر خویش <<

>> از چه بیهوده گریانی؟ <<

>> در میان گریه می نالید: <<

>> دوستش دارم،نمی دانی؟ <<

>> روز ها رفتند و من دیگر <<

>> خود نمی دانم کدامینم <<

>> آن منه سر سخت مغرورم <<

>> یا منه مغلوب دیرینم؟ <<

>> بگذرم گر از سر پیمان <<

>> می کشد این غم دگر بارم <<

>> می نشینم شاید او آید <<

>> عاقبت روزی به دیدارم.......  <<

 

  راستی تولد ناهید جونم مبارک  

شخص مورد نظرم اگه اومدی برام کامل از خودت بنویس مخصوصأ از این که تو این مدت از دوری من چیکار کردی. فقط خالی نبند که کامپیوترم هنگ می کنه....

                              نظر یادتون نره. منتظرما..

                                                                               غزل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٦ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

یکی همیشه وقت نصیحت هاش بهم می گفت:        

وقتی حرفی می خوای بزنی فکر کن ببین :

 ضرورت داره؟

حقیقت داره؟

محبت داره؟

اگه ضرورت داشت

حقیقت داشت

اما

محبت نداشت

هرگز نگو!!!!.......

 

از صبح نشستم پای TV دارم خیر سرم حرفای این (رئیس کنکور) رو گوش می دم. امروز صبح بابام رفته دفترچه ی انتخاب رشته رو از پست گرفته. البته دفترچه که نمیشه گفت خودش کتاب رمانه .منه خوشبختم باید کلشو بخونم. خدا میدونه کی قراره این کابووس تموم شه. دارم خل می شم. یاد حرف داداشم افتادم که هر وقت اینو میگم میگه نترس، بادمجون بم آفت نداره. آدم وقتی چنین خانواده ای داره واقعأ نیازی به دشمنم هست؟؟؟.مامیم هی گیر میده نشین پای این وبلاگت. بجاش انتخاب رشته کن.ولی خودمونیما کو گوش شنوا.بی خیال، خودتو(منظورم خودمو بود،آخه آیینه جلومه) عشقه...

 

راستی میدونی فرق من با توپ چیه؟؟ توپو باید شوت کرد تا گل بشه اما من خودم گلم

حالا می دونی فرق تو با توپ چیه؟؟؟ توپو باید شوت کرد اما تو خودت شوتی!!!

نظر یادت نره...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٤ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

بازم های!!!

 

امروز رفتم سایت gozine2 . جاتون خالی حسابی گند زد تو حالم. با این رتبه پیام نور قزوین اونم کاردانی املگی یا ابیاری قطره ای صحرا میتونم قبول شم. حسابی خیت شدم. مخم هنگه هنگه...به قول داداشم  باید از خدام باشه.با این رتبه فقط میتونم برق اندازی هواپیما قبول شم.ولی امروز یه جا خوندم:

 برای انسان های بزرگ بن بستی وجود ندارد،زیرا می دانند یا راهی خواهند یافت و یا راهی خواهند ساخت.

اینارو همش با منه ها!!!!

ولی من چیزی که زیاد دارم اعتماد به نفسه.میدونی چرا؟؟ چون من 2 تا داداش دارم و به قول مامیم لای یه گله boy بزرگ شدم.به خاطر همین اعتماد به نفسم در حد بمبه..... ولی خوبیش اینه که مامیم راحته. اولش کلی هوار زد سرم. اما حالا با هم میخندیم و انتخاب رشته می کنیم چون عشقش مسخره بازی در آوردن و خندست.عشق منه دیگه!!! بابامم اصلا تو نخش نیست. فقط تهران باشه براش بسه.رتبمو که بهش گفتم کلی ذوق کرد و گفت آفرین که بعد مامیم آوردش تو باغ. بی خیال...

آهان یه چیز یادم رفت. دیشب در حال خواب که داشم به یه شخصی (شخص x ) فکر می کردم و خیر سرم نگرانش بودم یه جمله ای یادم اومد.گفتم تو وبمم بنویسم تا حفظش کنید. جاهای حساس خیلی به درد می خوره:

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سرو پایی (شخصx ) نکنیم!!!!

نظر یادتون نره آآآ........

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()

http://fc01.deviantart.com/fs13/f/2007/077/2/e/Animator_vs__Animation_by_alanbecker.swf

 

این یه انیمیشنه.حتمأ ببینیدش

نظر یادت نره

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۳ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط غزل نظرات ()

سلام، بعد از این که وبلاگ قبلیم رو حذف کردم اینو ساختم تا احساسم رو درباره ی اتفاقای دورم بگم.........دارم دیوونه میشم. همین الان جواب کنکورم رو گرفتم. باورم نمیشه نتیجه ی این همه زحمتو ۱ سال سختی شده ۱۷۰۰۰ . دارم دق می کنم. همه داغونن.من بد تر از همه. تنها حرفی که همش تو ذهنم میاد اینه: خداحافظ معماری...... آخه با این رتبه تو تهران نمی تونم قبول شم. روم نمیشه حتی از دوستام بپرسم چند شدن.احساس مرگ می کنم.مسافرت ۳روزم به شمال که دیشب برگشتم به معنی واقعی کوفتم شد.همه ی فامیلامون سیریش شدن بدونن چند شدم. سر کوفتا و فخر فروشی ها شروع شد. یکی از پسرای فامیلمون که به زور مامانش سعی داره باهام رقابت کنه شده ۱۴۰۰۰ اما من...... وای.....زندگیم شده جهنم. گلی کاشتم که واقعأ توش موندم.کاش می تونستم بزارم  سال دیگه ولی نه می تونم و نه جرئتشو دارم و نه امیدوارم..کاش قیامت کنکور هیچ وقت نمی رسید..

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٠ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط غزل نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس